بحكم «ان عبادي ليس لك عليهم سلطان...»  الآيه «الحجر:  42» از شر آن ابليس پر تلبيس محفوظ و مصون ماندند و لوثى به دامن پاك آنها از نجاست آن خبيث نرسيد و جناب مرتضوى در خطب خود مدح اينها فرمود و روش اينها را پسنديد. 

دوم:  فرقه شيعه تفضيليه كه جناب مرتضوى را بر جميع صحابه تفضيل ميدادند و اين فرقه از ادناى تلامذه آن لعين شدند و شمه‌اي از وسوسه او قبول كردند و جناب مرتضوى در حق اينها تهديد فرمود كه: «اگر كسى را خواهيم شنيد كه مرا بر شيخين تفضيل مي‌دهد او را حد افترا كه هشتاد چابك است خواهم زد». 

سوم:  فرقه شيعه سبيه كه آنها را «تبرائيه» نيز گويند جميع صحابه را ظالم و غاصب بلكه كافر و منافق ميدانستند و اين گروه از اوسط تلامذه آن خبيث گشتند و مشاجرات ام الؤمنين و طلحه و زبير مؤيد مذهب ايشان و محرك دغدغه ايشان شد و چون اين همه مشاجرات بنا بر خون خليفه ثالث بود ناچار اينها در حق خليفه ثالث نيز زبان طعن و لعن گشادند و چون خلافت خليفة ثالث مبتنى بر خلافت شيخين بود و بانى مبانى آن عبدالرحمن بن عوف و امثال او بودند همه را هدف سهام طعن خود ساختند و هرگاه مقالات شنيعه اين گروه به سمع مبارك مرتضوى به واسطه مخلصين مي‌رسيد خطبه‌ها مي‌فرمود و نكوهش‌ها مى‌‌نمود و برائت خود ازين مردم ظاهر مي‌كرد. 

دوم:  فرقه شيعه تفضيليه كه جناب مرتضوى را بر جميع صحابه تفضيل ميدادند

سوم:  فرقه شيعه سبيه كه آنها را «تبرائيه» نيز گويند

چهارم:  «فرقه شيعه غلاة»كه ارشد تلامذه و اخص الخواص ياران آن خبيث بودند قائل به الوهيت آن جناب شدند و چون مخلصين آنها را الزامات شنيعه دادند كه در جناب مرتضوى آثار منافيه الوهيت و مقتضيات بشريت موجود است بعضى از آنها از صريح الوهيت برگشته و قائل به حلول روح لاهوتى در بدن ناسوتى مرتضوى گشتند و آنچه نصارى بعد از توجيه مذهب خود در حق حضرت مسيح على نبينا و عليه الصلوة والسلام بشبهه «وَمَرْيَمَ ابْنَتَ عِمْرَانَ الَّتِي أَحْصَنَتْ فَرْجَهَا فَنَفَخْنَا فِيهِ مِنْ رُوحِنَا وَصَدَّقَتْ بِكَلِمَاتِ رَبِّهَا وَكُتُبِهِ وَكَانَتْ مِنَ الْقَانِتِينَ «التحريم: 12» قرار مى‌دهند و تقرير مي‌كنند، ايشان در حق حضرت امير جارى كردند و بعضى از كلمات جناب مرتضوى را موافق عقيده فاسده خود به تأويلات ركيكه عايد ساختند اين است اصل طريق حدوث مذهب تشيع.

و از اينجا معلوم شد كه اصول ارباب تشيع سه فرقه‌اند و اينها همه در يك وقت پيدا شده‌اند و بانى مبانى اين هر سه طريق همان يك يهودى خبيث الباطن نفاق پيشه بود كه هر يك را به رنگ ديگر فريفت و در دام ديگر كشيد.

و وجه قلت غلات و كثرت سبيه آن است كه بعد از تفرق و اختلاف امورى كه محرك عقيده سبيه تواند شد بسيار بهم رسيدند: اول آنكه حرب جمل با ام المؤمنين و طلحه و زبير اتفاق افتاد و اين همه از منتسبان خليفه اول و مدعى قصاص خليفه ثالث بودند در مقابله آنها اين گروه را بغض و عناد با هر دو خليفه مذكور پيدا شد و شيعيّت مرتضى را در بغض آنها منحصر ساختند و اقوال مرتضوى را كه در مدح و ثناى آن هر دو صادر مي‌شد و تهديدات و تشديدات آن جناب را كه در حق بدگويان آن هر دو وقوع مى ‌گرفت حمل بر مراعات مصلحت تأليف قلوب و ظاهر دارى كه سرداران دنيا طلب را ضرور مي‌باشد مى ‌نمودند و چون در حق خليفه اول بغض بهم رسيد ناچار منجر به بغض خليفه ثانى شد كه خلافت خليفه ثانى فرع خلافت اول بود و هر دو يك روش و يك اسلوب داشتند به حدى كه اقتدا و اتباع در سيره و طريقه در ميان آنها از ملتزمات بود و خليفه ثانى در عهد خليفه اول حكم وزير و مشير داشت و در منع فدك از سيدة النساء و ديگر مشاجرات رفيق و شريك او بود و بناء عليه اين جهات انتسابى كه خليفه ثانى را با جناب مرتضوى بود از دامادى و خويشى و كثرت مشاورت و مراجعت در امور مهمه دين و خلافت همه را ممول بر تقيه و ناتوانى جناب مرتضوى و بيچارگى ايشان ساختند و اكثر مهاجرين و انصار را كه در اتباع هر دو خليفه به روش اتباع جناب آن سرور سرگرمى داشتند و معاونت و معاضدت و تمشيت اوامر و نواهى آنها را لازم و فرض مى‌شمردند نيز مورد طعن و لعن نمودند.

دوم: آنكه جناب مرتضوى را و بعد از آن جناب حسنين را و ذريات ايشان مثل زيد بن زين العابدين «توفي شهيداً سنه 122 هـ 739 م» شهيد و ديگر سادات حسنيه را هميشه با نواصب شام كه مروانيه بودند و نواصب عراق كه عباسيه بودند مناقشات و محاربه و كينه دارى ها در ميان ماند و بعضى از نواصب در اقصاى مراتب ضلالت متمكن شده روى خود را سياه مي‌كردند و در جناب اين حضرت اظهار بى ادبى ‌ها مي‌نمودند و شيخين و حضرت عثمان را به نيكى ياد مى ‌كردند بلكه مروانيه خود جانبدارى حضرت عثمان را تقريب اين شرارت و وسيله اين ضلالت ساخته بودند اينها نيز در مقابله نواصب مذكورين با اسلاف آنها درافتادند و داد بى حيايى از طرفين دادند.

سوم: آنكه جناب مرتضوى و ساير ائمه اطهار در حق نواصب اشقياء به ملاحظه شرارت و بدذاتى و خباثت و بد طينتى آنها و نظر به غلبه ظاهرى آنها كرده كلمات لعن آميز در ضمن اوصاف عامه مثل غصب و ظلم و بغض اهل بيت و تغير سنت رسول و احداث بدعات و اختراع احكام مخالفه شريعت و امثال اين صفات مي‌فرمودند و واقفان حقيقت كار مى ‌فهميدند اين گروه بي‌انديشه عجلت پيشه آن همه كلمات را در حق صحابه كرام و ازواج مطهرات خير الانام فرود آوردند و آن اوصاف را مطابق عقيده فاسده خود منطبق بر آنها يافتند و عذر آنكه چرا به تصريح نام آن گروه نمى ‌گيرند مصلحت وقت و تقيه قرار دادند و رفته و رفته در ذهن متاخرين شان آن كلمات نصوص صريحه شدند در حق لعن و طعن صحابه كرام و ازواج مطهرات خير الانام بالجمله اين اسباب و مانند آنها شيعه و سبيه از همه فرق بيشتر و قوى تر گشتند زيرا كه ممدات عقيده آنها پى در پى مي‌رسيد و غلاه و تفضيليه كمتر و ذليل تر ماندند اما غلاه پس به جهت ظهور، بطلان معتقد ايشان و شناعت كلمات وحشت انگيز ايشان هذيانات آنها را كسى گوش نمى ‌كرد و اگر احياناً به مزخرفات ايشان كسى فريفته مى‌شد زود به مراجعت عقل خود يا به نصيحت اقارب و عشاير و معاريف خود باز مى ‌گشت و اما تفضيليه پس به آن جهت كه از هر دو طرف رانده در وسط مانده بودند سبيه و تبرائيه ايشان را از خود نمى شمردند و در عداد شيعه على رضي الله عنه نمي‌آوردند كه داد محبت اهل بيت منحصر در تبراء صحابه و ازواج است نمى دهند و جماعت مخلصين آنهارا بر غير روش جناب مرتضوى دانسته و مورد وعيد آن جناب انگاشته تحقير و تذليل مى ‌كردند لا في العير و لا في النفير در حق ايشان راست آمد و عجب آن است كه تا به حال نزد شيعه سبيه فرقه نواصب از فرقه اهل سنت كه شيعه خاص جناب مرتضوى و به دل و جان فداى خاندان نبوى ‌اند و هميشه با نواصب شام و مغرب و عراق مجاهدات سيفى و سنانى و مناظرات علمى و لسانى نموده‌اند و نصرت شعائر شريعت و ازاله بدعات مروانيه كرده آمده‌اند و نواصب را بدترين كلمه گويان و هم