یل شد تا جایی که از سماع فقط آواز و غنا به کار برده می شد. پس طبع بر اثر آن شاد شد و عمل به آن زیاد شد و این کار ادامه پیدا کرد- هر چند قصدشان از آن، تنها آسایش و راحتی بود-. از این رو در راه سلوک شان خس و خاشاک شدند و سیر قهقرایی و واپس گرایی طی می کردند. سپس به مرور زمان نادانانِ اهل این زمان، این کار را قربت و بخشی از بخش های طریقه‏ی تصوف می دانستند. و این شگفت آورتر و تلخ تر است.
-	این سخن شخص جواب دهنده:« و اما هر کس گروهی را به منزلش دعوت کند، دعوتش پذیرفته می شود و قصدش از این دعوت هر چه باشد، به خودش بر می گردد»، درست مطابق چیزی است که از اول بیان کرد؛ چون هر کس جماعتی را به منزلش جهت یادگیری آیه ای یا سوره ای از قرآن یا سنتی از سنت های رسول خدا((ص)) یا گفتگو و مباحثه‏ی علمی یا سخن گفتن درباره‏ی نعمت های خدا یا ایجاد رابطه‏ی دوستانه به وسیله‏ی شعری که حکمتی در آن است و غنا و آواز ناپسند در آن نیست و پرسه زدن و رقص و پایکوبی و داد و فریاد و دیگر کارهای ناپسند همراه آن نباشد، در خوب بودن این کار شکی نیست؛ چون این کار در حکم میهمانی که مقصود از آن، خوش رفتاری و معاشرت خوب میان همسایگان و برادران دینی و محبت و دوستی میان دوستان است، داخل می شود و عملی مستحب می باشد. اگر در این دعوت، مذاکره و مباحثه درباره‏ی علمی یا مانند آن باشد، از باب تعاون و همکاری بر کار خیر است.
-	نمونه اش، واقعه ای است که از محمد بن خفیف نقل می شود که گوید:« روزی پیش قاضی علی بن احمد رفتم. به من گفت: ای ابوعبدالله! گفتم: گوش به فرمانم ای قاضی! گفت: اینجا داستانی را برایتان نقل می کنم که نیازمند آن است با آب طلا آن را بنویسی. گفتم:ای قاضی! طلا را که نداریم اما آن را با مرکب خوب می نویسم.
گفت: به من خبر رسیده که به ابوعبدالله احمد بن حنبل گفته شد: حارث محاسبی درباره‏ی علوم صوفی ها سخن می گوید و جهت اثبات آن به آیاتی از قرآن استناد می کند. احمد گفت: دوست دارم که سخنانش را بشنوم! اما به گونه ای که از آن خبر نداشته باشد. مردی گفت: من تو را با او جمع می کنم و تو را دعوت می کنم. او حارث و دوستانش را دعوت کرد و احمد را نیز دعوت کرد. پس احمد نشست به گونه ای که حارث را می دید. وقت نماز فرا رسید. احمد جلو رفت و نماز مغرب را برایشان امامت کرد. صاحب خانه غذا را آماده کرد و شروع به غذا خوردن کرد و با میهمانان سخن می گفت. احمد گفت: این کار، سنت است. وقتی از غذا خوردن فارغ شدند و دستانشان را شستند، حارث نشست و دوستانش هم نشستند. حارث گفت: هر کدام از شما می خواهد که چیزی بپرسد، بپرسد. راجع به اخلاص و ریاء و مسائل زیادی سئوال شد و حارث به همه‏ی آنها جواب داد و به آیات و احادیث استناد کرد. احمد این پاسخ ها را می شنید و چیزی از آن را انکار نمی کرد.
وقتی پاسی از شب گذشت، حارث به یک نفر قاری دستور داد تا سریعاً آیاتی از قرآن را تلاوت نماید. قاری، شروع به تلاوت قرآن کرد و عده ای از حاضرین گریستند و دیگران زاری کردند. سپس قاری سکوت کرد. آنگاه حارث آهسته چند دعایی کرد و سپس برای نماز برخاست.
وقتی صبح کردند، احمد گفت: به من خبر رسیده که اینجا مجالس ذکر است که مردم گرد آن جمع می شوند. اگر این نشست از آن مجالس ذکر باشد، چیزی از آن را انکار نمی نمایم. 
در این نقل معلوم می شود که احوال و رفتار و کارهای صوفیان با ترازوی شریعت سنجیده می شود. و روشن می شود که مجالس ذکر آن گونه نیست که اینان گمان می کنند بلکه به آن شیوه ای است که ذکر شد. غیر از این شیوه‏ی مذکور، مجالسی که صوفی های امروزی بدان عادت کرده اند، از جمله چیزهایی است که از نظر شریعت مقبول نیست و از آن نهی نمی شود. لازم به ذکر است که حارث محاسبی از بزرگانِ اهل تصوف است که به آنان اقتدا می شود.
بنابراین، در سخنان شخص جواب دهنده به سئوال مذکور چیزی نیست که این صوفیان متأخر آن را دستاویز کارهای خویش بکنند، چون از هر جهتی از صوفیانِ متقدم جدا شده اند.
مثال های این باب، زیادند. اگر همه‏ی آنها آورده شود و آنها را مورد کنکاش و پژوهش قرار داد، از هدف خارج می شویم. فقط چند مثالی را آوردیم تا از این رهگذر استدلالات واهی و بی اساس شان، نمونه های از این قبیل را روشن گرداند. حاصل این مثال ها، این است که بدعت گذاران در استدلال از راهی که عالمان اسلامی آن را روشن کرده و ائمه آن را تبیین نموده و راسخین در علم محدوده‏ی آن را مشخص کرده اند، خارج شده اند.
کسی که به راه های بدعت گذاران در استدلال دقت و تأمل کند، پی می برد که این راه ها ضابطه مند نیستند، چون مدام تغییر می کنند و در حدّ مشخصی توقف نمی کنند و به گونه ای است که برای هر منحرف و کافری درست است که برای اثبات انحراف و کجی و کفر خویش استدلال کند تا به آن مذهبی که در شریعت اسلام بدان پایبند شده، خود را منسوب کند.
از برخی کافران دیده ایم و شنیده ایم که جهت اثبات کفر خودشان به آیاتی از قرآن استناد نموده اند. مثلاً برخی از مسیحیان جهت اثبات شریک بودن عیسی با خدا در ربوبیت به این آیه استناد نموده اند:(وَکَلِمَتُهُ أَلْقَاهَا إِلَى مَرْيَمَ وَرُوحٌ مِّنْهُ)النساء: ١٧١« و او واژه خدا (يعني پديده فرمانِ : كُنْ) است كه خدا آن را به مريم رساند (و بدين وسيله عيسي را در شكم مريم پروراند) و او داراي روحي است (كه) از سوي خدا (به كالبدش دميده شده است).»و برای اثبات بهشتی بودنشان به این آیه استدلال نموده اند:(إِنَّ الَّذِينَ آمَنُواْ وَالَّذِينَ هَادُواْ وَالنَّصَارَى وَالصَّابِئِينَ مَنْ آمَنَ بِاللَّهِ وَالْيَوْمِ الآخِرِ )البقرة: ٦٢« كساني كه ايمان داشتند (پيش از اين به پيغمبران، و آنان كه به محمّد باور دارند) و يهوديان، و مسيحيان، و ستاره‌پرستان و فرشته‌پرستان، هر كه به خدا و روز قيامت ايمان داشته است.» همچنین برخی از یهودیان جهت اثبات برتری شان بر ما به این آیه استناد نموده اند:(اذْکُرُواْ نِعْمَتِيَ الَّتِي أَنْعَمْتُ عَلَيْکُمْ وَأَنِّي فَضَّلْتُکُمْ عَلَى الْعَالَمِينَ)البقرة: ٤٧« به ياد آوريد نعمت مرا كه بر شما ارزاني داشتم، و اين كه من شما را (از نظر نعمتهاي گوناگون) بر جهانيان برتري دادم. »و برخی از اهل حلول جهت اثبات عقیده شان به این فرموده‏ی خداوند استدلال کرده اند:(وَنَفَخْتُ فِيهِ مِن رُّوحِي)ص: ٧٢« و از جان متعلّق به خود در او دميدم » اهل تناسخ نیز به این آیه استناد نموده اند:(فِي أَيِّ صُورَةٍ مَّا شَاء رَکَّبَکَ)الانفطار: ٨« ‏ و آن گاه به هر شكلي كه خواسته است تو را درآورده است و تركيب بسته است.» همچنین هر کس به دنبال متشابهات است یا جاهایی سخنان خدا و پیامبر((ص)) را تغییر می دهد یا آیات قرآنی را بر معنایی حمل می کند که پیشینیان صالح بر آن حمل نکرده اند یا به احادیث بی اساس و جعلی استناد می کند یا ادله را به نظر شخصی خود مورد عمل قرار می دهد، ممکن است جهت اثبات هر عمل یا قول یا اعتقادی که با هدف و قصدش سازگار است به آیه ای یا حدیثی ا