يعت با خود دعوت كرد، آن حضرت به نزدش آمد و فرمود: اي پسر عمو، مرا به كاري مكلف مكن كه پسر عموميت (نفس زكيه) عمويت ابا عبد الله (حضرت صادق) را بدان مكلف ساخت(164)". بيعت خواستن حسين بن علي از موسي بن جعفر و ادعاي امامت آن بزرگوار خود دليلي روشن است بر عدم و جود نصوص. همچنين در "كافي" حديث ديگري از همين عبد الله بن جعفر بن ابراهيم الجعفري منقول است كه "يحيي بن عبد الله" كه بعد از "محمد بن عبد الله" نفس زكيه ادعاي امامت كرد، نامه اي به حضرت موسي بن جعفر (ع) نوشته بدين عبارت: "أَمَّا بَعْدُ فَإِنِّي أُوصِي نَفْسِي بِتَقْوَى الله وَبِهَا أُوصِيكَ فَإِنَّهَا وَصِيَّةُ الله فِي الاوَّلِينَ وَوَصِيَّتُهُ فِي الاخِرِينَ، خَبَّرَنِي مَنْ وَرَدَ عَلَيَّ مِنْ أَعْوَانِ الله عَلَى دِينِهِ وَنَشْرِ طَاعَتِهِ بِمَا كَانَ مِنْ تَحَنُّنِكَ مَعَ خِذْلانِكَ وَقَدْ شَاوَرْتُ فِي الدَّعْوَةِ لِلرِّضَا مِنْ آلِ مُحَمَّدٍ  (ص)وَقَدِ احْتَجَبْتَهَا وَاحْتَجَبَهَا أَبُوكَ مِنْ قَبْلِكَ وَقَدِيماً ادَّعَيْتُمْ مَا لَيْسَ لَكُمْ وَبَسَطْتُمْ آمَالَكُمْ إِلَى مَا لَمْ يُعْطِكُمُ الله فَاسْتَهْوَيْتُمْ وَأَضْلَلْتُمْ وَأَنَا مُحَذِّرُكَ مَا حَذَّرَكَ الله مِنْ نَفْسِهِ = اما بعد من خودم و تو را به تقواي إلهي توصيه مي كنم كه آن سفارش خدا به پيشينيان و پسينيان است، يكي از ياران دين خدا و از كساني كه اطاعت از خدا را اشاعه مي دهند، مرا از ترحم تو و عدم همكاري تو با ما، مطلع ساخت. من در موضوع دعوت مردم به امامتِ كسي از خاندان محمد (ص) كه مردم به او رضايت دهند، مشورت كردم و تو خودداري كردي و پيش از تو پدرت نيز خود داري كرد، شما از سابق چيزي را ادعامي مي كنيد كه متعلق به شمانيست و آرزوي خود را به جايي رسانده ايد كه خداوند به شما عطا نفرموده، هوا پرستي نموده و گمراه كرديد و من تو را بيم مي دهم از آنچه كه خدا تو را نسبت به خويش، بيم داده است(165)".
چنانكه ملاحظه مي شود در اين نامه "يحيي بن عبد الله صريحا منكر امامت منصوصه از جانب خدا و رسول براي حضرت صادق (ع) و پسرش حضرت موسي بن جعفر (ع) مي شود.
در اينجا ضرور است بدانيم كه اين ادعا كه قيام زيد بن علي بن الحسين (ع) و محمد بن عبد الله نفس زكيه (ره) و امثال اين بزرگواران براي دعوت به امامت خودشان نبوده بلكه به رضاي آل محمد (ص) دعوت مي كردند، يعني دعوتشان به يكي از ائمة اثني عشر بوده، به هيچ وجه صحيح نيست، زيرا هر چند آنان به رضاي آل محمد دعوت مي كردند اما مقصودشان كسي از آل محمد بود كه مردم به امامت و زعامت او رضايت دهد، از جمله خودشان، و در واقع مراد از دعوتشان همان فرد قيام كننده بود، نه فردي كه از قبيل توسط شرع مشخص شده باشد، چنانكه درهمين نامه كه ذكر كرديم "يحيي" به حضرت كاظم (ع) مي نويسد كه من قبلا در خصوص دعوت به امامت رضاي آل محمد با تو صحبت كردم و تو خود از اين دعوت خودداري كردي، چنانكه پدرت امام صادق (ع) هم پيش از تو اين كار را كرد و از اين پيشنهاد روگردانيد. آيا آن دو بزرگوار از اينكه مردم را به امامت ايشان دعوت كنند ابا مي كردند؟!! علاوه بر اين حضرت موسي بن جعفر (ع) در جواب يحيي بن عبد الله نامه اي مي نويسد كه در آن چنين آمده است:
"أَتَانِي كِتَابُكَ تَذْكُرُ فِيهِ أَنِّي مُدَّعٍ وَأَبِي مِنْ قَبْلُ وَمَا سَمِعْتَ ذَلِكَ مِنِّي وَسَتُكْتَبُ شَهَادَتُهُمْ وَيُسْأَلُونَ، (الزخرف/19)" حضرت مي فرمايد: "تو در نامة خود يادآور شده اي كه من و پيش از من پدرم، ادعاي امامت كرديم در حالي كه تو چنين چيزي از من نشنيده اي"، سپس براي هشدار به او آيه اي از قرآن كريم را ذكر مي كند كه به ياد داشته باش كه فرداي قيامت، از ادعاي امامت كه به من و پدرم نسبت دادي، حال آنكه خودت چنين ادعايي از ما نشنيده اي، مورد مؤاخذه قرار مي گيري.
براستي چرا حضرت كاظم (ع) ادعاي امامت نمي كند و امامت إلهي خويش را از خويشاوندش كتمان كرده و لا أقل براي اتمام حجت او را ارشاد نمي فرمايد؟!
به هر صورت آنچه از اين و قايع استنباط مي شود، اين است كه در خاندان علي (ع) خبري از اين نصوص كه مورد بررسي قرار داديم نبوده و إلا ائمة اثني عشر سكوت نكرده و ديگر فرزندان علي (ع) چون زيد و محمد بن عبد الله نفس زكيه و يحيي و حسين بن علي شهيد فخ و دهها تن از اين بزرگواران نيز ادعاي امامت نمي كردند كه از جملة ايشان است جناب محمد بن جعفر الصادق (ع) كه با او در مكه به عنوان خلافت بيعت شد و او را امير المؤمنين خواندند و "مأمون الرشيد" حضرت علي بن موسي الرضا (ع) را براي مذاكره و اطفاي آتش جنگ بين خود و "محمد" (ره) كه عموي آن حضرت بود، به نزد او فرستاد، اما محمد بن جعفر باكمال رشادت، سخن برادر زادة خود را نپذيرفت و براي جنگ با مأمون آماده شد. بنا به نقل "مقاتل الطالبيين" (ص537) پس از حسين بن علي شهيد فخ با هيچ يك از اولاد علي (ع) جز محمد بن جعفر با عنوان امير المؤمنين بيعت نشد.
مسألة ديگر مشاركت حضرت موسي بن جعفر يعني يكي از ائمة منصوص، در مبارزات محمد بن عبد الله نفس زكيه (ره) براي كسب خلافت است كه آن حضرت چنانكه شرحش گذشت(166) به دستور پدرش امام صادق (ع)، به همراه برادرش عبد الله به ياري "محمد" شتافت. آيا درست است كه امام منصوص به ياري كسي برود كه به نا حق و به طور نامشروع ادعاي امامت و خلافت مي كند؟!
با صرف نظر از آنچه كه تا كنون در بارة متن و سند نصوص موجود گفتيم، آيا اين حوادث و دعوتها كه از طرف فرزندان بزرگوار علي (ع) به عمل آمد و سكوت ائمة منصوص از ارشاد عباد و اظهار وجود و بيان مقصود، خود دليل روشني بر كذب و جعل اين احاديث نيست؟
چنانكه قبلا نيز گفتيم در تاريخ اسلام  پس از رحلت رسول خدا (ص) هيچ يك از ائمه در برابر مردم و علي رؤوس الأشهاد ادعاي امامت منصوصه از جانب خدا ورسول ننمودند، اما اگر آنان واقعاً منصوص و منصوب خدا ورسول بودند، بي ترديد مي بايست هر يك از آنان حتي اگر از كيد و كين خلفاي جور مي ترسيدند حد أقل در مجمعي، نزد ده تن از دوستان و شيعيان خود به صراحت چنين ادعايي را مطرح مي كردند تا مسؤوليت و رسالتي را كه از جانب خدا ورسول دارند، انجام داده باشند، اين ادعا در مقابل ده يا بيست نفر از دوستان و شيعيان هيچ خطري ايجاد نمي كرد، خصوصاً در اوقاتي كه نفوذ و قدرت خلفا كم مي شد و يا رو به زوال مي گذاشت، در حالي كه اگر آنان منصوص خدا و رسول بودند و مسألة "امامت" نيز آن چنان مهم باشد كه شيعيان ادعا كرده و معتقدند كه اگر مردم بدان مؤمن نباشند به ضلالت مبتلا شده و از معارف و احكام درست دين، چنانكه لازم است، مطلع نخواهند شد و در نتيجه به هلاكت أخروي دچار مي شوند، بي ترديد بايد بيان شود تا اتمام حجت گردد، هر چند براي گوينده احتمال ضرر و يا خطري باشد، خصوصاً كه مأمورين إلهي در آخرين دين آسماني از حمايت خداوندي نيز بي نصيب نخواهند بود و اصولاً مأمور إلهي نمي تواند به صرف احتمال خطر، از انجام مأموريت شرعي خويش و هدايت بند