ستدلال کند که این آیه و حدیث اصلاً آن معنای مورد نظرش را نمی رسانند.
دلیلش هم این است که هر گروهی که به بدعت مشهور بوده است جهت اثبات بدعت اش به آیه ای از قرآن یا حدیثی استناد نموده است و این کار همچنان ادامه دارد و هیچ گاه متوقف نمی شود- همان طور که گفته شد- و به امید خدا نمونه های آن نیز خواهد آمد. 
پس هر کس خواستار نجات خویش است، تحقیق و پژوهش می کند تا اینکه راه درست برایش روشن شود، و هر کس سهل انگاری به خرج دهد، دستان هوا و هوس وی را در هلاکت ها و نابودی هایی می اندازد که از آن نجات نمی یابد مگر هر چه خدا بخواهد 
--------------------------------------------------------------------------------
1) مسلم به شماره ی 2699 آن را روایت کرده است.
2) تخریج آن از پیش گذشت.
3) متفق علیه. بخاری به شماره های 3041و3897 و مسلم به شماره های2486 آن را روایت کرده اند.
4) حدیثی صحیح است؛ «صحیح ابی داود» به شماره‏ی1439 از روایت عبدالله بن عمرو، و «صحیح ابن ماجه» به شماره‏ی 1489از طریق روایت ابوهریره.
5) متفق علیه.بخاری به شماره های 418،1769و2000 و مسلم به شماره ی 524 آن را روایت کرده اند.
6) او شهاب الدین احمد بن ادریس مشهور به قرافی مالکی مذهب است. او در اصول فقه و اصول دین، امام و نسبت به تفسیر علوم دیگر، عالم بود. وی به سال 682 ه.ق وفات یافت.
7) حدیثی صحیح است؛ « صحیح ابی داود»: شماره‏ی799؛ « مختصر الشمائل»، به شماره‏ی276؛ و « المشکاة»، شماره‏ی1000.
8) بیهقی در کتاب« شعب الإیمان»، 2/365 از طریق سعید بن منصور آن را روایت کرده است.
9) نگا : « زاد المسیر»، 7/167؛ « تفسیرالبغوی»، 1/115؛ و « الحلیة»، 1/312.
10) او شقیق بن سلمه اسدی ابووائل کوفی ثقه ای از دانشمندانِ اهل عمل و کبار تابعین بود. وی در زمان خلافت عمر بن عبدالعزیز درگذشت.
11) او ربیع بن خثیم بن عائذ بن عبدالله بن موهبة ثوری، ابویزید کوفی است. او انسانی حجت و وارع و فرمانبردار و خاشع و دانشمندی ربانی از کبار تابعین بود که به سال61ه.ق دار فانی را وداع گفت.
12) ابونعیم در کتاب «الحلیه»،2/110 و احمد در کتاب «الزهد»، 1/333 آن را روایت کرده اند.
13) تخریج آن از پیش گذشت.
14) او سعید بن سلام، ابوعثمان مغربی است. او کراماتی داشت و ابوسفیان خطابی او را مورد ستایش قرار داد. وی حالات خوبی داشت.<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="text" href="w:text:67.txt">بدعت حقیقی و اضافی</a><a class="text" href="w:text:68.txt">فصل 1</a><a class="text" href="w:text:69.txt">فصل 2</a><a class="text" href="w:text:70.txt">فصل 3</a><a class="text" href="w:text:71.txt">فصل 4</a><a class="text" href="w:text:72.txt">فصل 5</a><a class="text" href="w:text:73.txt">فصل 6</a><a class="text" href="w:text:74.txt">فصل 7</a><a class="text" href="w:text:75.txt">فصل 8</a><a class="text" href="w:text:76.txt">فصل 9</a></body></html>پیش از بررسی آن، لازم است که ابتدا بدعت حقیقی و اضافی توضیح داده شوند:
پس می گوییم:بدعت حقیقی آن است که دلیلی شرعی از قرآن، سنت، اجماع و قیاس بر آن دلالت ندارد و استدلالی معتبر از نظر اهل اهل علم آن را تأیید نمی کند. خلاصه نه به طور اجمالی و نه به طور تفصیلی دلیلی برای اثبات آن وجود ندارد. به همین خاطر بدعت نامیده می شود؛ چون چیزی تازه و ابداع شده است و بدون آنکه نمونه‏ی قبلی داشته باشد.
البته هر چند بدعت گذار امتناع می کند از اینکه خارج شدن از دایره‏ی شریعت به او نسبت داده شود، چون ادعا می کند که استنباط او زیر مقتضای ادله داخل می شود، اما این ادعا نادرست است. هم در واقعیت امر و هم به حسب ظاهر ادعایش درست نیست. بر حسب ظاهر بدین خاطر درست نیست که ادله‏ی او، شبهه ای است وادله نیست.
-	اما بدعت اضافی، دو جهت دارد:
اوّل- مستندی از ادله‏ی شرعی دارد. پس از این جهت، بدعت نیست.
دوّم- مستندی از ادله‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏ی شرعی ندارد و تنها مثل مستندِ بدعت حقیقی، مستند دارد.
از آنجا که عملی که این دو جهت برایش مطرح است و تنها در یک جهت خلاصه نمی شود، از این رو نام بدعت اضافی را برایش انتخاب کرده ایم. 
یعنی به نسبت یکی از دو جهت مذکور، سنت است چون به دلیل شرعی استناد دارد و به نسبت جهت دیگر، بدعت است چون به شبهه استناد دارد نه به دلیل شرعی یا اصلاً به چیزی استناد ندارد.
تفاوت میان این دو جهت از لحاظ معناست: دلیل از جهت اصل، وجود دارد اما از جهت کیفیات یا حالات یا جزئیات یا اوقات، دلیلی همراه آن وجود ندارد با وجودی که به دلیل نیاز دارد؛ چون بدعت غالباً در مسائل تعبدی واقع می شود نه در مسائل عادی محض. که به امید خدا این موضوع بیان  خواهد شد.
سپس می گوییم: بدعت حقیقی از آنجا که ذکر آن در میان مردم، بیشتر و عام تر و مشهورتر است و به وسیله‏ی آن فرقه ها و احزاب مختلف از هم جدا شده و مردم فرقه فرقه شده اند و نمونه های آن به اندازه‏ی کافی بیان شد و بیشتر از بدعت اضافی به ذهن دانشمندان اسلامی خطور کرده و دانشمندان راجع به آن بحث کرده اند، از این رو سخن مربوط به احکام آن را نمی آوریم.
-	با این وجود، بسیار کم پیش می آید که حکمی درباره اش باشد که به بدعت اضافی مربوط نباشد، بلکه هر دو بدعت(بدعت حقیقی و بدعت اضافی) در بیشتر احکامی که قصد آن هست در این کتاب شرح و توضیح داده شوند، مشترک اند. اما بدعت اضافی چنین نیست، چون احکامی ویژه و شرح و توضیحی ویژه دارد، که در این کتاب قصد ذکر آن وجود دارد. البته باید گفت که بدعت اضافی دو قسم است:
اوّل- بدعتی که به بدعت حقیقی نزدیک است تا جایی که نزدیک است بدعت حقیقی به شمار آید.
دوّم- بدعتی که از بدعت حقیقی دور است تا جایی که نزدیک است سنت محض به شمار آید. از آنجا که بدعت اضافی این دو جنبه را دارد، پس سخن درباره‏ی هر قسم به طور جداگانه، مهم و مؤکد است. برای هر یک از این دو قسم به تناسب اقتضای زمان و حال، فصل هایی را آورده ایم.خداوند سبحان درباره‏ی عیسی(ع)  و پیروانش می فرماید:(ثُمَّ قَفَّيْنَا عَلَى آثَارِهِم بِرُسُلِنَا وَقَفَّيْنَا بِعِيسَى ابْنِ مَرْيَمَ وَآتَيْنَاهُ الْإِنجِيلَ وَجَعَلْنَا فِي قُلُوبِ الَّذِينَ اتَّبَعُوهُ رَأْفَةً وَرَحْمَةً وَرَهْبَانِيَّةً ابْتَدَعُوهَا مَا کَتَبْنَاهَا عَلَيْهِمْ إِلَّا ابْتِغَاء رِضْوَانِ اللَّهِ فَمَا رَعَوْهَا حَقَّ رِعَايَتِهَا فَآتَيْنَا الَّذِينَ آمَنُوا مِنْهُمْ أَجْرَهُمْ وَکَثِيرٌ مِّنْهُمْ فَاسِقُونَ)الحديد: ٢٧« ‏ سپس به دنبال نوح و ابراهيم (و انبياء پيشين و هم‌عصر با ايشان) پيغمبراني را روانه كرديم و بدنبال همه آنان، عيسي پسر مريم را فرستاديم و بدو انجيل عطاء نموديم، و در دل پيروان عيسي مهر و عطوفت (مسلمانان) را قرار داديم. پيروان او رهبانيت سختي را پديد آوردند كه ما آن را بر آنان واجب نكرده بوديم، وليكن خودشان آن را براي بدست آوردن خوشنودي خدا پديد آورده بودند (و بر خويشتن نذر و واجب نموده بودند). اما آنان چنانكه بايد آن را مراعات نكردند. ما به كساني كه از ايشان (به محمد) ايمان آوردند پاداش درخورشان را داديم، ولي بيشترشان (از راه راست منحرف و) خارج شدند (و سزاي اعمال بد خود را ديدند).»
عبد بن حمید و اسماعیل بن اسحاق قاضی و 