شد تا اینکه نشاندن میت در قبر ممکن باشد یا به هر صورت دیگری باشد که عقل ها احاطه ی علمی به آنها ندارند .
پنجم - قضیه ی پراکنده شدن نامه های اعمال و قرائت کسانی که هرگز چیزی را نخوانده اند،  و خواندن نامه ی اعمالش در حالی که پشت سرش است .
درهمه ی این ها امکان خرق عادات وجود دارد و عقل صورتی از آنها را تصور کند .
ششم - موضوع به سخن درآوردن اعضای بدن به عنوان گواه بر صاحب اش . 
میان آن و میان سنگ ها و درختانی که گواهی رسالت رسول خدا(ص) را دادند،  هیچ فرقی نیست .
هفتم -رؤیت خداوند در آخرت،  جایز است ؛ 
چون هیچ دلیل عقلی وجود ندارد که نشان دهد رؤیت جز به صورتی که برای ما معمول است،  امکان پذیر نیست ؛ چون ممکن است رؤیت به صورتهای صحیحی تحقق پذیرد که اتصال اشعه و رودررویی و تصور جهت جدایی جسمی شفاف و... در این صورت های رؤیت نباشد . و عقل هم به ممتنع بودن آنها به طور بدیهی جزم نمی کند،  و عقل غالباً،  در مسایل نظری محدود و ناتوان است و شریعت اثبات رؤیت خدا در آخرت را آورده،  پس نباید از تصدیق آن عدول کرد .
هشتم - کلام پروردگار .
افرادی کلام خدا را انکار کرده اند چون کلام خدا را مثل کلام عادی بشر که صدا و حرف دارد،  دانسته اند . در حالی که این امر به نسبت پروردگار،  محال است؛ چون این امکان وجود دارد که کلام خداوند متعال از شباهت با کلام عادی بشر خارج و به صورت صحیحی که لایق پروردگار است،  باشد ؛ چون از نظر عقلی کلام در آن منحصر نیست یا عقل جزم نمی کند،  به اینکه اگر کلام بدون صورت عادی و معمولی اش باشد،  محال است . پس عقل باید با ظاهر نصوص دینی،  وقف کند .
نهم - اثبات صفات خدا از جمله کلام .
افرادی صفات خدا را نفی کرده اند،  چون اگر آن را اثبات کنند،  از نظر وی در ذات خداوند متعال ترکیب،  لازم می آید . پس در صورت اثبات صفات،  ممکن نیست ذات خداوند یکی باشد . این قطع و یقین از جانب عقلی است که ادراکش در آفریده ها محدود است،  پس چگونه در ادراک ترکیب به نسبت صفات پروردگار که ادعایش را کرده،  محدودیت اش ثابت نمی شود؟ درست در حق عقل این بود که صفاتی را که خداوند برای خودش اثبات کرده،  او نیز برای خدا اثبات نماید . آن موقع به وحدانیت خدا به طور مطلق و عام اقرار می کند . 
دهم - حاکم کردن عقل بر خدای متعال .
مثلاً بگوید: بعثت پیامبران بر خدا واجب است . رعایت صلاح و اصلح بر او واجب می باشد . مهربانی بر وی واجب است . فلان کار بر خدا واجب می باشد و... این امر تنها از اصل قبلی نشأت می گیرد ؛ و آن هم عادت گرفتن در واجب کردن یک چیز بر بندگان می باشد . هر کس خدای متعال را بزرگ و باشکوه بداند هرگز جسارت نمی کند این سخنان را بر زبان آورد . چنین فردی در حق خدا شناسایی پیدا نکرده است .
چون آن چیز عادی تنها به نسبت مخلوق از آن جهت که بنده ای محدود و ناتوان است،  چیز خوبی است ولی خداوند متعال هیچ محدودیتی ندارد و چیزی مانع او نمی شود و هیچ حکمی با احکام اش معارضه و مقابله نمی کند .
پس با وجود آیات: 
(قُلْ فَلِلّهِ الْحُجَّةُ الْبَالِغَةُ فَلَوْ شَاء لَهَدَاکُمْ أَجْمَعِينَ) الأنعام: ١٤٩،  ‏ (اي پيغمبر !) بگو: خدا داراي دليل روشن و رسا است (بر اين كه گفتار و كردارتان بي‌پايه و بي‌مايه است،  و شما اصلاً دليل قطعي بر صدق گفتار و درستي كردار خود نداريد در اين كه مي‌گوئيد: خدا به كفر و شرك ما راضي و به تحليل و تحريم ما خوشنود است ! آري) اگر خدا مي‌خواست همگي شما را (از راه اجبار به سوي حق و حقيقت) هدايت مي‌نمود (امّا هدايت اجباري بيسود است و راهيابي اختياري پسنديده و ستوده است) .(يَفْعَلُ مَا يَشَاء) آل عمران: ٤٠ «هر چه بخواهد،  می کند». 
(إِنَّ اللّهَ يَحْکُمُ مَا يُرِيدُ) المائدة: ١ « همانا خدا هرچه بخواهد،  حکم می کند » (وَاللّهُ يَحْکُمُ لاَ مُعَقِّبَ لِحُکْمِهِ) الرعد: ٤١  « و خدا حکم می کند و چیزی حکم اش را به عقب نمی اندازد » . 
(ذُو الْعَرْشِ الْمَجِيدُ(15) فَعَّالٌ لِّمَا يُرِيدُ(16)) البروج: ١٥ - ١٦ 
‏ و او صاحب تخت (حكومت مطلقه بر عالم هستي) و داراي مجد و عظمت است . ‏‏آنچه بخواهد،  هرچه زودتر و باقدرت هرچه بيشتر به انجام مي‌رساند . ‏
باید وقف کرد و در این زمینه چیزی نگفت .
خلاصه ی این موضوع،  این است که عقل نباید جلو شرع بیفتد ؛ چون این از جلو افتادن بر خدا و پیامبر((ص)) محسوب می شود،  بلکه باید پشت سر شرع گام نهد و از آن پیروی کند .
سپس می گوییم: این امر،  مذهب صحابه(رض) می باشد و بر آن عادت گرفتند و آن را به عنوان راهی به سوی بهشت برگزیدند و به بهشت رسیدند. از سیرت و روش آنان،  نمونه هایی بر این مطلب دلالت دارد: 
از جمله،  هر چه از این دسته در شریعت آمده باشد،  کسی از صحابه آن را انکار نکرده،  بلکه همگی به کلام خدا و کلام پیامبر((ص)) اعتراف و اذعان می کردند و هرگز با آن رویارویی نمی کردند و ابهام و اشکالی را متوجه آن نمی کردند . اگر چیزی در این باره بود،  قطعاً برای ما نقل می شد همان طور که سایر رفتار و سیرت آنان و جریانات و مناظرات شان در احکام شرعی برای ما نقل شده است . پس از آنجا که چیزی در این باره برای ما نقل نشده،  این خود نشان می دهد که آنان بدان ایمان آورده و آن گونه که آمده،  بدون هیچ بحث و نظری با جان و دل قبول می کردند .
مالک بن انس(رح) می گفت: « سخن گفتن درباره ی دین را ناپسند می دانم،  و اهل منطقه ی ما پیوسته آن را ناپسند می دانستند و از آن نهی می کردند . مانند سخن گفتن درباره ی رأی جهم و قضا و قدر و امثال آن . و هیچ سخنی را دوست ندارم مگر اینکه زیر آن،  عمل باشد.اما سخن گفتن درباره ی دین و درباره ی خدای عزّوجلّ، سکوت برای من دوست داشتنی تر از آن است . چون من اهل منطقه ی خودمان را دیده ام که از سخن گفتن درباره ی دین نهی می کردند مگر در مواردی که زیر آن،  عمل باشد » .
ابن عبدالبر گوید: « مالک(رح) بیان کرده که سخن گفتن در دین که زیر آن عمل باشد از نظر وی و از نظراهل شهرش ــ منظورش دانشمندان شهرش است ــ مباح است . واظهار داشته که سخن گفتن در دین مانند سخن گفتن درباره ی صفات و اسماء خدا می باشد و برای آن مثالی را آورده و گفته است: مانند رأی جهم و قضا وقدر » .
وی افزود: « آنچه مالک گفته،  رأی جماعت فقها و دانشمندان گذشته و حال از اهل حدیث و فتوا می باشد،  و تنها اهل بدعت ها در این زمینه مخالفت نموده اند » .
ابن عبدالبر می افزاید: « اما جماعت اهل سنت،  بر همان گفته ی مالک رحمه الله هستند،  مگر اینکه کسی ناچار باشد در دین سخنی بگوید،  و هر گاه امیدوار باشد که باطلی را رد کند و اهل باطل را از مذهب اش منصرف کند یا ترس گمراهی عامی داشته باشد و چیزهایی از این قبیل،  در این صورت سکوت برایش درست نباشد » .
 یونس بن عبدالأعلی گوید: « از شافعی روزی که حفص با او مناظره کرد،  شنیدم که به من گفت: ای ابوموسی ! اگر بنده با تمام گناهان بجز شرک به دیدار خدا برود برایش بهتر از آن است که با چیزی از کلام،  او را دیدار کند . از حفص سخنانی را شنیده ام که نمی توانم آن را نقل کنم » .
ا