ايند، لذا براي‌ تأمين‌ آزادي‌ دعوت‌ و ايمني‌ از فتنه، جهاد عليه‌ سلطه‌ متجاوز امري‌ اجتناب‌ ناپذير است‌ و بعد از آن، موضوع‌گردن‌ نهادن‌ به‌ اسلام‌ در حوزه‌ فردي‌ و گروهي، چيزي‌ است‌ كه‌ به‌ قناعت‌ اختياري ‌انسانها از طريق‌ حجت‌ و برهان، يا گفت‌وگو به‌ شيوه‌اي‌ كه‌ نيكوتر است‌، واگذاشته ‌مي‌شود و در اين‌ ميدان، ديگر نه جهاد مسلحانه‌اي‌ در كار است‌ و نه‌ اجبار و فشاري‌.
صاحب‌ تفسير «المنير» پس‌ از آن‌ كه‌ اقوال‌ و آراي‌ مفسران‌ در خصوص‌ منسوخ‌ شدن‌ اين‌ آيه‌ كريمه‌ را با آيه: ﴿‏ يَا أَيُّهَا النَّبِيُّ جَاهِدِ الْكُفَّارَ وَالْمُنَافِقِينَ﴾ «توبه/73» نقل‌مي‌كند؛ اين‌ استنباط را به‌ دست‌ مي‌دهد كه‌ قول‌ به‌ نسخ‌ آن‌ ضعيف‌ است‌، لذا قول ‌صحيح‌ اين‌ است‌ كه‌ آيه‌ كريمه‌ منسوخ‌ نيست‌. شهيد سيد قطب: نيز در «في‌ ظلال‌القرآن‌» اين‌ آيه‌ كريمه‌ را از بارزترين‌ وجوه‌ گرامي‌داشت‌ خداوند متعال‌ از انسان ‌مي‌ داند و با بياني‌ مدلل‌ نشان‌ مي‌دهد كه‌ ميان‌ اصل‌ عدم‌ اكراه‌ بر دين‌ و اصل‌ مشروعيت‌ جهاد مسلحانه، هيچ‌گونه‌ تعارض‌ و تناقضي‌ وجود ندارد و هر يك‌ از آنها مجال‌ خاص‌ خود را دارا مي‌باشند[1].
 
[1] نگاه کنید به ترجمه فارسی المنیر (2/42ـ40) و متن عربی «فی ظلال القرآن 1/293ـ296»، طبع دار الشروق.<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="text" href="w:text:322.txt">آيه  257</a><a class="text" href="w:text:323.txt">آيه  258</a><a class="text" href="w:text:324.txt">آيه  259</a></body></html>آيه  257
‏متن آيه : ‏
‏ اللّهُ وَلِيُّ الَّذِينَ آمَنُواْ يُخْرِجُهُم مِّنَ الظُّلُمَاتِ إِلَى النُّوُرِ وَالَّذِينَ كَفَرُواْ أَوْلِيَآؤُهُمُ الطَّاغُوتُ يُخْرِجُونَهُم مِّنَ النُّورِ إِلَى الظُّلُمَاتِ أُوْلَئِكَ أَصْحَابُ النَّارِ هُمْ فِيهَا خَالِدُونَ ‏
 
‏ترجمه : ‏
«خداوند ولي‌ مؤمنان‌» يعني: ياور و سرور و كارسازشان‌ «است، آنان‌ را از تاريكي‌ها» يعني: از شبهات‌ گمراه‌كن‌، جهل‌ و پرستش‌ طاغوت‌ «به‌ سوي‌ نور» علم‌ و هدايت‌ و ايمان‌ «بيرون‌ مي‌آورد» ابن‌كثير مي‌گويد: «خداوند(ج) نور را به‌صيغه‌ مفرد و ظلمات‌ را به‌ صيغه‌ جمع‌ ياد كرد؛ زيرا حق‌ يكي‌ است‌ و متعدد نمي‌شود، اما كفر و گمراهي‌ انواع‌ و اقسام‌ زيادي‌ دارد». «و كافران‌ سرورانشان‌ طاغوت‌ است‌ كه‌ آنان‌ را از روشنايي‌ به ‌سوي‌ تاريكي‌ها خارج‌ مي‌كنند» مراد از طاغوت ‌در اينجا؛ ائمه‌ و فلاسفه‌ كفرند كه‌ كافران‌ را به‌ كفر و الحاد امر كرده‌ و كفر را برآنان‌ آرايش‌ مي‌دهند و بدين‌وسيله‌ آنان‌ را از نور فطرت‌ الهي‌ كه‌ مردم‌ را برآن ‌سرشته‌ است‌ و از راه‌ انبيا(ع) كه‌ دعوت‌ به‌سوي‌ عقايد راستين‌ و شريعتهاي‌ روشن ‌و مستقيم‌ است، به‌سوي‌ تاريكي‌هاي‌ كفر خارج مي‌كنند «آنان‌ اهل‌ آتشند، آنان‌ در آن‌ جاودانند».
ابن‌جرير طبري‌ در بيان‌ سبب‌ نزول‌ اين‌ آيه‌ كريمه‌ روايت‌ مي‌كند: كساني‌ كه‌ به‌عيسي‌(ع) ايمان‌ آورده‌ بودند و چون‌ پيامبر خاتمص مبعوث‌ شدند، به‌ ايشان‌ نيز ايمان‌ آوردند؛ از مصاديق‌ اين‌ آيه‌اند.
 
آيه  258
‏متن آيه : ‏
‏ أَلَمْ تَرَ إِلَى الَّذِي حَآجَّ إِبْرَاهِيمَ فِي رِبِّهِ أَنْ آتَاهُ اللّهُ الْمُلْكَ إِذْ قَالَ إِبْرَاهِيمُ رَبِّيَ الَّذِي يُحْيِي وَيُمِيتُ قَالَ أَنَا أُحْيِي وَأُمِيتُ قَالَ إِبْرَاهِيمُ فَإِنَّ اللّهَ يَأْتِي بِالشَّمْسِ مِنَ الْمَشْرِقِ فَأْتِ بِهَا مِنَ الْمَغْرِبِ فَبُهِتَ الَّذِي كَفَرَ وَاللّهُ لاَ يَهْدِي الْقَوْمَ الظَّالِمِينَ ‏
 
‏ترجمه : ‏
«اي‌ محمد! آيا نديدي‌» با قلب‌ خويش‌ «آن‌ كسي‌ را كه‌ با ابراهيم‌ در باب‌ پروردگارش‌ محاجه‌ كرد» گويند: او نمرودبن‌كنعان‌ بود كه‌ در عراق‌ پادشاهي‌ مي‌كرد و مركز فرمانروايي‌اش‌ بابل‌ بود و نقل‌ است‌ كه‌ او پادشاه‌ عالمگير زمان‌ خود بود كه ‌دنيا را تماما زير سلطه‌ و فرمان‌ خويش‌ درآورده‌ بود. «در مقابل‌ آن‌ كه‌ خدا به‌ اوپادشاهي‌ داده‌ بود» يعني: طول‌ مدت‌ پادشاهي‌اش‌، او را به‌ اين‌ طغيان‌ و گردنكشي ‌واداشت‌ زيرا نقل‌ است‌ كه‌ او به‌ مدت‌ چهارصد سال‌ بر مسند پادشاهي‌ قرارداشت‌ و در اين‌ پادشاهي‌ و ناز و نعمت، مغرور و گردنكش‌ شد، در حالي‌ كه ‌نعمت‌ اساسا انگيزه‌ بخش‌ شكر و سپاس‌ است‌ نه‌ ناسپاسي‌ و گردنكشي، هم ‌ازاين‌ روي‌ او با ابراهيم‌(ع) به‌ مقابله‌ و مكابره‌ پرداخت، «آن‌گاه‌ كه‌ ابراهيم‌ گفت: پروردگارم‌ آن‌ كسي‌ است‌ كه‌ زنده‌ مي‌كند و مي‌ميراند» يعني: دليل‌ قطعي‌ وجودپروردگار توانا، ايجاد اين‌ پديده‌هاي‌ مشاهده‌ شده‌ بعد از عدم‌ آنها و باز معدوم‌ ساختن‌ آنها بعد از وجودشان‌ است‌ و اين‌ بالضروره، دليل‌ بر وجود فاعل‌ مختاري ‌است‌ زيرا اين‌ پديده‌ها به‌ خودي‌ خود به‌ وجود نيامده‌اند و لابد ايجادكننده‌اي‌ آنها را آفريده‌ است‌ و اين‌ آفريننده، همان‌ پروردگاري‌ است‌ كه‌ من‌ به‌ سوي‌ پرستش ‌وي‌ به‌ يگانگي‌ فرامي‌خوانم‌. اما نمرود به‌ كبر و نخوت‌ خود ادامه‌ داد و «گفت: من‌نيز زنده‌ مي‌كنم‌ و مي‌ميرانم‌». ابن‌عباس‌(رض) مي‌گويد: «نمرود، دو مرد را كه‌ به‌اعدام‌ محكوم‌ بودند، احضار كرد، پس‌ يكي‌ از آنها را كشت‌ و ديگري‌ را بخشيد و بدين‌گونه‌ ادعا كرد كه‌ او زندگي‌ بخشيده‌ و ميرانيده‌ است، كه‌ البته‌ اين‌ ادعايش‌ مغالطه‌اي‌ بيش‌ نبود زيرا قصد ابراهيم‌(ع) اين‌ بود كه‌ پروردگار متعال‌ زندگي‌ ومرگ‌ را در اجساد مي‌آفريند، ولي‌ قصد نمرود كافر اين‌ بود كه‌ او قادر است‌ تا از كشتن‌ درگذرد؛ و اين‌ خود زنده ‌ساختن‌ است‌ و قادر است‌ تا بكشد؛ كه‌ اين‌ خود ميراندن‌ است‌. روشن‌ است‌ كه‌ اين‌ پاسخ‌ ابلهانه‌اي‌ بود كه‌ هرگز قرار دادن‌ آن‌ در مقابل‌ حجت‌ ابراهيم‌(ع) صحيح‌ نيست‌». آن‌ گاه‌ ابراهيم‌(ع) حجتي‌ به‌ ميدان‌ او آورد كه‌ در آن‌ مغالطه‌ روي‌ نمي‌دهد و به‌ كافر اين‌ مجال‌ فراهم‌ نمي‌شود كه‌ از آن ‌با تكبر و لجاجت‌ بگريزد: «ابراهيم‌ گفت: خداوند خورشيد را از مشرق‌ برمي‌آورد، پس‌ تو آن‌ را از مغرب‌ برآور» يعني: هرگاه‌ تو مدعي‌ آن‌ هستي‌ كه‌ زنده‌ مي‌كني‌ و مي‌ميراني‌؛ پس‌ كسي‌ كه‌ زنده‌ مي‌كند و مي‌ميراند، هم‌او در نظام‌ هستي‌ نيز مي‌تواند تصرف‌ كند - اعم‌ از آفرينش‌ آن، يا دست‌ بردن‌ در برنامه‌ها و نظامات‌ آن‌ - لذا من‌ از تو مي‌خواهم‌ كه‌ اگر راست‌ مي‌گويي‌؛ اينك‌ اين‌ خورشيد را كه‌ هر روز ازمشرق‌ طلوع‌ مي‌كند، از مغرب‌ بر آور؛ «پس‌ آن‌ كافر مغلوب‌ شد» و بر جاي‌ خويش‌ ميخكوب‌ گشت‌ و متحيرانه‌ ساكت‌ ماند «و خداوند قوم‌ ستمكار را هدايت‌نمي‌كند» يعني: به‌ آنان‌ حجت‌ و بره