م و أشفقهم و أحدبهم علي المسلمين» ياد ميكند. حسن بصري درباره او ميگويد: «خلق و خوي آن بزرگوار به قدري نرم و گشاده بود كه مردم او را براي خود همچون پدري مهربان ميدانستند.» 
درباره رحم و شفقّت او نسبت به عموم مردم، آوردهاند كه روزي پيامبر به ابوبكر فرمود: «به چه فكر ميكني؟» پاسخ داد: «يا رسول الله، چون به احوال و اهوال قيامت ميانديشم و انواع عقوبتهايي را كه خداوند براي عاصيان و مجرمان در نظر گرفته است، به ياد ميآورم، آرزو ميكنم كه اي كاش خداوند به جاي همه مردم مرا عذاب ميداد و اين بدبختان و بيچارگان را از آتش و عقوبت ميرهانيد!» پيامبر صلی الله علیه و سلم  فرمود: «يا ابابكر، انديشه تو از هفتاد سال عبادت برتر و باارزشتر است.» 

ابوبكر و كودكان
ابوبكر صداقت و سادگي اطفال را داشت و كودكان در نظر او جزو بهترين دوستان بودند. بر كودك يتيم شفقّت ميكرد و بر سر او دست نوازش ميكشيد. آن قدر با كودكان رئوف و مهربان بود كه هر گاه از خانه بيرون ميآمد، دختران و پسران محلّه «بابا، بابا» گويان اطراف او را محاصره ميكردند. 
در روايات آمده است كه روزي ابوبكر در مسجد پيامبر صلی الله علیه و سلم  بر منبر نشسته بود كه در همين اثنا حسن بن علي نواده پيامبر كه در آن روز هفت سال داشت، وارد مسجد شده و يك راست به طرف ابوبكر رفت و او را با اين جمله مورد خطاب قرار داد: «از منبر پدر من پائين بيا و برو روي منبر پدر خودت بنشين!» ابوبكر از شنيدن اين سخن به گريه درآمد و فرزند پيامبر را بر روي زانوي خود نشاند و گفت: «به خدا سوگند راست ميگويي. اين منبر پدر توست نه منبر پدر من.» و علي كه حضور داشت از ابوبكر عذرخواهي كرد.و نقل است كه روزي ابوبكر پس از اينكه نماز عصر را در مسجد خواند، با اصحاب پيامبر صلی الله علیه و سلم  از مسجد بيرون آمد و حسن بن علي را ديد كه با كودكان بازي ميكند. او را برداشت و بر دوش خود گذاشت و گفت: «بِأَبي شبيهٌ بالنّبي – لَيسَ شبيهٌ بعلي» پدر من فداي تو باد كه شبيه پيامبر هستي نه شبيه علي! و علي ميخنديد. درباره حمايت ابوبكر از كودكان نقل ميكنند كه يك وقت عمر فاروق از همسر خود جدا شد و ميخواست كودك خردسالش عاصم را نزد خود نگهداري نمايد و پس از مشاجراتي، جريان را براي داوري نزد ابوبكر بردند. او در قضاوت خود به نفع كودكان حكم صادر كرد و به عمر گفت: «محبّت و بوي مادرش براي او لذّت بخشتر از لطف و محبّت شماست.» 
مروي است كه ابوبكر مهمان بشير بن سعد انصاري بود و ديد كه او يكي از پسرانش را روي زانوي خود نشانده مرتّباً او را ميبوسد و مينوازد و به فرزند ديگرش بيتوجّه است. ابوبكر بدو گفت: «چرا به هر دو مانند هم مهرباني نكردي؟ بدانكه بهتر است كه در ميان فرزندان تفاوتي قرار ندهي. مگر اينكه يكي عالمتر و صالحتر باشد و بدين سبب بر ديگري فضيلت داشته باشد.» 

زهد و تواضع حضرت ابوبكر(رض)
«زهد» در اصل به معناي بيميلي در برابر «رغبت» به معناي تمايل و علاقه شديد است. بررسي متون حديثي نشان ميدهد كه زهد يك معني سازنده و مثبت دارد كه كاملاً در جهت حمايت از مردم و منافع تودههاي اجتماع ميباشد. بر خلاف برداشت و تفسيري كه افراد دور افتاده از مذهب درباره زهد ميكنند، زهد به معناي بيگانگي از دنيا و مظاهر مادّه نيست، بلكه به معناي عدم وابستگي و عدم اسارت در چنگال مادّه است. از ديدگاه اسلام، زاهد كسي نيست كه فقير و بينوا باشد، بلكه زاهد آن كسي است كه در عين برخورداري از نعمات الهي، اسير شهوت و مال و ثروت و جاه و مقام خود نباشد و هنگامي كه آزادگي و شخصيت و هدف خود را در برابر حفظ مظاهر دنيوي در خطر ميبيند، به دوّمي بياعتنايي ميكند و اوّلي را حفظ مينمايد.
ترك وابستگي و عدم اسارت در چنگال مال و مقام مادّي يك نوع آزادگي به انسان ميدهد كه هيچكس –مخصوصاً رهبران اجتماع- قادر نخواهد بود بدون آن اهداف خويش را پيش ببرد. زيرا يكي از خطراتي كه همه رهبران سياسي و مذهبي را در نيمه راههاي زندگي تهديد ميكند، اين است كه در مسير نهضتهاي در نيمه راه، غالباً با يك سلسله امكانات مادّي براي شخص خود برخورد ميكنند كه اگر روح دنيا پرستي بر آنها غلبه كند، همانجا متوقّف ميشوند و همه چيز براي آنها خاتمه يافته است و تمام اهداف آنها عقيم ميماند. امّا اگر بياعتنا و وارسته و پارسا باشند، به سرعت بر تمايلات و وساوس نفساني فائق آمده و به پيش ميروند.
زهد هميشه با نفي تجمّل پرستي همراه است و همين امر موجب ميشود كه منابع و ثروتهاي جامعه در مسير زندگي اشرافي و تجمّل پرستي و هوسهاي كاذب عدّهاي محدود به كار گرفته نشود و به جاي آن در مسير عمران و آبادي و منافع تودههاي اجتماع به كار رود. همچنين در جوامعي كه هنوز به رشد اقتصادي ايده آل نرسيدهاند، زهد و وارستگي پيشوايان سبب ميشود كه محرومان دچار احساس حقارت نشده و زندگي خود را شبيه زندگي پيشوايان احساس كنند و خود را در كنار آنها و آنها را در كنار خود ببينند و شخصيت معنوي آنها نابود نشود و در نتيجه بتوانند به حقوق واقعي خود برسند.
ابوبكر در دوراني خلافت را بر عهده داشت كه در پي وقايع ردّه و جنگهاي ايران و روم، سيل غنايم جنگي به طرف مدينه سرازير بود. مع الوصف زهد و ساده زيستي را پيشه خود كرده بود و پيراهنش از كرباس خشن و كهنه و وصله زده و نعلين او از ليف خرما بود. و گاهي تاسومه (نوعي كفش كه از پوست و دوال چرمي ساخته ميشود) بر پا ميكرد و با همين وضع مانند ساير مردم در كوچه و بازار رهسپار ميشد و خوراك او از نوع پستترين خوراك رعيّتش بود. 
مسعودي مورّخ مشهور جهان اسلام در اين زمينه مينويسد: ابوبكر بي اعتناترين مردم نسبت به دنيا بود و بيش از همه كس فروتن بود و در اخلاق و رفتارش با مردم بسيار متواضع و مهربان بود. از طعام لذيذ و لباس گرانبها پرهيز ميكرد. لباسش در عهد خلافت ردائي بود و عبائي. پيشوايان قبايل و پادشاهان اشراف عرب نزد او رفتند، در حالي كه لباسهاي فاخر و زيبا پوشيده و تاجهاي مرصّع و زرّين با نگينهاي پربها بر سر نهاده بودند. آنها ديدند كه ابوبكر با آنكه خليفه مسلمين است و عظمت و جلال خلافت را دارد و در مقامي خيلي برتر از آنها ميباشد، بسيار فروتن و از ظاهرسازي و خودنمايي بيزار است و نظري به زر و زيور دنيا ندارد و مانند مردم عادّي لباس ساده ميپوشد. لهذا آنها به خود آمده به او اقتدا نمودند و به راه او رفتند و آنچه را كه پوشيده بودند، از تن به در آورده، لباس ساده پوشيدند. يكي از اين پادشاهان، ذوالكلاع پادشاه حمير يمن بود كه با جلال سلطنت به مدينه آمده و علاوه بر اقوام و خويشانش، هزار غلام همراه داشت. او با همه لباس گرانبها و تاج زرّين به حضور ابوبكر رسيد، ولي چون او را با لباس ساده ديد، از لباس پادشاهي برون آمد و مانند ابوبكر لباس ساده پوشيد. گويا بعضي از همراهانش او را در اين باب سرزنش كردند. ذوالكلاع در پاسخ آنان گفت: «مگر ميخواهيد اكنون كه مسلمان شدهام، مانند زمان كفرم پادشاهي متكبّر و خودخو