ني حقيقه اين الفاظ هم درانجا متحقق نيست و همين است طريق هدايت خداوندي كه گرفتاران اوهام را نيز موافق معلومات و موهومات ايشان تسلي مي بخشند و تكليف ترقي بصرف معقولات نميدهند تا آنكه از كنيزي بي عقل بر اثبات مكان عالي قناعت كردند وقتي كه پرسيدند كه اين الله فقالت في السماء همين قصه اعرابي را حضرت ائمه هم بيان فرموده اند قوه حفظ رجال اين فرقه است كه بجاي  اعرابي نام پيغمبري از پيغمبران اولوالعزم گرفتند ودر ورطه ضلالت افتادند و رجال اهل سنت من و عن اين قصه را ياد داشتند و روايت كردند و همين است تفاوت در روايات ايشان و روايات اهل سنت و ازين غلطي قبيح پي بايد برد كه در دعاء صنمي قريش ديگر مثالب صحابه هم همين قسم تبديل اسماء و القاب و تحريف شمائل و صفات بوقوع آمده نوبت به كجا رسانيده و اين همه بسبب مساهلت و بي مبالاتي اينفرقه است در روايات دين كه از هر كس وناكس اخذ علوم ديني كردند و هرگز بر محك امتحان نه زدند تا سره از ناسره ممتاز قلب از خالص جدا مي شد و روايت ديگر از همين باب در حق حضرت يونس هم دارند روي الكليني عن ابي عبدالله عليه السلام «ان يونس كان يقول في سجوده اتراك معذبي و قد عفرت لك في التراب وجهي اتراك معذبي وقد اظمات لك هواجري اتراك معذبي و قد اسهرت لك ليلي اتراك معذبي وقد اجتنبت لك المعاصي قال فاوحي الله اليه ارفع راسك فاني غير معذبك فقال ان قلت لا اعذبك ثم عذبتني كان ماذا الست عبدك و انت ربي فاوحي الله عز وجل اليه ارفع راسك فاني غير معذبك و اني اذا وعدت وعدا اوفيت» و درين خبر صحيح دو چيز معلوم شد يكي آنكه حضرت يونس را معلوم نبود كه خلف وعده كردن قبيح است از علامات نفاق و باري تعالي از قبايح منزه است دوم آنكه وجوب عدل يعني ترك تعذيب غير عاصي باطل است و الا حضرت يونس چرا خوف تعذيب ميكرد واگر حضرت يونس به اين مسئله اعتقادي هم جاهل مي بود مثل مسئله اولي پس از جناب باري تعالي جواب مي آمد كه مراتعذيب مطيع جايز نيست محض بر وعده حواله نمي‌فرمود بالجمله اين خبر بلاشبهه از مفتريات رجال اينفرقه است كه بزعم خود ايشان مضمونش باادله قطعيه باطل و نامسموع است و همين است حال روايات اينفرقه كه لبطلانها منها عليها شواهد.

عقيده ششم آنكه انبيا معصوم اند از صدور گناهي كه موت برآن هلاك باشد اماميه درين عقيده خلاف دارند و درحق بعضي انبيا اين را روايت كنند روي الكليني عن ابن ابي يعفور قال سمعت ابا عبدالله يقول و هو رافع يده الي السماء رب لا تكلني الي نفسي طرفه عين ابدا ولا اقل من ذلك فما كان باسرع من ان تحدر الدمع من جوانب لحيته ثم اقبل علي فقال ابن ابي يعفور ان يونس بن متي وكله الله عز وجل الي نفسه اقل من طرفه عين فاحدث ذلك قلت: فبلغ به كفرا اصلحك الله فقال لا ولكن الموت علي تلك الحال كان هلاكا بايد دانست كه انچه از نص قرآن در مقدمه حضرت يونس ظاهر ميشود همين قدر است كه حضرت يونس بي اذن پروردگار قوم خود را گذاشته رفت و برين امر معاتب شد و نيز در دعاي بد كردن بر قوم خود عجلت فرمود و تحمل بر شدايد ايذا و تكذيب آنها نه نمود و ظاهر است كه اين هر دو امر گناه نيستند كبيره چرا باشند زيراكه نزد حضرت يونس قراين قويه قايم شدند بر آنكه ايشان ايمان نخواهند آورد پس دعاي بد فرمود و نيز بعد از انكشاف عذاب از ايشان ترسيد كه مرا ايذاء شديد خواهند رسانيد و تكذيب صريح خواهند كرد كه موافق وعده بوقوع نيامد ناچار گريخته رفت و منتظر حكم پروردگار نماند چون منصب انبيا بس عالي است بر همين قدر اورا عتاب شديد شد و تاديب و ارشاد فرمودند و حالا هم اگر شخصي غلام يا نوكر خود را عامل كرده بر ديهي بفريسد و بگويد اگر زمينداران و مزارعان آن ديه با تو سركشي نمايند و تن باطاعت ندهند بمن خواهي نوشت كه فوجي از حضور خود براي تاخت آن ديه خواهم فرستاد و آن غلام يا نوكر دران ديه رفت و بمقدور خود در استمالت رعايا و ترغيب و ترهيب آنها كوشيد و آنها اصلا تن به اطاعت او ندادند و احكام اورا قبول نداشتند بلكه در پي ايذا او شدند و اورا مسخره گرفتند و او انتظار حكم خاوند خود نكرد و خود عرضي در خواست مدد و فوج موعود فرستاد خاوند بموجب وعده خود فوج عظيم رخصت نمود زمينداران چون از قصد فوج مطلع شدند و كيلي را بطور خفيه نزد خاوند ديه روان نمودند و توبه و استغفار و ندامت بسيار اظهار كردند و قول و قرار دادند كه آينده از حكم او تجاوز نخواهند كرد و اين غلام و نوكر برين امور اطلاعي ندارد ناگاه فوج او بي تاخت ديه مراجعت كرد و ديه را صحيح و سالم گذاشته رفت اين غلام يا نوكر چون اين حالت مشاهده نمود واز حقيقت حال اطلاعي نداشت بي آنكه حكم خاوند برسد بر جان خود خايف شده زود از نواح آن ديه فرار كرده رفت درين صورت غلام يا نوكر را عاصي و نافرمان بردار و مخالف خاوند خود نتوان گفت آري اينقدر شد كه اين غلام يا نوكر اگر صبر ميكرد و خود را در ميان انها ميداشت تا بوسيله او توبه و استغفار مي كردند اسلوب كار بهتر مي شد و از روي تواريخ و روايات تفسيريه هيچ امر وراء اين دو چيز معلوم نميشود كه از حضرت يونس بوقوع آمده باشد و در قرآن مجيد كه «وَذَا النُّونِ إِذْ ذَهَبَ مُغَاضِبًا فَظَنَّ أَنْ لَنْ نَقْدِرَ عَلَيْهِ فَنَادَى فِي الظُّلُمَاتِ أَنْ لَا إِلَهَ إِلَّا أَنْتَ سُبْحَانَكَ إِنِّي كُنْتُ مِنَ الظَّالِمِينَ «87» «الانبياء» وارد شده پس مشتق از قدر است بمعني تضييق و تنگ كردن من قبيل قوله تعالي «اللَّهُ يَبْسُطُ الرِّزْقَ لِمَنْ يَشَاءُ وَيَقْدِرُ وَفَرِحُوا بِالْحَيَاةِ الدُّنْيَا وَمَا الْحَيَاةُ الدُّنْيَا فِي الْآَخِرَةِ إِلَّا مَتَاعٌ «26» «رعد» نه از قدرت تا فساد عقيده حضرت يونس ثابت شود دليل صريح برين آنكه بعد ازين عبارت «فنادي في الظلمات» فرموده و تفريع اين دعا و ندا برمعني قدرت هرگز درست نميشود و با معني ديگر بسيار چسپان است يعني گمان كرد كه ما اورا تنگ نخواهيم كرد درعتاب پس توبه نمود و از كرده خود استغفار آورد به اميد قبول و اعتراف حضرت يونس در آخر اين آيه بظلم حيث قال «وَذَا النُّونِ إِذْ ذَهَبَ مُغَاضِبًا فَظَنَّ أَنْ لَنْ نَقْدِرَ عَلَيْهِ فَنَادَى فِي الظُّلُمَاتِ أَنْ لَا إِلَهَ إِلَّا أَنْتَ سُبْحَانَكَ إِنِّي كُنْتُ مِنَ الظَّالِمِينَ «87»«الانبياء» بنابر هضم نفس و تضرع و زاري است در جناب خداوند خود و اندك را بسيار دانستن چنانچه شيوه بندگان مطيع است يا بنابر آنكه ترك اولي در حق انبيا حكم معصيت و ظلم دارد در حق عوام الناس.عقيده هفتم آنكه حضرت آدم ابوالبشر صفي الله بود واز حسد و بغض و اصرار بر نافرماني خدا پاك بود و همين است مذهب اهل السنه قوله تعالي «ثُمَّ اجْتَبَاهُ رَبُّهُ فَتَابَ عَلَيْهِ وَهَدَى «122»«طه»*« فَتَلَقَّى آَدَمُ مِنْ رَبِّهِ كَلِمَاتٍ فَتَابَ عَلَيْهِ إِنَّهُ هُوَ التَّوَّابُ الرَّحِيمُ «37»«البقره»*« إِنَّ اللَّهَ اصْطَفَى آَدَمَ وَنُوحًا وَآَلَ إِبْرَاهِيمَ وَآَل