 
تابعين نكاح موقت را زنايي بيش نمي دانستند علامه سعيد بن منصور در سنن خويش در صفحه 3/1/211 از حضرت عروه ي بن زبير چنين نقل مي كند: حضرت عروه بن زبير از نكاح موقت نهي مي كردند و مي فرمودند: نكاح موقت و متعه زنايي بيش نيست ابن ابي شيبه در مصنف خود در صفحع 4/293-294 از حضرت هشام بن الغار چنين نقل مي كند كه ايشان فرمودند: من از حضرت مكحول شنيدم كه ايشان درباره ي شخصي كه مبتلا به نكاح موقت شنيده بود گفت: ايشان زنا كارند. 
باز هم روايتي ديگر در مصنف ابن ابي شيبه در صفحه 7/2-502/503 از حضرت عمر -رضي الله عنه- نقل شده است كه مي فرمايد: قاسم بن محمد فرمودند بنا به آيه كريمه الهي نكاح موقت حرام گرديده است و براي حرمت آن آيه ﴿وَالَّذِينَ هُمْ لِفُرُوجِهِمْ حَافِظُونَ إِلَّا عَلَى أَزْوَاجِهِمْ أَوْ مَا مَلَكَتْ أَيْمَانُهُمْ﴾ (المؤمنون: من الآية 6-5) را قرائت نمودند. 
ترجمه: و آنان كه ايشان شرمگاه خود را نگاه دارندگانند مگر بر زنان يا كنيزان خود. علامه خطيب بغدادي در كتاب تاريخ بغداد در صفحه 14/199 و علامه ابن خلکان در كتاب وفيات الأعيان در صفحه 5/199 نظريه قاضي فقيه يحيي بن اكثم را چنين نقل مي نمايد: ما به همراه مامون در مسير جاده شام بوديم كه ايشان با آواز و نداي بلند به حلت متعه ابراز نظر نمودند يحيي بن اكثم به من و ابي العينا گفت: صبح زود نزد او برويد و اگر مناسب دانستيد با او سخن بگوييد و حرمت متعه را بيان داريد و الا تا زمان تشريف فرمايي من سكوت را رعايت فرماييد، ما نزد او رفته و او را در حالت خشم يافتيم بنابراين تا رسيدن يحيي بن اكثم سكوت را اختيار نموديم تا اينكه حضرت يحيي ابن اكثم تشريف آوردند و به همراه او در مجلس مامون نشستيم مامون به حضرت يحيي گفت: چرا رنگت پريده است و چرا ناراحت به نظر مي آييد؟ حضرت يحيي در پاسخ فرمودند: به خاطر بدعتي كه رايج مي شود ناراحت هستم آن قضيه مرا پريشان كرده است مامون از او پرسيد: آن بدعت چيست؟ ايشان فرمودند: آن حلت نكاح موقت و دستور به انجام آن است كه در حقيقت آن زناي صريحي است. 
مامون گفت: متعه زنا است؟ حضرت يحيي فرمودند آري متعه زناي صريحي است سپس مامون از او پرسيد: شما اين فتوي و نظر را از كجا مي گوييد؟ ايشان فرمودند: خداوند متعال آن را در سوره مباركه مومنون حرام قرار داده اند آن جايي كه مي فرمايند: ﴿فَمَنِ ابْتَغَى وَرَاءَ ذَلِكَ فَأُولَئِكَ هُمُ الْعَادُونَ﴾. 
ترجمه: پس هر كه طلب كند سواي اين دو (زن و كنيز) آن جماعت از حد گذرندگانند. سپس از مامون پرسيدند نكاح موقت و آن زني كه توسط نكاح موقت صيغه شده است جزو ملك يمين است؟ ايشان گفت: خير سپس از وي پرسيد آيا جزو ازواج است كه زاد و ولد از او صورت مي گيرد و نسب ثابت و ميراث برقرار مي گردد؟ ايشان گفتند: خير سپس فرمودند پس ايشان متجاوز حدود الهي اند  و سخن را ادامه داده فرمودند: امام زهري از عبدالله و حسن دو فرزند محمد ابن الحنفيه و ايشان از محمد بن علي و او از حضرت علي چنين نقل مي نمايند كه حضرت علي فرمودند: آن حضرت به من دستور دادند تا با صداي بلند به مردم بگويم كه نكاح متعه حرام و ناجايز است سپس مامون به سوي ما نگاه كرد و گفت: آيا اين روايت در احاديث مامون يافته مي شود ما گفتيم آري اي اميرالمومنين اين روايت وجود دارد مامون پس از آن استغفار  كرد و دستور به نهي نكاح موقت دادند، از آن چه تاكنون گفته شده بود اين مطلب به اثبات مي رسد كه نهي و حرمت نكاح موقت از طرف حضرت اميرالمومنين عمر بن الخطاب صورت نگرفته است بلكه خداوند متعال آن را نهي و حرام گردانده است ولي روافض مي گويند حضرت عمر او را حرام گردانده است چنان چه در كتابهايشان روايات جعلي متعددي را نقل نموده اند مي گويند: هنگامي كه حضرت عمر در نزد خواهرش عفراء تشريف آوردند كودكي را در بغل و دامان خواهرش يافتند كه از آن شير مي نوشيد كودك را گرفته و به سرعت به مسجد آمدند و نداي الصلاه جامعه را سر دادند مردم نيز در آن لحظه به مسجد تشريف آوردند ايشان بر منبر رفته و به ايراى سخنراني پرداختند و فرمودند: اي گروه مهاجرين و انصار و اي اولاد فرزندان قحطان كيست از شما كه مرتكب عمل زنا شود و صاحب چنين فرزندي گردد عده اي از مردم گفتند ما آن روز دوست نداريم آيا شما نمي دانيد خواهرم عفراء بنت خنتمه هنوز ازدواج نكرده است ايشان گفتند: آري. وي گفت من بر او داخل شده و به منزلش رفتم كه ناگهان اين طفل و كودك را در دامانش يافتم از او پرسيدم اين كودك را از كجا و چگونه آورده اي او گفت من متعه كرده ام بدانيد و آگاه باشيد اي مسلمانان متعه و نكاح موقتي كه در زمان پيامبر اكرم حلال بوده است من آن را حرام مي گردانم و هر كسي كه مرتكب آن شود او را با شلاق خواهم كوبيد هيچ كسي از افراد بر او خرده نگرفت و سخنان او را رد نكردند بلكه در مقابل سخن او سر تسليم فرود آوردند و به آن رضايت دادند[10]. 
تشيع با اين روايت معتقد است كه حضرت عمر بنا به راي و نظر خويش نكاح موقت را به خاطر مسئله شخصي حرام گردانده است اين روايت از جهات مختلفي مردود است به بخشي از آن مي پردازيم. در هيچ كتابي از كتابهاي تاريخ و تراجم نقل نشده است كه حضرت عمر خواهري بنام عفراء داشته باشد خواهران او به نامهاي صفيه و اميمه بوده اند كه از خنتمه دختر هاشم بن مغيره بن عبدالله بن مخزوم مي باشند. 
عجب تر و تمسخر تر از آن روايات و داستانهايي است كه ابراهيم موسوي در كتاب حدائق الأنس نقل مي نمايد: او در كتاب حدائق الأنس در صفحه 210 چنين مي نويسد: 
محمد علي قاضي تبريزي از امام صادق نقل مي نمايد: سبب تحريم نكاح موقت اين است كه عمر در نزد خواهرش خضراء طفل كوچكي را يافتند كه در نزد او وجود داشت او خشمگين شده از او پرسيد اين فرزند را از كجا آورده اي او گفت: از نكاح موقت است بنابراين حضرت عمر آن را حرام گرداند؛ 
روايات متعددي نقل كرده اند كه در يك روايت عفراء در روايتي خضراء و در روايتي صفراء و در روايتي آن را به نام زرقاء معرفي كرده اند و اين دال بر اين است كه كليه اين روايات جعلي و كاذبانه است. 
از آقاي موسوي هيچ گونه انتظاري نبايد داشت زيرا كه ايشان به آيات الهي توهين نموده و آن را استهزاء مي نمايد وي در صفحه 210 كتاب خويش در قالب لطيفه چنين مي نويسد: 
هارون الرشيد كنيزي را خريداري كردند و هنگامي كه آن كنيزك در مقابل وي قرار گرفتند از او پرسيدند آيا از آيات الهي نيز چيزي بلد هستند آن كنيز گفت آري هارون الرشيد پرسيد آيا مي داني آيه ﴿فَاسْتَغْلَظَ فَاسْتَوَى عَلَى سُوقِهِ﴾ در چه سوره اي است او گفت آري آخر سوره فتح است و خواند ﴿بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ﴾ ﴿إِنَّا فَتَحْنَا لَكَ فَتْحاً مُبِيناً﴾ و در كنار آن حل سراويلها را اضافه نموده و قرائت كردند هارون الرشيد خوشحال شده و او را از نزديكان و خواص خويش قرار دادند. 

و آيا ممكن است كه زني كه هنوز ازدواج نكرده حامله شود و خانواده آن تا وضع حمل اطلاع نيابند؟ 
و در صورت اطلا