»آمده است.
17) حديثي صحيح است: ابوداود به شماره ي: 4039 روايتش كرده و آلباني آن را صحيح دانسته است.
18) شرح حالش از پيش گذشت.
19) ابن تيمیه در كتاب«الفتاوي الكبري»، 6/37 آن را به ابن بطه نسبت داده است.
20) دارمي در«السنن»، 2/155؛ طبراني در«المعجم الكبير»، 22/223 و بزاز در مسند خود، به شماره ي: 1282 آن را روايت كرده اند.
21) گوينده ي اين سخن، ابن تيميه (رح) است؛ همان طور كه در «الفتاوي الكبري»، 6/37 آمده است.
22) مسلم به شماره ي 1597 روايتش كرده است.
23) حديثي صحيح است: احمد در «المسند»، 1/402 و ابن حبان در صحيح خود، به شماره ي: 4410 آن را روايت كرده اند و آلباني در «صحيح الجامع» شماره ي: 5634 آن را حسن دانسته است.
24) نگا: «الفتاوي الكبري»، اثر ابن تيميه، 6/37.
25) تخريج آن از پيش گذشت.
26) تخريج آن كمي پيش آورده شد.
27) تخريج آن در ابتداي اين كتاب آورده شد.
28) تخريج آن در ابتداي اين كتاب گذشت.
29) حديثي صحيح است: «صحيح الترمذي»، شماره ي: 2593؛ «صحيح ابن ماجه»شماره ي: 45 و «صحيح الترغيب» شماره ي: 137.
30) حديثي صحيح است: «صحيح الجامع»، شماره هاي: 1163و4444.
31) حديثي صحيح است: احمد در «المسند»، 2/181و 185 روايتش كرده، و آلباني در «المشكاة»، شماره ي: 237 آن را حسن دانسته است.
32) متفق عليه: بخاري به شماره ي: 4773 و مسلم به شماره ي: 2667 آن را روايت كرده اند.
33) ابن لبون، به بچه شتري مي گويند كه دو سال را تمام كرده و وارد سال سوم شده است. بزل، جمع بازل است. بازل شتري است كه داندان هاي جلوي اش در سال نهم افتاده است. قناعيس، جمع قنعاس است. قنعاس، به معناي شتر بزرگ است. همچنين به معناي مرد توانا مي باشد.
34) تخريج آن از پيش گذشت.
35) تخريج آن از پيش گذشت.
36) او هارون، ابوجعفر بن مهدي محمد بن منصور خليفه ي عباسي است. توسط پدرش به هنگام فوت برادرش، هادي به سال 170 ه.ق به خلافت رسيد. او علم و اهل علم را دوست مي داشت و شعاير و حدود اسلامي را بزرگ مي داشت. شرح ماجراها و اخبارش، به طول مي انجامد. وي محاسن و خوبيهاي زيادي داشت. سرانجام به سال 193 ه.ق وفات يافت.
37) او احمد بن ابراهيم بن زبير، امام و علامه، دانشمند اندلس است. او نهايت عنايت و توجه به حديث را داشت و در علم الرجال، مطالعاتي داشت. وي تاريخي براي اندلس به خوبي جمع آوري و تأليف كرد. سرانجام وي به سال 708 ه.ق دار فاني را وداع گفت.اگر گفته شود: اما ابتداع به اين معنا كه نوعي از تشريع و دستوري ديني به صورت يك امر تعبدي در امور عادي است از آن جهت كه بنا به رأي اشخاص، اوقاتي معلوم و مشخص و كيفياتي معين برايش در نظر گرفته مي شود و اين كار، واجب يا جايز شمرده مي شود- آن گونه كه اين مطلب طي آوردن مثال هاي بدعت خوارج و ديگر فرقه هاي خارج از راه راست، گذشت- روشن است. از ديگر بدعت ها، قائل شدن به حسن و قبح عقلي و عمل نكردن به خبر واحد...و مانند آنها مي باشد. پس بدعت بودن اين اعمال، روشن و مشخص گرديد، ولي صورت ديگري باقي مي ماند كه شبيه موارد فوق است ولي دقيقاً مثل آنها نيست، و آن هم اين است كه گناهان و امور ناپسند و مكروه گاهي ميان مردم آشكار و فاش مي گردند و بدان ها عمل مي شوند به شيوه اي كه از جانب عالمان و مردم عوام، از اين اعمال نهي نمي شوند و مرتكبان اين اعمال مورد سرزنش و ملامت قرار نمي گيرند. پس حكم اينها چيست؟ آيا چنين اعمالي بدعت محسوب مي شوند يا خير؟ 
جواب: اين موضوع از دو جهت به آن نگاه مي شود: 
اوّل- از جهت واقع شدن اين گناهان در عمل و اعتقاد. بدون شك از اين جهت، تنها مخالفت و سرپيچي از دستورات ديني است و بدعت نيست؛ چون از شرايط بدعت نبودنِ گناه يا مكروه اين نيست كه ميان مردم منتشر و پخش نشود و آشكار و فاش نگردد همان طور كه شرط بدعت بودنِ گناه يا مكروه اين نيست كه ميان مردم مشهور و پخش گردد و پنهان نباشد. بلكه مخالفت، مخالفت است چه آشكار گردد چه آشكار نگردد، چه مشهور گردد و چه مشهور نگردد، و بدعت هم بدعت است چه آشكار گردد و چه آشكار نگردد، چه مشهور گردد و چه مشهور نگردد. همچنين ادامه دادن عمل به آن يا ادامه ندادن عمل به آن، تأثيري در هيچ يك از آن دو ندارد. چون بدعت گذار گاهي از بدعت اش دست مي كشد و گناه كار ممكن است تا وقت مرگ به گناه و معصيت اش ادامه دهد.
دوّم- از جهت همراه بودن يك امر خارجي با آن. قرائن گاهي همراه گناه هستند و سببي در مفسده ي حاليه و مفسده ي ماليه مي باشند. هر دوي اين مفسده به اعتقاد بدعت بر مي گردند.
مفسده ي حاليه، به دو صورت است: 
1-خواص مردم به طور عموم و برخي از دانشمندان برجسته به طور خصوص به آن عمل مي كنند و اين مفسده از جهت اينان آشكار مي گردد. اين مفسده در اسلام به گونه اي است كه مردم عوام معمولاً آن را ساده مي انگارند و براي خود جايز مي دانند؛ چون عالم، با عمل خود براي مردم فتوا مي دهد همان طور كه با قول خود براي مردم فتوا مي دهد. پس هرگاه مردم به او نگاه كنند و او دارد كار خلاف شرعي را انجام مي دهد، اين اعتقاد در آنان به وجود مي آيد كه اين عمل، جايز است و مي گويند: اگر اين عمل، حرام يا مكروه بود، اين عالم از آن امتناع و دوري مي كرد.
البته هر چند بر ممنوع بودن يا مكروه بودن آن عمل نص وجود دارد، اما عمل اين عالم با قولش تعارض دارد. حالا يا فرد عامي مي گويد: شخص عالم با گفته اش مخالفت كرده و چنين كاري برايش جايز است، چون آنان افرادي خردمند و عاقل اند و در ميان مردم، نادرند. و يا مي گويد: اين عالم، رخصتي را در آن يافته است؛ چون اگر آن عمل همان طور بود كه گفته است، آن را انجام نمي داد. در نتيجه ميان قول و فعل او ترجيح قائل مي شود و فعل براي تأسي و اقتدا، رساتر و مؤثرتر از قول است، همان طور كه در كتاب«الموافقات» اين موضوع روشن گرديده است. بنابراين، شخص عامي به عمل عالم عمل مي كند، چون به او حسن ظن دارد. پس به جايز بودن آن عمل معتقد است. اين افراد اكثر مردم را تشكيل مي دهند.
عمل شخص عالم از نظر فرد عامي، حجت است. همان گونه كه قول عالم در فتوا به طور مطلق و عموم حجت مي باشد. پس به خاطر شبهه ي دليلي، عمل کردن به گناه همراه اعتقاد به جايز بودن آن، براي فرد عامي جمع مي شود. و اين عين بدعت است.
بلكه اين چيز ميان گروهي كه با درجه ي عالم بودن از مردم، مشخص شده اند، واقع شده است. پس اينان عمل به بدعت دعا به شكل دسته جمعي به دنبال نمازها و قرائت يك حزب قرآن، حجتي را در جايز بودن عمل به بدعت به طور كلي قرار داده اند، و اين اعتقاد برايشان به وجود آمده كه برخي از بدعت ها، نيكو هستند.
برخي از اين افراد به طريقه ي تصوف منتسب هستند. در نتيجه انجام دادن عباداتي مبتدع را به قصد عبادت براي خدا جايز دانسته اند و جهت اثبات آن، به قرائت يك حزب قرآن و دعا به شكل دسته جمعي پس از نماز استدلال كرده اند. و برخي از آنان معتقدند كه اين بدعت ها حتماً به خاطر مستند و دليلي مورد عمل قرار گرفته اند، از اين رو آن را در كتابشان مي آورند و آن را فقه و دانش قلمداد مي كنند؛ مثل بعضي از افراد بربر كه كتاب«رسالة ابن ابي زيد» را نگاشتند.
ريشه ي تمام