داوند مسئلت نمود تا آن زن را به نكاح او در آورد! البته آن زن، شوهر داشت پس خداوند حكم مرگ شوهرش را صادر كرد! آن زن در مكه به عزاي شوهرش نشست، خداوند غم واندوه را از وي زدود و او را به نكاح اسماعيل در آورد[3].

از جعفر بن محمد روايت است كه فرمود: رسول خدا -صلي الله عليه وآله وسلم- نميخوابيد تا وقتيكه چهره اش را ميان پستانهاي  فاطمه نمي گذاشت[4]

رضا از پدرانش نقل ميكند كه رسول خدا  -صلي الله عليه وآله وسلم- فرمودند: حضرت موسي از خداوند در خواستي نمود وگفت: پروردگارا! مرا از امت محمد قرارده خداوند به او وحي كرد كه أي موسي ! توبه آن مقام ومنزلت نميرسي[5]

حضرت موسي -عليه الصلاة والسلام- شايستگي ندارد كه فردي از امت محمد -صلي الله عليه وآله وسلم- باشد! وطبيعتاً شيعه امت محمد -صلي الله عليه وآله وسلم- هستند وهمه شيعه از حضرت موسي عليه الصلاة والسلام برترند ! ! ! 

از علي بن أبي طالب روايت شده است كه وي با عايشه در يك رختخواب ويك لحاف مي خوابيد[6].  

از رضا روايت است كه فرمود: خداوند به حضرت آدم گفت: اينها از فرزندان تو هستند (محمد و علي و فاطمه و حسن و حسين) وآنها بهتر از تو وبهتر از همه آفرينش ام هستند اگر آنها نمي بودند تو را خلق نمي كردم وبهشت وجهنم وآسمان وزمين را هم نمي آفريدم، بر حذر باش از اينكه با چشم حسادت به آنها بنگري، در اين صورت تو را از همسايگي ام بيرون مي كنم. اما آدم به آنها با چشم حسادت نگاه كرد! ومقام ومنزلت آنها را آرزو نمود، در نتيجه شيطان بر او مسلط گرديد واز درختي كه از آن نهي شده بود خورد وچون حواء باچشم حسادت به فاطمه نگاه كرد! شيطان بر او نيز مسلط شد تا  اينكه از درخت، خورد[7]. 

سؤال اينجاست كه اگر اصل كيفر شان بخاطر نگاه حسد آميز آنها به ائمه بوده است. پس چرا خداوند آنها را بخاطر خوردن از درخت كيفر داد چنانچه در قرآن آمده است؟ 

از علي بن أبي طالب روايت شده است كه فرمودند: انبياء وپيامبران را تكذيب نمود (خداوند آنهارا تكذيب نمود) برادران يوسف را تكذيب نمود هنگاميكه گفتند: (اكله الذئب) -گرگ او را خورده است- وآنها انبياء وفرستاده بسوي صحرا بودند[8].

خداوند به داود وحي كرد كه گناهت را بخشيدم وننگ گناهت را بر بني اسرائيل گذاشتم. داود گفت: پروردگارا! چگونه چنين كاري مي كنيد در حالي كه شما ستم نميكنيد؟ گفت: آنها اقدام به انكار كار شما نكردند[9].

از ابو عبدالله روايت شده است كه فرمود: هنگاميكه يعقوب نزد يوسف آمد به يوسف غرور پادشاهي زائد دست داد در نتيجه از تخت پايين نيامد. جبريل نزول كرد وگفت: أي يوسف! كف دست را باز كن ـ پس از دستش نوري درخشان خارج شد. وبه فضاي آسمان رفت. يوسف گفت: اين نوري كه از دستم بيرون شد چه بود؟ گفت: نبوت از فرزندانت برداشته شد واين كيفر پايين نيامدنت براي يعقوب است ودر فرزندانت پيامبري نخواهد آمد[10].

از ابو جعفر روايت شده است كه فرمود: پيامبران عبادت كنندگان را تذكر مي دهند، پيامبري از پيامبران بطور كامل فرمانبرداري واطاعت ميكرد فقط در يك مورد از خداوند نافرماني ميكرد بخاطر همين يك معصيت از بهشت رانده ميشود ودر شكم ماهي انداخته ميشود سر انجام او را چيزي بجز اعتراف وتوبه نجات نمي دهد[11].

از ابو عبدالله روايت است كه فرمود: پيامبري خواست در مورد عذاب قومش به خداوند مراجعه نمايد، خداوند به او گفت: يا از مراجعه در مسئله اي كه فيصله كرده ام بر ميگردي يا اينكه  چهره ات را به پشت سرت بر مي گردانم. 

از ابو جعفر روايت است كه فرمود: حزقيل پيامبر دچار غرور شد وبا خودش گفت: برتري سليمان پيامبر بر من چيست درحاليكه به من مثل اين داده شده است؟ فرمود: پس دركبدش زخمي ظاهر شد كه او را آزار مي داد[12].

بعضي از پيامبران بني اسرائيل از سختي دل وكمي اشكشان نزد خداوند شكوه نمودند[13].

از اميرالمؤمنين روايت است كه فرمودند: لبيد بن اعصم يهودي وام عبدالله يهودي، رسول خدا -صلي الله عليه وآله وسلم- را سحر نمودند، آنها براي او يازده گره زدند...... در نتيجه پيامبر -صلي الله عليه وآله وسلم- نمي خورد، نمي نوشيد، نمي شنيد، نمي ديد وباز نان معاشرت نمي كرد[14].

از علي بن حسين روايت است كه فرمودند[15]: اي ماهي! پس ماهي سرش را از دريا همچون كوه بزرگي بيرون كشيد در حالي كه ميگفت: لبيك، لبيك[16] اي دوست خدا! . . . علي گفت: تو كي هستي؟ گفت: اي سرورم! من ماهي يونس ام. فرمود: داستان يوسف را براي ما تعريف كن گفت: اي سرورم! خداوند هيچ پيامبري نفرستاده مگر اينكه ولايت شما اهل بيت را براي او عرضه نمود هر كس قبول كرد، جان سالم بدر برد ونجات پيدا كرد وكسي كه توقف نمود و از حمل آن امتناع ورزيد دچار مسئله اي مي شود چنانچه آدم دچار معصيت گرديد و نوح دچار غرق گرديد! وابراهيم دچار آتش گرديد! و يوسف دچار چاه گرديد! و ايوب دچار مصيبت گرديد! و داود دچار اشتباه گرديد! تا اينكه خداوند يونس را مبعوث كرد و به او وحي نمود. كه اي يونس! ولايت اميرالمؤمنين علي وائمه هدايت يافته اي را كه از نسلش هستند قبول كن. يونس گفت: چگونه ولايت وي را قبول كنم و من وي را نديده ام  ونمي شناسم؟ و خشمگين رفت! پس خداوند به من وحي نمود ودستور داد كه يونس را ببلعم وگفت: استخوانهايش را خرد نكن. او در شكمم چهل روز ماند، با من درياها را ميان سه تاريكي دور مي زد و مي گفت: ﴿لا إِلَهَ إِلَّا أَنْتَ سُبْحَانَكَ إِنِّي كُنْتُ مِنَ الظَّالِمِينَ﴾[17]. ولايت امير المؤمنين وائمه هدايت يافته را پذيرفتم! 

از ابو جعفر باقر روايت است كه فرمود: وقتيكه رسول خدا -صلي الله عليه وآله وسلم- به آسمانها بالا رفت: . .  سپس محمد -صلي الله عليه وآله وسلم- فرمود: پدرم، ابراهيم كجاست؟ به او گفتند: وي با اطفال شيعه است. بعد از آن وارد بهشت شد، ابراهيم -عليه السلام- را زير درختي يافت كه پستانهايي مثل پستانهاي گاو دارد. هنگاميكه پستان از دهان كودك رها شد، ابراهيم عليه السلام بلند شد وپستان را به او باز گرداند وبه پيامبر -صلي الله عليه وآله وسلم- سلام كرد و از آنحضرت -صلي الله عليه وآله وسلم- در مورد علي -رضي الله عنه- پرسيد. پيامبر -صلي الله عليه وآله وسلم- گفت: او را جانشيم درميان امتم قرار دادم، ابراهيم عليه السلام گفت: چه جانشين خوبي انتخاب نمودي، پيروي از علي -رضي الله عنه- را خداوند بر فرشتگان فرض گردانده است واينها اطفال شيعه وپيروان او هستند، از خداوند خواستم تا مرا سر پرست آنها قرار دهد، خداوند هم پذيرفت[18].

الله اكبر، سخن بزرگي از دهانتان بيرون مي آيد، دروغ ميگوييد. آيا شغل ابراهيم عليه السلام تربيت اطفال شيعه است؟!! خداوند چهره اين دروغ پردازان وتصديق كنندگان آنها را زشت گرداند. 

از صادق عليه السلام روايت است كه فرمود: داود عليه السلام، اوريا را به جنگي فرستاده بود، داود بالاي ديواري رفت تاپرنده اي بگيرد وهمسر اوريا مشغول غسل بود، هنگاميه سايه داود را ديد موهايش را پراكنده ساخت وبوسيله آنها بدنش را پوشاند، داود به سوي او نگريست وشيفته وي گرديد (سپس داود 