سلمانان اموال آنان را تاراج كردند و در آن روز ريحانه دختر معدي كرب و خواهر عمرو اسير شدند. خالد بن سعيد بن عاص فديه او را از اموال خود پرداخت، عمرو هم شمشير صمصامه خود را به خالد بن سعيد داد، آن شمشير همواره ميان بني اميه بود و از يكي به ديگري مي رسيد تا آنكه به روزگار مهدي عباسي كه نامش محمد و پسر منصور دوانيقي است در اختيار بني عباس قرار گرفت.احاديثي كه در مورد فضائل عمر آمده است برخي در كتابهاي صحاح آمده و برخي در آن كتابها مذكور نيست؛ از جمله آنچه در مسايند صحيح مذكور است حديثي است كه عايشه آن را روايت كرده و گفته است كه پيامبر صلی الله علیه وسلم  فرمودند در امتهاي گذشته افرادي بودند كه فرشتگان با آنان سخن مي گفتند اگر ميان امت من چنان كسي باشد عمر است كه بخاري و مسلم هر دو در صحيح خود آن را آورده اند.
سعد بن ابي وقاص روايت مي‌كند كه گروهي از زنان قريش حضور پيامبر بودند و با صداي بلند گفتگو مي‌كردند، عمر اجازه ورود خواست آنان برخاستند و پشت پرده رفتند، عمر در حالي وارد شد كه پيامبر صلی الله علیه و سلم  لبخند مي زدند. عمر گفت: اي رسول خدا، خداوند لبت را خندان دارد! فرمود: از اين زناني كه پيش من بودند تعجب مي كنم كه چون صداي تو را شنيدند پس پرده و در حجاب شدند. عمر گفت: تو سزاوارتري كه از تو هيبت بدارند. سپس گفت: اي زناني كه با خويشتن دشمنيد آيا مرا هيبت مي‌داريد و از رسول خدا هيبت نمي داريد؟ گفتند: آري، تو سنگدل تر و خشن تري. پيامبر صلی الله علیه وسلم  فرمودند سوگند به كسي كه جان من در دست اوست هرگز شيطان تو را در راهي نديده است مگر آنكه راهي جز راه تو را پيموده است اين را هم مسلم و بخاري در كتابهاي صحيح خود نقل كرده اند.
در غير كتابهاي صحيح هم احاديثي در فضيلت عمر نقل شده است كه از آن جمله است:
آرامش و سكينه بر زبان عمر سخن مي‌گويد.
خداوند متعال حق را بر دل و زبان عمر نهاده است.
همانا ميان دو چشم عمر فرشته يي است كه او را موفق و به راه راست مي دارد.
اگر من ميان شما به پيامبري مبعوث نمي شدم همانا كه عمر مبعوث مي شد .
اگر پس از من پيامبري مي بود هر آينه عمر بود .
اگر بر زمين عذاب نازل مي شد كسي جز عمر از آن رهايي نمي يافت.
هرگاه جبريل در آمدن پيش من تاءخير مي كرد فقط مي پنداشتم كه به سوي عمر مبعوث شده است.
عمر چراغ اهل بهشت است.
از جمله آن احاديث اين است كه پيامبر  صلی الله علیه و سلم  فرموده است مرا با امتم سنجيدند بر آنان برتري داشتم. ابوبكر را سنجيدند برتري داشت، عمر را سنجيدند برتري داشت و برتري داشت و برتري.
اما فرار از جنگ، عمر فقط به اين منظور گريخته كه به گروهي از لشكر بپيوندد (!) و خداوند خود اين را استثناء فرموده است و بدين گونه او از گناه بيرون است. 
اما در مورد بقيه اخبار گذشته، مقصود از فرشته بيان صحت انديشه و زيركي عمر است و اين سخن مَثل گونه است و آنچه (در اعتراض به آن) گفته اند دليل بر عيبي نمي‌تواند باشد.
اين گفتار پيامبر صلی الله علیه وسلم  كه فرموده است اگر بر زمين عذاب نازل شود كسي جز عمر از آن رهايي نمي يابد سخني است كه پيامبر صلی الله علیه وسلم  آن را پس از گرفتن فديه از اسيران بدر فرموده است كه عمر نه تنها با گرفتن فديه موافق نبود كه از آن نهي كرده بود و خداوند متعال اين آيه را نازل فرمود اگر نبود نوشته و فرماني از خدا كه پيشي گرفت همانا در مورد آنچه گرفتيد شما را عذابي بزرگ مي رسيد و چون قرآن در اين مورد سخن مي‌گويد و گواهي مي دهد به طعنه كسي كه در اين خبر طعنه زند توجهي نمي‌شود.
اما سخن پيامبر صلی الله علیه وسلم  كه عمر چراغ اهل بهشت است معناي آن چنين است كه چراغ قومي از اهل دنياست كه به سبب استفاده از پرتوافشاني و علم عمر از او بهره مند و مستحق بهشت شده اند.
اما حديث بازداشتن شاعر از ادامه شعر چنين است كه پيامبر صلی الله علیه وسلم  بيم آن داشت كه او در شعر خودش سخني منكر گفته باشد و عمر كه خشن بود بر او خشونت كند و مقصود پيامبر آن بود كه در آن صورت خودش با محبت به شاعر متذكر شود كه پيامبر صلی الله علیه وسلم  مهربان و رئوف بوده است و خداوند متعال در مورد آن حضرت فرموده است نسبت به مومنان رئوف و مهربان است.
اما در حديث رجحان، مراد از آن گشودن و به تصرف آوردن سرزمين هاست و تاءويل اين گفتار آن است كه در خواب به رسول خدا چنين نشان داده شد كه خداوند برخي از سرزمين ها را براي او و نظير آنرا براي ابوبكر خواهد گشود و براي عمر چندبرابرش را خواهد گشود و همان گونه صورت گرفت. 

بدان هركس به عيب گرفتن همت بگمارد آن را مي يابد و هر كس همت خود را در طعن بر مردم قرار دهد درهاي بسياري براي او گشوده مي‌شود سعادتمند كسي است با خويشتن انصاف دهد و هوس را دور افكند و توشه تقوا براي خود فراهم سازد. و توفيق از خداوند بايد طلب كرد.اما مسلمان شدن عمر، در بيشترين و استوارترين روايات آمده است كه چون عمر مسلمان شد شمار مسلمانان به چهل رسيد و مسلمان شدن او در سال ششم بعثت و در بيست و شش سالگي بوده است و پسرش عبدالله در آن هنگام شش ساله بود.
صحيحترين روايتي كه درباره مسلمان شدن حضرت عمر نقل شده روايت انس بن مالك، از خود حضرت عمر است كه مي گفته است: در حالي كه شمشيرم را بر دوش داشتم از خانه بيرون آمدم، مردي از بني زهره را ديدم پرسيد كجا مي روي؟ گفتم: مي روم محمد را بكشم. گفت: چگونه از بني هاشم و بني زهره در امان خواهي بود؟ به او گفتم تو را چنين مي بينم كه مسلمان شده اي و از آيين خود برگشته اي. گفت: آيا تو را به چيز شگفت تري راهنمايي كنم؟ همانا خواهرت و شوهرش مسلمان شده اند.
عمر حركت كرد و خروشان وارد خانه آن دو شد يكي از ياران پيامبر صلی الله علیه وسلم  كه نامش خباب بن ارت بود پيش آن دو حضور داشت كه چون هياهوي عمر را شنيد خود را پنهان ساخت عمر گفت: اين آوايي كه در خانه شما شنيدم چه بود؟ آنان سوره طه را پيش ‍ خباب مي خواندند شوهرخواهرش گفت: چيزي پيش ما نبود، با خود سخني مي‌گفتيم. عمر گفت: شايد شما دو نفر مسلمان شده ايد؟ شوهرخواهرش گفت: اي عمر، آيا تصور نمي‌كني كه حق در غير آيين تو باشد؟ عمر برجست و شوهرخواهر خود را سخت بر زمين كوبيد، خواهرش آمد او را از شوهرش كنار زد. عمر با دست خود بر او سيلي زد و چهره خواهر خود را خونين كرد، خواهرش با صداي بلند گفت حق در آيين توست و من گواهي مي دهم كه پروردگاري جز خداي يگانه نيست و محمد فرستاده اوست، هر كاري مي خواهي انجام بده، عمر همين كه نوميد شد، گفت: اين نامه را كه پيش شماست بدهيد بخوانم عمر خط مي خواند، خواهرش به او گفت: تو ناپاكي و اين كتاب را جز پاكان دست نمي زنند، برخيز وضو بساز. او برخاست و بر خود آب ريخت و آن نامه را در دست گرفت و شروع به خواندن كرد طه. قرآن را بر تو فرو نفرستاديم كه رنجه گردي، ليكن پند دادني است براي هر كس كه بترسد تا اين گفتار خداوند كه مي فرمايد همانا كه من خدايم و خدايي جز من نيست مرا بپرست و براي ياد من نماز را برپادار. 