نصرت و محبت بود سوم آنكه العبره لعموم اللفظ لا لخصوص السبب قاعده اصوليه متفق عليها است بين الشيعه و السني پس مفاد آيه حصر ولايت عام در اشخاص چند خواهد بود كه حضرت امير نيز در آنها داخل است زيرا كه صيغه جمع و كلمه الذين از الفاظ عموم ما مساوق الفاظ عمومند باتفاق اماميه كما ذكره المرتضي في الذريعه و ابن المطهر في النهايه پس حمل جمع بر واحد معتذر است و حمل عام بر خاص خلاف الاصل كه بدون ضرورت ارتكاب آن نتوان كرد و اگر شيعه گويند كه در اينجا ضرورت متحقق است زيرا كه تصدق بر سايل در حالت يك ركوع از غير يك شخص واقع نشده گوييم در اين آيه اين قصه كجا مذكور است كه مانع حمل بر عموم تواند بلكه و هم راكعون جمله اي است معطوف بر جمله‌هاي ماسبق و صله موصول است اي الذين هم راكعون با حال است از يقيمون الصلوه و به هر تقدير معني ركوع خشوع است نه ركوع اصطلاحي و اگر شيعه گويند كه حمل ركوع بر خشوع حمل لفظ است بر غير معني شرعي آن در كلام شارع و آن خلاف اصل است گوييم ركوع به معني خشوع نيز در قرآن مستعمل است قوله تعالي «يَا مَرْيَمُ اقْنُتِي لِرَبِّكِ وَاسْجُدِي وَارْكَعِي مَعَ الرَّاكِعِينَ «43»«آل عمران» حال آنكه بالاجماع در نماز سابقين ركوع اصطلاحي نبود قوله تعالي «قَالَ لَقَدْ ظَلَمَكَ بِسُؤَالِ نَعْجَتِكَ إِلَى نِعَاجِهِ وَإِنَّ كَثِيرًا مِنَ الْخُلَطَاءِ لَيَبْغِي بَعْضُهُمْ عَلَى بَعْضٍ إِلَّا الَّذِينَ آَمَنُوا وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ وَقَلِيلٌ مَا هُمْ وَظَنَّ دَاوُودُ أَنَّمَا فَتَنَّاهُ فَاسْتَغْفَرَ رَبَّهُ وَخَرَّ رَاكِعًا وَأَنَابَ «24»«ص:»و ظاهر است كه در ركوع اصطلاحي خرور و سقوط نمي‌باشد و چون خشوع معني مجازي متعارف اين لفظ است حمل آن لفظ بر آن معني بلاضرور و نيز جايز است كما هو المقرر في محله و نيز گوييم حمل يؤتون الزكوه بر تصدق خاتم به سايل مثل حمل لفظ ركوع است بر غير معني شرعي او فما هو جوابكم فيه و هو جوابنا في الركوع بلكه ذكر ركوع بعد از اقامت صلوه مويد ما است كه تكرار لازم نيامد و ذكر زكات بعد از اقامت صلوه مخالف شما كه در عرف قرآن كه هر جا زكوه را مقرون به صلوه مي‌آورند مراد از ان زكوه مفروضه مي‌باشد نه تصدق مطلقاً و اگر ركوع را بر معني حقيقي‌اش حمل كنيم باز هم حال از يقيمون الصلوه است و عام مر جميع مؤمنين را زيرا كه احتراز است از نماز يهود كه خالي از ركوع بود و در اين صلوه نهي از موالاه يهود كه بعد از اين آيت وارد است بسيار چسپانست و نيز اگر حال از يؤتون الزكوه شود صفت مدح نمي ماند بلكه در مفهوم يقيمون الصلوه قصور مي‌آورد چه مدح و فضيلت نماز آن است كه خالي باشد از هر عملي كه تعلق به نماز ندارد خواه قليل خواه كثير غايتش آنكه كثير مفسد نماز است و قليل غير مفسد اما در معني اقامه صلوه البته قصوري مي‌آورد و كلام الهي را بر تناقض و تخالف حمل كردن روا نيست و مع هذا اين قيد را بالاجماع دخلي نيست لا طردا و لا عكسا در صحت امامت پس در تعليق حكم امامت به اين قيد لغويت كلام باري تعالي لازم مي‌آيد مانند آنكه گويند قابل پادشاهت شما كسي است كه جامه سرخ دارد و اگر از اينهمه در گذريم اگر اين آيت دليل حصر امامت در حضرت امير باشد آيات ديگر معارض او خواهند بود چنانچه شيعه را نيز تمسك به معارضات او در اثبات امامت ائمه اطهار ضرور خواهد افتاد و الدليل انما نتمسك به اذا سلم عن المعارض و آيات ناصه بر خلافت خلفاي ثلاثه سابق تحرير نموده شد و از عجائب آنكه ملا عبدالله صاحب اظهار الحق براي تصحيح اين استدلال به زعم خود سعي را به نهايت رسانيده حال آنكه كلمات او در اين مقام با وجودي كه نسبت به امثال خود فهمي دارد خيلي بي‌مغز واقع شده اند بنابر نمونه دانشمندي ممتازان اين فرقه در اينجا نقل كرده شود و جايي كه او را غلط افتاده بيان كرده آيد از آن جمله آنكه ملاعبدالله گفته كه امر به محبت و دوست داشتن خدا و رسول خدا يقين كه به طريق وجوب است پس امر به محبت و ولايت مؤمنين متصف به صفات مذكور نيز مي‌بايد كه به طريق وجوب باشد چرا كه حكمي كه از يك كلام و از يك قضيه كه موضوع او يكي باشد و محمول او يكي باشد يا متعدد و معطوف بر يكديگر بعضي از آن واجب و بعضي از آن ندب نمي‌تواند بودن و يك لفظ را در استعمال واحد به دو معني گرفتن جايز نيست پس به مقتضي و مفاد آيه واجب مي‌شود ولايت و مؤدت مومنين كه متصف باشند به صفات مذكوره و مودت ايشان ثالث مودت خدا و رسول خدا مي‌شود كه واجب است علي الاطلاق بدون قيدي وجهتي پس مراد از آن مومنين اگر كافه مسلمين و كل امت گرفته شود به اين اعتبار كه از شأن ايشان هست اتصاف به صفات مذكوره است نمي‌شود چرا كه بر هر يك معتذر است معرفت كل چه جاي مودت ايشان و گاه باشد كه به سببي از اسباب مومني را به مومني ديگر معادات مباح شود بلكه واجب پس مراد مرتضي باشد فقط انتهي كلامه و در اين كلام عاقل را غوري در كار است تا مقدار فهم علماي اين فرقه ظاهر گردد موالات جميع مؤمنين من جهه الايمان عام است بدون قيدي و جهتي كه در حقيقت موالات ايمان است و اگر عداوتي و بغضي به سببي از اسباب مباح شود يا واجب گردد موالات ايماني را چه ضرر و خود شيعه را در اين مسئله حكم مي‌كنم كه به جهت تشيع با همديگر دوستي دارند و اين دوستي عام است بدون قيدي و جهتي و مع هذا بابت معاملات دنيوي با هم عداوت هم مي‌شود و موالات تشيع به حال خود مي‌ماند و اگر از اين آيه اين معني را محذور و محال دانسته نفهمند از تمام قرآن خود چشم پوشي نتوان كرد قوله تعالي «وَالْمُؤْمِنُونَ وَالْمُؤْمِنَاتُ بَعْضُهُمْ أَوْلِيَاءُ بَعْضٍ يَأْمُرُونَ بِالْمَعْرُوفِ وَيَنْهَوْنَ عَنِ الْمُنْكَرِ وَيُقِيمُونَ الصَّلَاةَ وَيُؤْتُونَ الزَّكَاةَ وَيُطِيعُونَ اللَّهَ وَرَسُولَهُ أُولَئِكَ سَيَرْحَمُهُمُ اللَّهُ إِنَّ اللَّهَ عَزِيزٌ حَكِيمٌ «71» التوبه» و اگر موالات ايماني با جميع مومنين عام از آنكه مطيع باشد يا عامي ثالث مودت خدا و رسول گردد كدام استحاله عقلي در اين امر لازم مي‌آيد آري محذور آن است كه هر سه محبت در يك درجه و يك مرتبه باشند در اصالت و چون محبت خدا بالاصاله است و محبت رسول بالتبع و محبت مؤمنين و عامه به تبع تبع با هم مساوات نماند و اتحاد قضيه در موضع و محمول در اينجا متحقق نيست ملاي مذكور را محض تكلم به اصطلاح منطقين براي ترسانيدن جهال اهل سنت منظور افتاده تا او را منطقي گمان برده از قدح در كلام او احتراز كنند و لهذا خود متنبه شده و گفته است يا متعدد و معطوف بر يكديگر ليكن اين قدر نفهميده كه در صورت تعدد و عطف اين مقدمه ممنوع است زيرا كه عطف موجب تشريك در حكم است نه در جهت حكم مثاله من العقليات قولنا انما الموجود في الخارج الواجب و الجوهر والعرض حال آنكه نسبت وجود به واجب جهت وجوب دارد كه ضرورت است و مستلزم دوام و نسبت وجود به جوهر و عرض جهت امكان دارد و من الشرعيات قوله تعالي «قُلْ هَذِهِ س