يد و مردم آن را همچون دستوري ديني كه نبايد از آن سرپيچي شود، به شمار آورند بدون شك، بدعت است. اضافه بر آن، فتوا دادن به رأي و بدون علم و مخالفت با اسلوب علمي،  بدعت يا سبب بدعت است. كه به اميد خدا تفسير و توضيح آن خواهد آمد. اين همان مطلبي است كه پيامبر(ص) در اين حديث بيان داشته است: 
«حتي إذا لم يبق عالمُ، اتخذ الناس رؤساء جهّالاً، فسئلوا، فأفتوا بغير علم، فضلُّوا و أضلّوا»(2) 
«تا جايي كه عالمي نمي ماند مردم سراني نادان را انتخاب مي كنندو[امور ديني] از آنان پرسیده می شود، آنان نيز بدون علم فتوا مي دهند. پس آنان گمراه هستند و ديگران را گمراه مي كنند». آنان تنها به اين خاطر گمراه هستند و ديگران را گمراه مي كنند كه به رأي فتوا مي دهند؛ چون علم و دانش ندارند.
اما راجع به كشيدن عكس پيشوايان ديني و حاكمان و قاضيان برخلاف چيزي كه پيشينيان صالح بر آن بوده اند، بايد گفت كه: قبلاً گفته شد كه در اينجا بدعت تصور نمي شود و اين رأي درستي است. پس اگر كسي در اين زمينه تكلف به خرج دهد و به زور خود را به زحمت اندازد تا بدعت بودن اين مطلب را اثبات كند، اثبات بدعت بودن آن خيلي بعيد است. البته اثبات بدعت بودن اين كار به فرض اين است كه درباره ي اين كار اين اعتقاد باشد كه كشيدن عكس اين بزرگواران از جمله چيزهايي است كه با آن از پيشوايان ديني و حاكمان و قاضيان به طور خصوص، تشريعي خارج از قبيل مصالح مرسله خواسته شوند به گونه اي كه اين امر از ديني به شمار آيد كه اين افراد بدان پايبندند، يا اين كار از چيزهايي باشد كه به عنوان چيزي مختص به ائمه به شمار آيد و آن چيز مربوط به ديگران نباشد؛ همان طور كه برخي از مردم گمان مي كنند كه انگشتر طلا براي پادشاه، جايز است. يا مي گويند: پوشيدن ابريشم فقط براي حاكمان جايز است و براي ديگران چنين نيست. اين باور در خصوص تصور بدعت به نسبت اين بخش، از مورد اول، نزديك تر به نظر مي رسد.
اين كار شبيه آراستن مساجد است، چون بسياري از مردم معتقدند اين كار از قبيل بلند كردن خانه هاي خداست. همچنين آويزان كردن چراغ هاي گران قيمت تا جايي كه انفاق در راه خدا به شمار آيد.
همچنين هر گاه در خصوص آراستن عكس هاي پادشاهان اين اعتقاد وجود  داشته باشد كه اين كار از جمله بلند كردن اسلام و آشكار كردن نشانه ها و شعاير اسلام است، يا در كارش ابتدا اين قصد را داشته باشد، اين كار بلند كردن اسلام به وسيله اي است كه خدا اجازه اش را نداده است.
آنچه كه قرافي(3)  از معاويه(رض) نقل کرده، راجع به اين گونه زينت ها و آراستن ها نيست، بلكه از قبيل لباس عادي و نگاه داشتن دربانان از ترس اينكه مبادا آن لباس ها پاره شود و ديگر وصله زده نشود، مي باشد. اين در صورتي است كه گفته اش صحيح باشد و گر نه، به نقل مورخين و مؤلفاني كه قابل اعتماد نيستند، تكيه نمي شود و بهتر آن است كه حكمي بر اساس آن بنا نشود.
اما قضيه ي غربال، درباره اش سخن گفته شد. به طور معمول كسي غربال را به دين ملحق نكرده و نيز به تدبير و چاره انديشي زندگاني دنيا ملحق نكرده به گونه اي كه همچون تشريع و قانونگذاري از آن جدا نشود. پس ديگر طولش نمي دهيم.
بر اين اساس اگر به آنچه كه ابن عبدالسلام بدون فرق ميان امور عادي و امور عبادي گفت، نگاه شود، آن وقت حوزه هاي بدعت در امور عادي روشن مي شود. همچنين در اين زمينه سخن گفته شد، پس در صورت نياز به آنجا مراجعه كنید.
اما راجع به مثال هاي صورت سوّم از صورت هاي دخول بدعت گذاري در امور عادي مي گوييم: مدار آن احاديث بر پانزده خصلت، مي توان به اصول برگرداند- كه همه ي آن خصلت ها يا اكثرشان بدعت هستند- اين خصلت ها عبارتند از: كمي علم، پيدايش جهل و ناداني، بخل، گرفتن امانت، حلال دانستن خون، زنا، پوشيدن ابريشم، آواز، رباخواري، شراب خواري، نوبتي شدن غنيمت، دانستن زكات به عنوان تاوان و جريمه، بلند كردن صدا در مساجد، اطاعت كردن از همسر و گوش نكردن به حرف مادر و نيكي كردن به دوست و بدي كردن به پدر، نفرين كردن آخر اين امت، اول امت را، خروج دجال ها و جدا شدن از جماعت مسلمانان.
كمي علم و پيدايش جهل و ناداني، به سبب كسب علم براي دنيا مي باشد. اين، خبر دادن از مقدمه اي است كه نتيجه آن، فتوادادن بدون علم است.
همان گونه كه در صحيح آمده است: «إن الله لا يقبض العلم انتزاعاً ينتزعه من الناس...»تا آخر حديث(4) - چون مردم بايد به ناچار رهبري ديني داشته باشند و گر نه هرج و مرج و فتنه و آشوب به وجود مي آيد. پس مردم نياز شديد دارند كه به كسي كه منصب هدايت و رهبري را دارد، مراجعه كنند و او همان كسي است كه وي را عالم مي نامند. و اين فرد حتماً آنان را وادار به پذيرش رأي اش در دين مي نمايد. حالا اگر اين رهبر، جاهل و نادان باشد، مردم را از راه راست، گمراه مي كند همان طور كه خودش از آن گمراه شده، و اين عين بدعت گذاري است؛ چون اين كار تشريع بدون اصلي از كتاب و سنت مي باشد. اين حديث نشان مي دهد كه بدعت هرگز از جانب علما دامنگير مردم نمي شود بلكه هر گاه علما وفات يافتند و كسي كه عالم نيست فتوا داد، آن وقت از جانب او بدعت دامنگير مردم مي شود. بعداً اين مطلب، بيشتر توضيح داده خواهد شد.
اما بخل، مقدمه ي بدعتِ به كار بردن حيله جهت حلال كردن حرام مي باشد. بدين صورت كه مردم به اموال خود بخل و حرص مي ورزند و آن را در راه مكارم و اخلاق و مشكلات مسلمانان و ارزش هاي اخلاقي و انساني همچون نيكي كردن به مردم به وسيله ي صدقه و هبه و همدردي با آنان بر خود، خرج نمي كنند. انواع قرض جايز و مهلت دادن به تنگدست و گذشت كردن از حق خود در معاملات مالي زير اين مقوله قرار مي گيرد. همان طور كه خداوند متعال مي فرمايد: 
(وَأَن تَصَدَّقُواْ خَيْرٌ لَّکُمْ إِن کُنتُمْ تَعْلَمُونَ) البقرة: ٢٨٠
 «و اگر (قدرت پرداخت نداشته باشد و شما همه وام خود را،  يا برخي از آن را بدو) ببخشيد،  برايتان بهتر خواهد بود اگر دانسته باشيد.» اين گونه انفاق و مصرف اموال در راه ارزش هاي اخلاقي و انساني شأن پيشينيان صالح بود. سپس نيكي كردن به وسيله ي صورت هاي اول كم شد و مردم به يكديگر قرض مي دادند. سپس كم كم قرض دادن هم كم شد تا جايي كه فرد توانمند و دارا پول و مالي كه در اختيار داشت، به افراد تنگدست و نيازمند نمي بخشيد در نتيجه فرد تنگدست مجبور بود كه به معاملاتي روي آورد كه در ظاهر، جايز و در باطن، ممنوع بودند؛ همچون ربا و سلمي كه منفعت و سود را جلب مي كند. پس در ظاهر آن را بيع قرار مي داد و اين نوع معاملات همچون دستوري ديني در ميان مردم رواج يافت و عامه ي مردم بدان پايبند بودند و جهت انجام اين معاملات تجارت مي كردند. اما اصل آن، بخل و حرص و علاقه ي شديد به اموال و دوستي زينت ها و تعلقات دنيوي و خوشي هاي زودگذر مي باشد. وقتي چنين است، معلوم است كه به بدعت گذاري در دين منجر مي شود و اين رويكرد از نشانه هاي قيامت قرار داده مي شود.
اگر گفته شود: اين تلاشي بيهوده و تكلفي است كه دليلي براي اثبات آن وجود ندارد، 