ون امام حكمي فرمايد هر مؤمن و هر مؤمنه را اتباع او لازم شود گو خلاف مرضي باشد پس اگر زني را بمردي به زني دهد اين عقد بر هر دو لازم گردد و فسخ نتوانند نمود و علي هذا القياس جميع معاملات ازبيع و اجاره و غير ذلك فقيه عماره يمني كه شاعر مشهور است گفته است كه سيده بنت احمد بن جعفر بن احمد صليحيه بكمال حسن و جمال و قابليت و آداب و نزاكت و ظرافت مشهور و معروف بود بحديكه او را اهل يمن بلقيس الاسلام ميگفتند و شوهر او مكرم صليحي پادشاه يمن بود و دار العزه در شهر ذي حبله بناء اوست اتفاقا سبا بن احمد بن مظفر صليحي بعد از وفات او بر ملك يمن مسلط شد و خواست تا سيده را بزني گيرد كه استقلال پادشاهت او و كمال تسلط او درين بود و او امتناع و ابا ميكرد تا آنكه منجر بتهيه قتال و جدال گشت و از طرفين اسباب جنگ آماده شد مصاحبان سبا او را مشوره دادند كه در جنگ خطر است تدبير سهل اين كار آنست كه درين باب عريضه به مستنصر عبيدي كه صاحب مصر بود و اهل يمن دران زمان بدعوت او قايم بودند بفريستي سبا همچنان كرد و دو كس را از معتمدان خود با پيشكش لايق نزد مستنصر روانه كرد و تمام قصه را باو باز نمود مستنصر يكي از خواجه سرايان معتمد خود را همراه آن دو رسول فرستاد آن خواجه سرا جميع سرداران و امراي يمن را همراه خود گرفته نزد سيده مذكور رفت و هر همه را بر در سراي او استاده كرده و سيده را گفت كه امير المؤمنين مستنصر ترا بزني داده است به امير الامراء ابوحمير سبا ابن احمد بن مظفر بر آنچه حاضر آورده است و آن صد هزار دينار نقد و بقيمت پنجاه هزار دينار جنس بود از پوشاك و زيورآلات و تحف و هدايا و نيز فرموده است كه «وَمَا كَانَ لِمُؤْمِنٍ وَلَا مُؤْمِنَةٍ إِذَا قَضَى اللَّهُ وَرَسُولُهُ أَمْرًا أَنْ يَكُونَ لَهُمُ الْخِيَرَةُ مِنْ أَمْرِهِمْ وَمَنْ يَعْصِ اللَّهَ وَرَسُولَهُ فَقَدْ ضَلَّ ضَلَالًا مُبِينًا «36» «الاحزاب» سيده مذكور چار و ناچار بنا بر پاس مذهب خود قبول اين عقد نمود ليكن با هم موافقت نشد و كدورتها در ميان ماند چنانچه در تواريخ مذكور است و نيز گويند كه امام را بايد كه هم كلام شود با جناب باري تعالي مثل حضرت موسي و حاكم عبيدي درين امر براي خود دعاوي بلند ميكرد و اكثر بكوه طور ميرفت و نيز گويند كه امام را علم غيب لازم است چنانچه اثناعشريه گويند و از مسائل فروع ايشان اينست كه لفظ علي برآل در صلوه داخل كرده حرام است روايت كنند كه «من فصل بيني و بين آلي بعلي لم ينل شفاعتي» و اين روايت سراسر افترا و بهتان است و نكاح هژده زن به یک مرد را جايز شمارند و تمسك باين آيت نمايند «وَإِنْ خِفْتُمْ أَلَّا تُقْسِطُوا فِي الْيَتَامَى فَانْكِحُوا مَا طَابَ لَكُمْ مِنَ النِّسَاءِ مَثْنَى وَثُلَاثَ وَرُبَاعَ فَإِنْ خِفْتُمْ أَلَّا تَعْدِلُوا فَوَاحِدَةً أَوْ مَا مَلَكَتْ أَيْمَانُكُمْ ذَلِكَ أَدْنَى أَلَّا تَعُولُوا «3»«النساء‌» ‌و گويند معني مثني اثنين اثنين است و معني ثلث ثلاثه ثلاثه و معني رباع اربعه اربعه و مجموع اين اعداد هژده مي شوند شخصي از اهل سنت در جواب گفته است كه در نكاح يك زن خو شبهه نيست پس در كلام تقرير است و اصل كلام اينست «فانكحوا ما طاب لكم من النساء» آحاد و مثني پس مي بايد كه بيست زن باشد نه هژده و انصاف آنست كه اين معني فهميدن ازين آيه بي پرده تحريف كلام الله كردن است و كتاب الله را بازيچه طفلان ساختن زيرا كه اين معني هم مخالف عرف و هم مخالف لغت و هم مخالف شرع و هم مخالف عقل است اما عرف پس از ان جهت كه اگر شخصي خدمتکار خود را خواند و پر از نان حواله كند و گويد اين نانها را به فقرا بده دوگان دوگان و سه گان سه گان و چهارگان چهارگان و اين خدمتكار بيرون بر آمده هژده نان بيك فقير و هژده نان به فقير ديگر عطا نمايد البته آن شخص بر خدمتکار مذكور عتاب كند و گويد كه خلاف امر من چرا كردي و ساير عقلا و اهل فهم او را درين عتاب تخطيه نكنند بلكه مصيب دانند و اما لغت پس از ان جهت كه لفظ مثني معدول از اثنين اثنين است بدون حرف عطف نه از اثنين و اثنين با حرف عطف پس بار دوم تكرير اول است بعينه و غرض از تكرير در ينجا دفع توهم تشريك جمع است درين عدد و حرف عطف كه فيما بين «مثني و ثلث» ‌واقع است براي تشريك معطوف و معطوف عليه است در حل نكاح پس معني كلام آنست كه اين عدد هم حلال است و اين عدد هم حلال است چنانچه در جميع معطوفات همين معني فهميده ميشود نه جمع و تلفيق كه آن معني لفظ مع است نه واو و ديگر حروف عاطفه و اگر اينجا معني مع فهميده شود اگر چه خلاف قاعده عربيت است نيز مدعا حاصل نمي‌شود زيرا كه در صورت تداخل مجموعين اقل از اكثر ساقط ميگردد چنانچه در رايت بني هاشم مع قريش مع كنانه مع مضرا اگر كسي  گويد جايز است كه در اثنين اثنين حرف عطف منظور باشد و در لفظ حذف كرده باشند و حذف حروف عطف جايز است چنانچه شاعر اثناعشري گفته است.

شعر: ‌

ايها السائل عن مذهبي * مذهبي السنه لا كعكعه

قال فمن بعد مضي النبي * سيدنا بالحجج المقمعه

قلت من قرت به عينه * في بيته ابنته المرضعه

قال فما عده اعلامهم * هات لي القول لكي اسمعه

قلت له عده اعلامهم * اربعه اربعه اربعه 

و اراد اثنا عشر فحذف حرف العطف گويم فهم اهل لغت مكذب اين اراده است و گفته شاعر اثناعشري را براي اثبات مذهب اسماعيليه آوردن صريح خطا چه سگ زرد برادر شغال است و مع هذا گفته او اعتبار را نشايد كه از شعراء مولدين است و در عربيه غير از مقولات جاهلين و مخضرمين سند نمي‌شود چنانچه در مقام خود مقرر است و مع هذا در ضرورت شعرا چيزهای را ارتكاب كنند كه در سعه كلام جايز نيست و نيز اين اثناعشري درين اشعار بناي كلام بر تقيه گذاشته چنانچه مذهبي السنه و في بيته ابنته بران دلالت صريح دارد پس اين كلام را هم بر وجهي آورده كه مدلول لغويش مذهب اهل سنت باشد يعني قول بخلافت خلفاء اربعه پس تكرير اربعه براي تأكيد است در كلام او نيز و اما شرع پس از ان جهت كه اگر اين معني منظور باشد لازم آيد كه كمتر ازين عدد نكاح جايز نباشد زيرا كه لفظ مثني با معطوفات او حال واقع شده اند و حال به اجماع اهل عربيه قيد عامل مي‌شود چنانچه در اضرب زيدا راكبا در حاله غير ركوب زدن او جايز نيست وچون واو بمعني جمع و تلفيق معطوفات باشد نه تشريك آنها در حكم پس حل نكاح مقيد باشد بجمع و تلفيق اين اعداد و هو باطل بالاجماع و نيز ميبايد كه هيچ فرشته كم از هژده پر نداشته باشد لقوله تعالي «الْحَمْدُ لِلَّهِ فَاطِرِ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ جَاعِلِ الْمَلَائِكَةِ رُسُلًا أُولِي أَجْنِحَةٍ مَثْنَى وَثُلَاثَ وَرُبَاعَ يَزِيدُ فِي الْخَلْقِ مَا يَشَاءُ إِنَّ اللَّهَ عَلَى كُلِّ شَيْءٍ قَدِيرٌ «1»«فاطر» والملائكه جمع محلي باللام است و الجمع المحلي باللام يفيد الاستغراق و اما عقل پس از آنجهت كه لفظ ظاهر درين معني آن بود كه ميفرمودند «وَإِنْ خِفْتُمْ أَلَّا تُقْسِطُوا فِي الْيَتَامَى فَانْكِحُوا مَا طَ