) اين بود که هر گاه که کلمات نامناسب با مقام ‫ربوبيت و الوهيت بسمع مبارکش مي‌‌رسيد در حال تعجب ‫مي‌فرمود سبحان‌الله، يا الله اکبر) اين راه و طريقة ‫گذشتگان مشرک است، قسم به کسي که روح من در ‫قبضة اوست سخني گفتيد که عين آنرا بني ‌اسرائيل به ‫موسي گفتند که از برای ما خدائي قرار بده چنانکه آنان ‫خداياني دارند. موسي گفت شما قومي جاهل هستيد و بعد ‫رسول اکرم (صـ) فرمود شما طريقة اقوام گذشته را متابعت ‫خواهيد کرد! 

‫در اين خبر رسول اکرم (صـ) امت خود را آگاه فرموده‌‫است که شما هم از طريقة گذشتگان خود متابعت خواهيد ‫کرد، اگر درست دقت کنيد تبعيت مسلمانان سنن ‫گذشتگان را برملاء مي‌‌بيني چنانکه در هر شهر و ده و ‫محله سنگي يا درختي يا سقاخانه‌ايست که مردم از آن ‫حاجت مي‌‌خواهند، و صدها مانند اين. آيا مردميکه معتقد به ‫اين موهومات هستند و از اين قبيل چيزها حاجت ‫مي‌خواهند مي‌‌توان اسم مسلمان و موحد بر آنان ‫گذاشت؟ آيا اينان مشرک نيستند؟ 

‫عجب اينست که مي‌‌گويند درخت يا سنگ يا سقاخانه يا ‫قدمگاه يا ديگ سمنو و غيره که ما از آنها حاجت ‫مي‌خواهيم بواسطة اينست که نظر کرده امامزاده هستند، ‫با اين سخن جاهلانه مي‌‌خواهند با شرکي روی شرک ديگر ‫را بپوشانند! مگر امامزاده قاضي الحاجاتست تا توجه او به ‫درخت، درخت را هم قاضي الحاجات کند؟

‫‫‫من خود درخت ملا چغندر را که در پشت مدرسه سيد ‫ناصرالدين بود ديدم که جمعي از زنان دور درخت جمع ‫بودند و شخصي روضه مي‌‌خواند و اين زنان از درخت ‫حاجت مي‌‌خواستند و به اندازه‌ای کهنه و نخ به آن بسته ‫بودند که بشمار در نمي‌‌آيد، چشمهائي از نقره بر درخت کوبيده بودند و بواسطة شمع زيادی که روی اين درخت ‫گذاشته شده بود به يک چوب خشک سوختة متعفني مبدل ‫گرديده بود. 

عجبتر اينکه اين بت در پشت مدرسه‌ای بود ‫که قريب صد نفر طلبه در آن تحصيل علوم ديني  ‫مي‌کردند، و يکي از آنها جرئت نهي از منکر نمي‌‌کرد. ‫حوادث روزگار خياباني احداث کرد و بحمدالله اين بت از ‫ميان رفت. اما صد افسوس که مدرسة زيبائي هم از ‫دست رفت.

‫همچنين چناری بود در قصر سلطنتي که آن را چنار ‫عباسعلي مي‌‌گفتند و مورد توجه ساکنان آن مکان بود و به ‫آن تبرک مي‌‌جستند، و بحمدالله از بيخ کنده شد.

‫خاتم انبياء آنچه لازمة تبليغ رسالت بود به جای آورد، و ‫چنان مسلمانان را از شرک بيزار کرد که عمر با آن ‫همه تعصب در بت‌پرستي که زمان جاهليت داشت، در ايام ‫خلافتش وقتي به زيارت کعبه رفت و به حجرالأسود رسيد ‫به آن خطاب کرده گفت: «ای سنگ تو جمادی بيش ‫نيستي، اگر نديده بودم که پيغمبر به تو استلام مي‌‌نمود و ‫احترام مي‌‌فرمود ابداً بتو اعتنائي نمي‌‌کردم (ببين تفاوت ‫ره از کجاست تا بکجا)». 

‫اين نکته را بايد متوجه بود که حجر الأسود را نبايد ‫عبادت کرد و استلام (دست سودن) آنهم فقط مستحب ‫است، وضع اين سنگ از برای تعيين نقطة شروع بطواف ‫است، و به اصطلاح سنگ مره‌است، بعبارت واضحتر ‫حاجي بايد شروع به طواف از محاذات اين سنگ کند. زيرا ‫طواف‌کنندگان بايد از يک جهت حرکت کنند، و اگر طواف ‫از جهات مختلف شروع شود طائفين به محاذات يکديگر ‫واقع مي‌‌شوند، و طواف مشگل مي‌‌گردد، لذا تشريع شد ‫که در محاذات سنگ نيت کنند و از آنجا شروع به طواف ‫نمايند.

‫اين بود تربيت پيغمبر (صـ)، ولي هزار افسوس که پس از ‫مدت کمي بسيار از امت گرفتار شرک شدند چنان در آن ‫فرو رفتند که بعضي از اين عادات ساختگي شرک‌آميز از ‫ضروريات دين و مسلمات شريعت سيدالمرسلين (صـ) گرديد.

‫راستي ببينيد چگونه جاهليت را از نو شروع کردند! چه ‫قدمگاهها بر پا کردند و در سقاخانه‌ها، حتي در روز روشن ‫چه شمعها روشن کردند!

‫‫بس که ببستند بر او برگ و ساز         گر تو بيائي نشناسيش باز!

يکي از اقسام شرک: ذبح و قرباني از برای غير خداست

 ‫قرباني يعني آنچه بوسيلة آن تقرب بخدا پيدا مي‌‌کند. ‫اعم از خوني و غير آن، و در عرف اسم است از برای ‫ذبيحه، چنانکه در تاريخ بني ‌اسرائيل مذکور است که قرباني  ‫قابيل از نوباوه و ثمره زمين و قرباني هابيل از حيوانات ‫بود. 

‫در زمان نوح مذبحي ساخته شده بود که حيوانات را در ‫آنجا مي‌‌کشتند و مي‌‌سوزاندند، و در زمان ابراهيم قرباني ‫مردم نان و شراب و آدمي بود که برای بتان خود قرباني مي‌کردند. حضرت ابراهيم ذبح و قرباني بشر را منع نمود ‫(قضيه ذبح اسمعيل و آمدن فديه اشاره بهمين معني ‫است).

‫در زمان موسي قرباني دو قسم بود: دموی و غير ‫دموی، قرباني دموی را مي‌‌کشتند و غير دموی را در بيابان ‫رها مي‌‌کردند. ‫اين عادت را عرب جاهلي از قوم موسي آموخت که ‫بجهت تقرب به اصنام حيوانات را رها مي‌‌کردند که قرآن آن را به اسم بحيره وسائبه مي‌‌نامد، چنانکه مي‌‌فرمايد:

﴿مَا جَعَلَ اللَّهُ مِنْ بَحِيرَةٍ وَلا سَائِبَةٍ وَلا وَصِيلَةٍ وَلا حَامٍ وَلَكِنَّ الَّذِينَ كَفَرُوا يَفْتَرُونَ عَلَى اللَّهِ الْكَذِبَ وَأَكْثَرُهُمْ لا يَعْقِلُونَ﴾ (المائدة/103)

‫بحيره: عرب را رسم چنان بود که چون شتری از آن ‫ايشان پنج بطن ميزاد و آخرين آن نر بود گوش آنرا ‫مي‌شکافتند و رها مي‌‌کردند، و کشتن و سوار شدن آن ‫ممنوع مي‌‌شد ولي از آب و گياه آنرا ممانعت نمي‌‌نمودند. ‫

سائبه: عرب در جاهليت نذر مي‌‌کرد که اگر مسافرش ‫مراجعت کند، يا مريض بهبودی حاصل کند شتری را آزاد ‫کند به مثابه اينکه شخصي بنده‌ای را آزاد کند. 

وصيله: آن گوسفنديست که هفت بطن بزايد و اگر ‫هفتمين آن نر بود بکشند و قرباني بتان کنند، و اگر به يک ‫شکم نر و ماده بزايد گويند وصلت أخاها (پيوست به ‫برادرش) و نر را برای خاطر خواهرش نمي‌‌کشتند.

‫حام: فحلي است که هفت بچه از نتايج آن قابل سواری ‫شود و بعضي ديگر گفته‌اند که چون فرزند فرزند او قابل ‫سواری شود گويند حمى ظهره (يعني پشت خود را از ‫سواری حمايت و منع کرد) و او را آزاد کنند، و از آب و گياه ‫منع کنند. 

‫معني آيه: (امر نفرموده و مقرر نساخته خدای تعالي  ‫هيچ چيز از بحيره و سائبه و وصيله و حام را و لکن کفار ‫(عمرو بن لحي و اتباع آن) در تحريم اينها به خداوند افترا ‫مي‌زنند و بيشترشان تعقل نکرده و از ديگران تقليد ‫مي‌نمايند). ‫و اين رويه مشرکين در ميان بعضي از مسلمين حکفرما ‫است که بز يا گوسفند يا شتر را برای سقاخانه يا قبر ‫صالحي آزاد مي‌‌کنند، و از امثال سايره‌است که مي‌‌گويند ‫گوساله امام رضا را تا چاشت نمي‌‌رسانند، و اين گوساله ‫در زمان شاه سلطان حسين صفوی بود و با طل وآئينه ‫زينت داده بودند و در کوچه و بازار آزاد بود، و مردم به آن ‫تقرب و تبرک مي‌‌جستند و خود ديدم که بزی را براي سقاخانه سائبه نموده بودند، و شاخش را طلا کرده و به ‫آن تبرک مي‌جستند. 

بني ‌اسرائيل ذبايح دموی را سه قسمت مي‌‌کردند: ذبيحه ‫محرقه، ذبيحه کفارة گناهان، 