ه ‫خم شوی      ‫وارهي از اختران محرم ‫شوی

‫بدين ترتيب ابراهيم خليل (ع) توحيد حقيقي را مسلم ‫داشت و بيان فرمود که فطرت دين حنيف است، معدات ‫سماويه و ارضيه فاعل حقيقي نيستند. بخشنده وجود حق ‫است و جز او مؤثری در آفرينش نيست. ‫

ولي چون حب‌الشي ء يعمي و يصم، قوم ابراهيم با آنکه ‫در جواب عاجز ماندند و اقرار بعدم نطق بتهای خود کردند ‫نتوانستند از عادات مذمومة چندين سالة خود دست ‫بردارند. ﴿ثُمَّ نُكِسُوا عَلَى رُءُوسِهِمْ لَقَدْ عَلِمْتَ مَا هَؤُلاءِ يَنْطِقُونَ؟﴾ (الأنبياء/65). (پس ‫نگونسار کرده شدند بر سرهای خود يعني سر در پيش ‫افکندند از خجالت و حيرت و گفتند تو دانسته‌ای که اين ‫بتها سخن نگويند)، پس چرا ما را امر به پرستش مي‌‌کني، ‫و پس از شنيدن سرزنشها و توبيخات حضرت که فرمود: ﴿قَالَ أَفَتَعْبُدُونَ مِنْ دُونِ اللَّهِ مَا لا يَنْفَعُكُمْ شَيْئًا وَلا يَضُرُّكُمْ؟ أُفٍّ لَكُمْ وَلِمَا تَعْبُدُونَ مِنْ دُونِ اللَّهِ أَفَلا تَعْقِلُونَ؟﴾ (الأنبياء/67)‫. (ابراهيم گفت آيا پرستش مي‌‌کنند جز ‫خدایتعالي آنچه سود ندهد شما را چيزی، و زيان نرساند ‫شما را از زشتي و ناخوشي، باد شما را و مرا آن چيزی را ‫که مي‌‌پرستيد بجز خدايتعالي آيا تعقل نمي‌‌کنيد قباحت ‫کردار خود را؟) چون مجال سخن برايشان نماند بنابر شيوة ‫جاهلن، روحانيون قوم حکم تکفير ابراهيم را نوشتند، و ‫جزای او را سوزانيدن قرار دادن که مبادا مريدان سر از ‫اين سر بيرون آرند: قَالُوا حَرِّقُوهُ وَانْصُرُوا آَلِهَتَكُمْ إِنْ كُنْتُمْ فَاعِلِينَ﴾ (الأنبياء/68). (گفتند بسوزانيد او را و ياری کنيد خدايان خود را اگر ‫هستيد نصرت‌کنندگان). 

‫نمرود موافق حکم قضات فرمان داد تا آتش افروختند و ‫پيغمبر خدا را در آتش انداختند ولي ايزد منان فرستادة ‫خود را در آن دريای آتش فرونگذاشت و بر خليل گلستان﴿قُلْنَا يَا نَارُ كُونِي بَرْدًا وَسَلامًا عَلَى إِبْرَاهِيمَ وَأَرَادُوا بِهِ كَيْدًا فَجَعَلْنَاهُمُ الأخْسَرِينَ وَنَجَّيْنَاهُ وَلُوطًا إِلَى الأرْضِ الَّتِي بَارَكْنَا فِيهَا لِلْعَالَمِينَ﴾ (الأنبياء/69-71). (گفتيم ای آتش باش سرد و سلامت بر ابراهيم و اراده کردند نمروديان به ‫ابراهيم مکری در سوختن او، پس ما گردانيديم ايشان را ‫زيانکارتر و نجات داديم ابراهيم و لوط را از عراق که ‫منزله نمرود و قوم او بود به زميني که برکت داديم در آن ‫مر جهانيان را که شام است). ‫

آتش ابراهيم را دندان نزد         چون گزيده حق بود چونش گزد
آتش ابراهيم راني قلعه ‫بود        ‫تا بر آورد از دل نمرود ‫دود؟ ‫
‫آتش ابراهيم را نبود ‫زيان         هر که نمروديست ‫گوميترس از آن
جان ابراهيم بايد تا بنور      بيند اندر نار فردوس و ‫قصور
پايه پايه بر رود بر ماه و ‫خور         تا نماند همچو حلقه بند ‫در
چون خليل از آسمان ‫هفتمين      بگذرد که لا احب الآفلين
ای خليل اينجا شرار و ‫دود نيست         جز که سحر و خدعة ‫نمرود نيست
چون خليل حق اگر ‫فرزانه‌ای         آتش آب تست و تو ‫پروانه‌ای

در قضية مناظره ابراهيم چند سخني است که مي‌‌يايد ‫گفت: 

يکي از آنکه آنجا که فرمود: ﴿بَلْ فَعَلَهُ كَبِيرُهُمْ هَذَا فَاسْأَلُوهُمْ إِنْ كَانُوا يَنْطِقُونَ﴾ (الأنبياء/63). (يعني بلکه کرده‌است اين را بت بزرگ ‫ايشان از روی خشم پس اگر بتان سخنگو هستند از ايشان ‫سئوال کنيد)، ظاهراً اين کلم دروغ است: و اين عمل بت ‫بزرگ نبوده‌است و زيبندة جناب ابراهيم نيست که: ﴿وَاذْكُرْ فِي الْكِتَابِ إِبْرَاهِيمَ إِنَّهُ كَانَ صِدِّيقًا نَبِيًّا﴾ (مريم/41). (و ياد کن درقرآن ابراهيم را بدرستي که پيغمبر راستگوی بود). 

جواب آنست که جناب ابراهيم خود فرموده بود: ﴿وَتَاللَّهِ لأكِيدَنَّ أَصْنَامَكُمْ بَعْدَ أَنْ تُوَلُّوا مُدْبِرِينَ﴾ (الأنبياء/57). (يعني قسم بخدا که هر آينه ‫تدبيری کنم در باب بتان شما بعد از آنکه روی بگردانيد از ‫ايشان يعني برويد به خارج شهر وعيدگاه): پس از اين ‫تهديد جای انکار نبود چنانکه قوم گفتند: ﴿قَالُوا مَنْ فَعَلَ هَذَا بِآَلِهَتِنَا إِنَّهُ لَمِنَ الظَّالِمِينَ؟ قَالُوا سَمِعْنَا فَتًى يَذْكُرُهُمْ يُقَالُ لَهُ إِبْرَاهِيمُ. قَالُوا فَأْتُوا بِهِ عَلَى أَعْيُنِ النَّاسِ لَعَلَّهُمْ يَشْهَدُونَ﴾ (الأنبياء/59-61). (گفتند که کرده‌است اين کار را با ‫خدايان ما و اينها را درهم شکسته؟؟ به درستيکه او از ‫ستمکارانست، گفتند شنيديم جواني که به بدی بتان را ياد ‫مي‌کرد و او را ابراهيم مي‌‌نامند، گفتند پس بياوريد او را و ‫چنان کنيد که مردم او را ببينند شايد گواهي دهند که ‫اينست بتان را نکوهش مي‌‌کند): و محض اينکه ابراهيم را ‫به اقرار آوردند بطور استفهام تقريری سؤال کردند: ﴿قَالُوا أَأَنْتَ فَعَلْتَ هَذَا بِآَلِهَتِنَا يَا إِبْرَاهِيمُ؟؟﴾ (الأنبياء/63). (گفتند ابراهيم آيا تو اين کار ‫را از شکستن و خورد نمودن به خدايان ما کردی؟؟). آنجناب ‫برای اتمام حجت و تنبيه ايشان فرمود: ﴿بَلْ فَعَلَهُ كَبِيرُهُمْ هَذَا فَاسْأَلُوهُمْ إِنْ كَانُوا يَنْطِقُونَ﴾ (الأنبياء/63). و شکستن بتهای کوچک را به شرط ‫نطق آنها بگردن بت بزرگ انداخت، و اين سخن اندکي در نفس قوم اثر کرد چنانکه مي‌‌فرمايد: ﴿فَرَجَعُوا إِلَى أَنْفُسِهِمْ فَقَالُوا إِنَّكُمْ أَنْتُمُ الظَّالِمُونَ﴾ (الأنبياء/64). (پس بازگشتند و مراجعه کردند بعقول خود و گفتند شما ستمکارانيد به پرستش چيزيکه نشنود و ‫نگويد). ‫

سخن ديگر اينکه جناب ابراهيم در مواضع سه گانه ‫فرمود: ﴿هَذَا رَبِّي﴾. اين را اگر بطور حقيقت ‫و اعتقاد گفت لزم مي‌‌آيد في الجمله مذهب صابئه را ‫داشته و هنوز در تحقيق و اجتهاد بوده و واصل به مقام ‫توحيد و يقين نگرديده باشد، در اين صورت چگونه ممکن ‫است مرتبة رسالت را داشته هدايت قوم نمايد؟ واگرنه از ‫روی اعتقاد گفت موهوم کذب است. ‫

جواب گوئيم سخن ابراهيم (ع) بر طريق استفهام ‫انکاريست که رب حقيقي بودن ستارگان را انکار کرد: و ‫تحقيق آنست که گفته شود برای مماسات با قوم اظهار ‫دخول در دين آنها نمود و بعد استدلال به افول کرد تا ‫نزديک به انصاف باشد چنانکه خداوند مي‌‌فرمايد ﴿وَتِلْكَ حُجَّتُنَا آَتَيْنَاهَا إِبْرَاهِيمَ عَلَى قَوْمِهِ﴾ (الأنعام/83). (اين حجت ما است که ‫داديم ابراهيم بر قومش اقامه فرمايد):

‫اين دليل راه رهرو را بود         کو بهر دم در بيابان گم شود
واصلانرا نيست جز ‫چشم و چراغ        از دليل و راهشان باشد ‫فراغ
گر دليلي گفت آن مرد ‫وصال             گفت بهر فهم اصحاب ‫جدال
‫بهر طفلي نو پدر تي تي  ‫کند           گر چه فهمش هندسه ‫گيتي کند
پس همه خلقان چو ‫طفلان و بند           ‫لازمست اين پير را در ‫وقت پند

‫از اين مقدمات معلوم شد که قول به تأثير ستارگان و ‫سعد و نحس ايام از ملت صابئين است و ختمي مرتبت (صـ) ‫چون خاتم حنفاء است از اين عقيده منع ا