ن مذهب اهل السنه.

حديث سوم روايت بريده مرفوعا انه قال «ان عليا مني و انا من علي و هو ولي كل مومن من بعدي» و اين حديث باطل است زيرا كه در اسناد او اجلح واقع شده و او شيعي است متهم در روايت خود و جمهور او را تضعيف كرده اند پس به حديث او احتجاج نه توان كرد و نيز ولي از الفاظ مشتركه است چه ضرور است كه اولي به تصرف مراد باشد و نيز غير مقيد است به وقت و مذهب اهل سنت همين است كه در وقتي از اوقات حضرت امير امام مفترض الطاعه بود بعد از جناب پيغمبر صلي الله عليه و سلم. 

 حديث چهارم روايت انس ابن مالك انه كان عند النبي صلي الله عليه وسلم طائر قد طبخ له او اهدي اليه فقال «اللهم ايتني باحب الناس اليك ياكل معي هذا الطير» فجاءه علي و اختلفت الروايات في الطير المشوي ففي روايه ان النحام و في روايه انه حباري و في الروايه انه حجل و اين حديث را اكثر محدثين موضوع گفته اند و ممن صرح بوضعه الحافظ شمس الدين الجزري و قال امام اهل الحديث اهل الحديث شمس الدين ابو عبدالله محمد ابن احمد الدمشقي الذهبي في تلخيصه لقد كنت زمنا طويلاً اظن ان حديث الطير لم يحسن الحاكم ان يودعه في مستدركه فلما علقت هذا الكتاب رايت القول من الموضوعات التي فيه و مع هذا مفيد مدعا هم نيست زيرا كه قرينه دلالت مي كند بر آن كه احب الناس الي الله در اكل مع النبي مراد باشد و بي شهبه حضرت امير در اين وصف احب ناس بود به سوي خدا زيرا كه همكاسه شدن فرزند يا كسي كه در حكم فرزند باشد موجب تضاعف لذت طعام مي‌شود و اگر احب مطلقاً مراد باشد نيز مفيد مدعا نيست زيرا كه احب الخلق الي الله چه لازم است كه صاحب رياست عام باشد بسا اولياء كبار و انبياء عالي مقدار كه احب الخلق الي الله بوده اند و صاحب رياست عامه نبوده اند مثل حضرت زكريا و حضرت يحيي بلكه حضرت شمويل كه در زمان ايشان طالوت بنص الهي رياست عام داشت و نيز متحمل است كه ابوبكر در آن وقت در مدينه منوره حاضر نباشد و دعا خاص به حاضرين بود نه به غائبين به دليل ان قول اللهم ايتني زيرا كه غايب را از مسافت دور آوردن در اين يك لمحه كه مجلس اكل و شرب بود به طريق خرق عادت متصور است و انبيا خرق عادت از حق تعالي طلب نمي كند مگر در وقت تحدي با كفار و الا جنگ و قتال و تهيه اسباب ظاهر نمي كردند و به خرق عادت كار خود از پيش مي بردند و يحتمل ان يكون المراد به من هو من احب الناس اليك و اين استمعال بسيار رايج و معروف است كما في قولهم فلان اعقل الناس و افضلهم و نيز تقديري كه دلالت بر مدعا مي كرد مقاوم اخبار صحاح كه صريح دلالت بر خلافت ابوبكر و عمر دارند نمي توانست شد مثل اقتدوا بالذين من بعدي ابي بكر و عمر و غير ذلك. 

حديث پنجم روايت جابر ان النبي صلي الله عليه و سلم قال «انا مدينه العلم و علي بابه» و اين خبر نيز مطعون است قال يحيي ابن لا اصل له و قال البخاري انه منكر و ليس له وجه صحيح و قال الترمذي انه منكر غريب و ذكره ابن الجوزي في الموضوعات و قال الشيخ تقي الدين ابن دقيق العيد هذا الحديث لم يثبتوه و قال الشيخ محي الدين النووي و الحافظ شمس الدين الذهبي و الشيخ شمس الدين الجزري انه موضوع پس تمسك به اين احاديث موضوعه كه اهل سنت آن را از دائره تمسك و احتجاج خارج كرده اند و در مقام الزام ايشان دليل صريح است بر دانشمندي علماء شيعه و اين بدان ماند كه شخصي معرفت پيدا كند با نوكر شخصي كه او را از نوكري بر طرف كرده و تقصيرات اورا ديده و خيانت اورا معلوم نموده و از خانه خود بر آورده منادي در شهر گرداند كه فلان نوكر را با من سر وكاري نيست من ذمه دار او نيستم و عهده معاملات او ندارم اين شخص ساده لوح اين همه مراتب را دانسته با آن نوكر معامله دين نمود وزر معامله ازان شخص در خواستن آغاز نهاد اين ساده لوح نزد عقلا در كمال مرتبه سفاهت خواهد بود و مع هذا مفيد مدعا هم نيست زيرا كه اگر شخصي باب مدينه العلم شد چه لازم است كه صاحب رياست عام هم باشد بلافصل بعد از پيغمبر غايه ما في الباب آن كه يك شرط از شرايط امامت در وي بوجه اتم متحقق گشت از وجدان يك شرط وجود مشروط لازم نمي آيد با وصف آن كه آن شرط يا زياده ازان شرط در ديگران هم به روايات اهل سنت ثابت شده باشد مثل «ما صب الله شيئاً في صدري الا و قد صببه في صدر ابي بكر» و مثل «لو كان بعدي نبي لكان عمر» اگر روايات اهل سنت را اعتباري است در هر جا اعتبار بايد كرد و الا قصد الزام ايشان نبايد نمود كه بيك روايت لازم نمي خورند. 

حديث ششم حديثي است كه آن را اماميه روايت مي كنند مرفوعا انه قال لمن اراد ان ينظر الي آدم في علمه و الي نوح في تقواه و الي ابراهيم في حمله و الي موسي في بطشه و الي عيسي في عبادته فلينظر الي علي بن ابي طالب طريق تمسك آن كه ازاين حديث مساوات حضرت امير با انبيا در صفات ايشان معلوم شد و انبيا افضل اند از غير خود و المساوي للافضل فكان علي افضل من غيره والافضل متعين للامامه دون غيره و فساد مبادي اين تمسك و مقدمات آن از سر تا قدم بر هر دانشمند ظاهر است و اول اين حديث از احاديث اهل سنت نيست ابن مطهر حلي در كتب خود وارد نموده و روايت آن را گاهي به بيهقي و گاهي به بغوي نسبت كرده حالا آن كه در تصانيف هر دو ازان اثري موجود نيست به افترا و بهتان الزام دادن اهل سنت ميسر نمي آيد و قاعده مقرره اهل سنت است كه حديثي را كه بعضي ائمه فن حديث در كتابي روايت كنند و صحت ما في الكتاب را التزام نكرده باشند مثل بخاري و مسلم و بقيه اصحاب صحاح و به صحت آن حديث بالخصوص صاحب آن كتاب يا غير او از محدثين ثقات تصريح نكرده باشد قابل احتجاح نيست زيرا كه جماعه از محدثين اهل سنت كه در طبقه متاخر پيدا شدند مثل ديلمي و خطيب و ابن عساكر چون ديدند كه احاديث صحاح و حسان را متقدمين مضبوط كرده رفته اند و جاي سعي درانها نمانده مايل شدند به جمع احاديث ضعيفه و موضوعه و مقلوبه الاسانيد و المتون تا بطريق بياض يك جا فراهم آورده نظر تأني نمايند و موضوعات را از حسان لغيرها ممتاز سازند به سبب قلت فرصت و كوتاهي عمر خود آنها را اين مهم سر انجام نشد اما متاخرين كه از ايشان بعد تر پيدا شدند امتياز كردند ابن الجوزي موضوعات را جدا ساخت و سخاوي حسان لغيرها را در مقاصد حسنه علي حده نوشت و سيوطي در تفسير در منثور پرداخت و خود آن جمع كنندگان در مقدمات كتب خود اين غرض را وا شكاف گفته اند با وجود علم به حال آن كتب كه به تصريح مصنفين آنها دريافته باشم احتجاج به آن احاديث چگونه روا باشد و لهذا صاحب جامع الاصول نقل كرده كه خطيب از شريف مرتضي برادر رضي احاديث شيعه روايت كرده است به همين غرض كه بعد از جمع و تاليف درانها نظر كند و بحث نمايد كه اصلي دارند يا نه بالجمله اين حديث خود ازان قسم هم نيست كه در هيچ كتابي از كتب اهل سنت موجود باشد و لو به طريق ضعيف دوم آن كه اين كلام محض تشبيه است بعضي صفات امير را با بعضي صفات انبيا مذكورين و تشبيه چنانچه باداه متعارفه تشبيه مي‌شود و مثل كاف و كان و مثل و نحو به اين اسلوب نيز مي 