يگري از اين قبيل.
ظاهراً چنين چيزهايي به نسبت كسي كه ولايت اش و اتباع اش از سنت رسول خدا (ص) ثابت شده، مشروع است و مي توان به آب وضويش تبرك جست و خلط سينه اش به صورت و پوست بدن ماليده شود و از تمام جاي پاهاي او طلب بهبودي شود و در آن اميد بهبودي حاصل شود همان طور كه از جاي پاي هاي پيامبر(ص) اميد بهبودي حاصل مي شد.
ولي اين روايت ها با اصلي كه در متن اش قطعي است تعارض دارند. اين اصل اين است كه هيچ يك از صحابه(رض) پس از وفات پيامبر(ص) اين كارها را به نسبت خلفاي پيامبر(ص) نكردند؛ چون پيامبر (ص) در ميان امت اسلام، هرگز افضل تر و برتر از ابوبكر صديق(رض) را پس از خود به جا نگذاشت. ابوبكر كه جانشين پيامبر(ص) بود، چيزي از آن كارها با او انجام داده نشد. همچنين با عمر بن خطاب(رض) كه پس از ابوبكر افضل امت بود و با عثمان بن عفان و علي بن ابي طالب و سپس با ساير صحابه كه در ميان امت اسلامي كسي برتر از آنها وجود ندارد، چيز ي از اين كارها انجام داده نشد.
 سپس از هيچ يك از صحابه از طريق صحيح ثابت نشده كه كسي به او به يكي از آن صورت ها يا به هر صورت ديگري تبرك جويد، بلكه فقط به افعال و گفتار و روش هايي كه به تبعيت از پيامبر(ص) انجام مي دادند، اقتدا مي كردند. بنابراين اين موضوع همچون اجماعي از جانب صحابه است مبني بر اينكه همه ي آن چيزها ترك شود. حالا اين مي ماند كه در علت ترك اين چيزها تأمل شود. ترك اين كارها احتمال دو علت را دارد: 
اوّل- آنان معتقد بودند كه اين كارها فقط به پيامبر(ص) اختصاص دارد، و اينكه مرتبه ي نبوت ظرفيت همه ي اين چيزها را دارد؛ چون به وجود بركت و خيري كه از پيامبر(ص) مي خواستند قطع و يقين وجود داشت. زيرا پيامبر(ص) در ظاهر و باطنش، مثل يك نور به تمام معنا بود. پس هر كس از او نوري خواسته،  به هر صورتي كه خواسته آن نور را يافته است. اما غير پيامبر(ص) اين چنين نيست. هر چند نور اقتدا به او و هدايت يافتن به روش و زندگاني اش برايش حاصل شود، باز به هيچ وجه به پاي پيامبر(ص) نمي رسد و در مرتبه و درجه ي آن حضرت، با او برابري نمي كند و حتي به او نزديك نمي شود. بنابراين اين نوع به پيامبر(ص) اختصاص دارد، همان طور كه نكاح با بيش از چهار زن و حلال كردن نزديكي با آن زني كه خودش را به پيامبر(ص) بخشيد و عدم وجوب تعیین نوبت با همسران و امثال آن، فقط به پيامبر(ص) اختصاص دارد.
بنابراين، براي هيچ كس پس از پيامبر(ص) درست نيست كه به يكي از آن صورت ها يا به هر صورت ديگري در تبرك جستن به وي اقتدا شود و هر كس به آن حضرت در اين زمينه اقتدا كند و مورد تبرك قرار گيرد، اقتدايش بدعت مي باشد. همان طور كه اقتدا به پيامبر(ص) در نكاح با بيش از چهار زن، بدعت است.
دوّم- معتقد نبودند كه اين چيزها به پيامبر(ص) اختصاص دارد، اما از باب سد ذرائع (بستن راه هاي منجر به فساد و حرام) اين كارها را رها كردند؛ از ترس اينكه اين گونه اعمال سنت قلمداد شود. يا بدين خاطر كه عامه ي مردم در اين زمينه حدّ مجاز را رعايت نمي كنند و از حدود مجاز فراتر مي روند و در بركت خواستن به خاطر جهل و ناداني شان، زياده روي مي كنند تا جايي كه براي فردي كه به او تبرك جسته، تعظيم و بزرگداشتي قايل شوند كه او را از حد خارج مي كنند. و چه بسا در شخصي كه به او تبرك جسته معتقد به چيزي باشند كه در او نيست و باور داشته باشند كه اين تبرك، اصل عبادت است. به همين خاطر عمر بن خطاب(رض) درختي كه زير آن با رسول خدا(ص) بيعت شده بود،  را قطع كرد. اين تبرك اگر فراتر از حد خودش باشد نه تنها اصل عبادت خدا نيست، كه اصل پرستش بت ها در ميان امت هاي گذشته است – آن گونه كه صاحبان سيرت نقل اش كرده اند- از اين رو عمر(رض) ترسيد كه وضعيت تا آنجا پيش رود كه به سوي آن درخت نماز خوانده شود و در مقابل خدا پرستيده شود. هنگام زياده روي در تعظيم و بزرگداشت كسي، قضيه اين چنين است.
فرغاني، حاشيه نويس كتاب«تاريخ طبري» از حلاج نقل كرده كه يارانش در تبرك جستن به او، زياده روي كردند تا جايي كه روي ادرارش دست مي ماليدند و مدفوعش را تبخير مي كردند تا جايي كه در او ادعاي الوهيت و خدايي كردند. خداوند از آنچه مي گويند بسيار والاتر است.
و چون ولايت، اگر در ظاهر آثاري دارد اما حقيقت آن پوشيده است؛  چون حقيقت آن به چيز پوشيده اي برمي گردد كه كسي جز خدا آن را نمي داند، پس چه بسا درباره ي كسي ادعاي ولايت شود در حالي كه ولي نيست يا كسي ولايت را براي خودش ادعا كند يا كار خارق العاده اي انجام دهد كه از باب شعبده بازي و جادوست نه از باب كرامت، و اكثر مردم فرق ميان كرامت و جادو را نمي دانند؛ در نتيجه كسي را تعظيم مي كنند كه در واقع انسان بزرگي نيست و به كسی اقتدا مي كنند كه جاي اقتدا نيست، و اين گمراهي بزرگي است. و ديگر مفاسد و تباهي هايي كه ممكن است در اين زمينه روي دهد.
در نتيجه عمل به كارهاي مذكور را رها كردند- هر چند اصلي دارد- چون فساد و تباهي در دين به بار مي آورد.
 با اولين نگاه چنين به نظر مي آيد كه اين علت دوّم، راجح تر است، چون در اصول علمي ثابت شده كه هر مزيت و برتري اي كه به پيامبر(ص) داده شده، امتش نمونه هايي از آن دارد مادام كه دليلي بر اختصاص آن مزيت به پيامبر(ص) اقامه نشود؛ همان طور كه ثابت شده كه هر كاري كه پيامبر(ص) انجام داده، اقتداي امت به آن مشروع است مادام كه دليلي بر اختصاص آن عمل به پيامبر(ص) اقامه نشود.
البته علت اول نيز از جهت ديگري راجح است، و آن اين است كه همه ي صحابه اين گونه اعمال را ترك كردند، چون اگر معتقد بودند كه اين گونه كارها مشروع است، قطعاً برخي از آنان پس از پيامبر(ص) انجامش مي دادند و صحابه به آن عمل مي كردند- هر چند در برخي اوضاع و احوال مي بود- حالا يا به خاطر اطلاع از اصل مشروعيت اين اعمال، و يا بر اساس اعتقاد به اين مطلب كه علت موجبِ امتناع منتفي است.
ابن وهب در جامع خود از طريق روايت يونس بن يزيد از ابن شهاب روايت كرده كه گويد: مردي انصاري برايم نقل كرد كه رسول خدا(ص) هر گاه وضو مي گرفت يا خلط سينه مي انداخت، مسلماناني كه اطرافش بودند، زود به طرف آب وضو و خلط سينه اش مي رفتند و آب وضويش را مي نوشيدند و خلط سينه اش را به بدنشان مي ماليدند. وقتي پيامبر(ص) ديد كه آنان اين كار را مي كنند، از آنان پرسيد: «لم تفعلون هذا؟»: «چرا اين كار را مي كنيد؟» گفتند: اميد پاكي و بركت را داريم. آنگاه رسول خدا(ص) به آنان گفت: « من كان منكم أن يحبَّه و رسوله، فليصدُق الحديث، و ليُوَدَّ الأمانة، و لا يُؤذ جاره»(4) : «هر يك از شما دوست دارد كه خدا و پيامبر(ص) او را دوست بدارند، پس بايد راستگو باشد و امانت را ادا كند و به همسايه اش اذيت و آزار نرساند».
اگر اين روايت، صحيح باشد. نشان مي دهد كه ترك اين گونه اعمال بهتر است و اينكه فرد كار مهم تر و مؤكدتر و بهتري از وظايف و تكاليف را جويا شود.
از همه ي اين كارها چيزي ثابت نشده مگر اينكه از قبيل رقيه و توابع آن، يا دعاي انسان براي ديگري  به صورتي كه بعداً خواهد آمد، بوده باشد.
اين موض