ی الله عنه شکوه کردند، او وی را عزل نموده، عمار رضی الله عنه را بر ايشان گماشت، آنان از سعد شکايت کردند که او نمی تواند نيکو نماز بخواند. نفری نزد او فرستاده و گفت: ای ابو اسحاق، اين مردم گمان می کنند که تو نمی توانی نيکو نماز گزاری. سعد گفت: اما من والله به آنها نماز رسول الله صلی الله عليه وسلم را می گزاردم و از آن کمتر نمی نمودم. نمازهای عشاء را می گزاردم، در دو رکعت اول نماز را طولانی نموده و دو رکعت دوم را سبک می خواندم. گفت: ای ابو اسحاق اين گمان در موردت شده است و با او مرد يا مردانی از هل کوفه را فرستاد، تا در مورد وی از مردم کوفه پرسش نمايد و مسجدی را نگذاشت، مگر اينکه در مورد وی سؤال کرد و همه ثنای خير او را می گفتند.
تا اينکه به مسجدی از بنی عبس داخل شد، مردی که بوی اسامه بن قتاده می گفتند و کنيه اش ابو سعده بود، از ميان شان برخاسته و گفت: اما چون مطلب را از ما پرسيديد، من ميگويم که سعد همراه سريه ها خارج نمی شود و به تساوی تقسيم نمی کرد و در حکومتش عدل نمی نمود.
سعد رضی الله عنه گفت: به خدا سوگند که من سه دعاء می کنم: اللهم ان کان... بار خدايا! اگر اين بنده ات از روی رياء و شهرت طلبی و دروغ برخاسته، عمرش را با فقر طولانی و تنگدستيش را دوامدار کن و او را به فتنه ها روبرو نما و بعد از آن چون از آن شخص پرسيده می شد، می گفت: مرد کهنسالی ام که به فتنه گرفتار شده و دعای سعد رضی الله عنه بمن رسيده است.
عبد الملک بن عمير راوی از جابر بن سمره گفت: و من بعداً او را ديدم که ابروهايش بر چشمهايش از کهنسالی افتاده بود و او در راهها به دختران تعرض نموده و بدنشان را بناخن می گرفت.
1506- وعنْ عُرْوَةَ بن الزُّبيْر أنَّ سعِيدَ بنَ زَيْدٍِ بْنِ عمْرو بْنِ نُفَيْل، رضي اللَّه عَنْهُ خَاصَمتْهُ أرْوَى بِنْتُ أوْسٍ إلى مَرْوَانَ بْنِ الحَكَم، وَادَّعَتْ أنَّهُ أَخَذَ شَيْئاً مِنْ أرْضِهَا، فَقَالَ سَعِيد: أنَا كُنْتُ آخُذُ مِنْ أرْضِها شَيْئاً بعْدَ الذي سمِعْتُ مِنْ رَسُولِ اللَّه صَلّى اللهُ عَلَيْهِ وسَلَّم،؟ قَال: مَاذا سمِعْتَ مِنْ رَسُولِ اللَّه صَلّى اللهُ عَلَيْهِ وسَلَّم؟ قَال: سَمِعْتُ رَسُولَ اللَّهِ صَلّى اللهُ عَلَيْهِ وسَلَّم يقُول: « مَنْ أَخَذَ شِبْراً مِنَ الأرْضِ ظُلْما، طُوِّقَهُ إلى سبْعِ أرضينَ » فَقَالَ لَهُ مرْوَان: لا أسْأَلُكَ بَيِّنَةً بعْد هذا، فَقَال سعيد: اللَّهُمَّ إنْ كانَتْ كاذبِة، فَأَعْمِ بصرهَا، وَاقْتُلْهَا في أرْضِهَا، قَال: فَمَا ماتَتْ حَتَّى ذَهَبَ بَصَرُهَا، وبيْنَما هِي تمْشي في أرْضِهَا إذ وَقَعَتْ في حُفْرةٍ فَمَاتت. متفقٌ عليه.
وفي روايةٍ لمسلِمٍ عنْ مُحمَّدِ بن زَيْد بن عبد اللَّه بن عُمَر بمَعْنَاهُ وأَنَّهُ رآهَا عَمْياءَ تَلْتَمِسُ الجُدُرَ تَقُول: أصَابَتْني دعْوَةُ سعًيد، وَأَنَّها مرَّتْ عَلى بِئْرٍ في الدَّارِ التي خَاصَمَتْهُ فِيهَا، فَوقَعتْ فِيها، وَكانَتْ قَبْرهَا.

1506- از عروه بن زبير رضی الله عنه روايت است که:
اروی بنت اوس بر عليه حضرت سعيد بن زيد بن عمرو بن نفيل رضی الله عنه نزد مروان بن حکم دعوای اقامه نمود و ادعا کرد که او (سعيد) بخشی از زمينش را گرفته است.
سعيد رضی الله عنه گفت: آيا من از زمينش چيزی را تصاحب می کردم؟ بعد از اينکه از رسول الله صلی الله عليه وسلم شنيدم؟
گفت: از رسول الله صلی الله عليه وسلم چه شنيدی؟
گفت: رسول الله صلی الله عليه وسلم فرمود: کسيکه يک وجب از زمين مسلمانی را از روی ستم بگيرد، تا هفتمين زمين بر گردنش طوق گردانيده می شود.
مردان گفت: بعد از اين از تو شاهدی نمی طلبم.
سعيد رضی الله عنه گفت: خدايا! اگر اين زن دروغگو باشد، چشمانش را کور کن و او را در زمينش هلاک ساز. راوی گفت: آن زن نمرد، تا اينکه چشمانش کور شد و در اثنائيکه در زمينش می رفت، در گودالی افتاد و مرد.
و در روايتی از مسلم از روايت محمد بن زيد بن عبد الله بن عمر بمعنايش آمده است و اينکه او وی را در حالی ديد که کور شده بود و بکمک ديوارها راه می رفت و می گفت: دعای سعيد بمن آسيب رساند و او از کنار چاهی در خانه ای که با وی در قسمت آن دعوا کرده بود، گذشته به آن افتاد و آن چاه گور وی شد.
 1507- وَعَنْ جَابِرِ بنِ عبْدِ اللَّهِ رضي اللَّه عَنْهُما قَال: لمَّا حَضَرَتْ أُحُدٌ دَعاني أبي مِنَ اللَّيْلِ فَقَال: مَا أُرَاني إلاَّ مَقْتُولا في أوَّل مَنْ يُقْتَلُ مِنْ أصْحابِ النبي صَلّى اللهُ عَلَيْهِ وسَلَّم، وَإنِّي لا أَتْرُكُ بعْدِي أعزَّ عَلَيَّ مِنْكَ غَيْرِ نَفْسِ رسُولِ اللَّهِ صَلّى اللهُ عَلَيْهِ وسَلَّم، وإنَّ علَيَّ دَيْناً فَاقْض، واسْتَوْصِ بِأَخَوَاتِكَ خَيْرا: فأَصْبَحْنَا، فَكَانَ أوَّل قَتِيل، ودَفَنْتُ مَعهُ آخَرَ في قَبْرِه، ثُمَّ لَمْ تَطِبْ نفسي أنْ أتْرُكهُ مع آخَر، فَاسْتَخْرَجته بعْدَ سِتَّةِ أشْهُر، فَإذا هُو كَيَوْمِ وَضَعْتُهُ غَيْر أُذُنِه، فَجَعَلتُهُ في قَبْرٍ عَلى حٍدَة. رواه البخاري.

1507- از جابر بن عبد الله رضی الله عنهما روايت شده که گفت:
چون واقعهء احد در رسيد، پدرم در شب مرا طلبيده و گفت: من خود را بجز کشته در ميان اولين کسانيکه از اصحاب پيامبر صلی الله عليه وسلم کشته می شوند، گمان نمی کنم و من بعد از خويش بجز وجود رسول الله صلی الله عليه وسلم از تو عزيزتری از خود باقی نمی گذارم و من دينی دارم آن را ادا کن و در مورد خواهرانت با مهربانی و خير رفتار کن. پس صبح کرديم و او اولين کسی بود که کشته شد و ديگری را با وی دفن کردم، بعد دلم آرام نشد که او را با ديگری بگذارم و پس از شش ماه او را از قبرش کشيدم و ديدم که او بمانند روزی است که او را گذاشته ام، غير از گوشش. و او را در قبری جداگانه گذاشتم.

1508- وَعَنْ أنَسٍ رضي اللَّه عَنْهُ أنَّ رَجُلَيْنِ مِنْ أصْحابِ النبي صَلّى اللهُ عَلَيْهِ وسَلَّم خَرَجا مِنْ عِنْدِ النبي صَلّى اللهُ عَلَيْهِ وسَلَّم  في لَيْلَةٍ مُظْلِمَةَ ومَعهُمَا مِثْلُ المِصْبَاحَينِ بيْنَ أيديهِما، فَلَمَّا افتَرَقَا، صارَ مَعَ كلِّ واحِدٍ مِنهما وَاحِدٌ حَتى أتَى أهْلَه.
 رواه البخاري مِنْ طرُق، وفي بعْضِها أنَّ الرَّجُلَيْنِ أُسيْدُ بنُ حُضير، وعبَّادُ بنُ بِشْرٍ رضي اللَّه عَنْهُما.

1508- از انس رضی الله عنه روايت است که:
دو مرد از ياران پيامبر صلی الله عليه وسلم در شبی تاريک از نزدش بيرون آمدند ودو چراغ در پيش روی شان بود و چون جدا شدند، همراه هر يک از ايشان يکی ماند تا اينکه به خانهء خود آمدند. اين حديث را بخاری از طريق های مختلف روايت نموده و در بعضی آمده که آن دو نفر اسيد بن حضير و عباد بن بشر رضی الله عنهما بودند.

114- الثالث: عن عائشةَ رضي اللَّه عنها قالت: ما صَلَّى رسولُ اللَّه صَلّى اللهُ عَلَيْهِ وسَلَّم صلاةً بعْد أَنْ نزَلَتْ علَيْهِ  { إذَا جَاءَ نصْرُ اللِّهِ والْفَتْحُ }  إلاَّ يقول فيها: « سُبْحانك ربَّنَا وبِحمْدِك، اللَّهُمَّ ا