ی‌دانست و بلکه حتی قتل ابوبکر و عمر را نیز روا می‌شمرد، و بر این باور بود که کمک و همکاری در قتل عثمان از طاعات بوده و باعث تقرب به خدا می‌گردد. بنابراین کسی که عقیده‌اش چنین باشد، چگونه می‌گوید: «علی در ماجرای قتل او چه گناهی دارد؟» این تنزیه و تبرئه علی بیشتر شبیه اقوال اهل سنت است، ولی روافض بیش از هر فرقه دیگری دچار تناقض‌اند.
مؤلف می‌گوید: «برای طلحه و زبیر و دیگران چگونه جایز بود که در جنگ با علی از عایشه پیروی کنند؟ و در روز قیامت با چه رویی نزد پیغمبر ص می‌روند؟ زیرا هر کس با زن شخص دیگری صحبت کند و او را از منزل خودش خارج نموده و با خود به سفر ببرد، طبیعتاً شوهر آن زن شدیدترین دشمن او می‌گردد».
در جواب مؤلف باید گفت: این از تناقض‌گویی و جهالت روافض سرچشمه می‌گیرد، زیرا روافض عایشه را به گناهان بزرگ متهم می‌کنند و بعضی از آنها او را به ارتکاب فاحشه متهم می‌کنند در حالی که خداوند او را تبرئه کرده و درباره او آیه نازل کرده است.
روافض به خاطر شدت جهالتشان بعضی از زنان پیغمبران دیگر را نیز به فاحشه‌گری متهم می‌کنند: روافض گمان می‌کنند زن نوح فاحشه‌گر بوده و فرزندی که ندای نوح را پاسخ نداد، از نوح نبود و در مورد آیه: ﴿إِنَّهُ عَمَلٌ غَيْرُ صَالِحٍ﴾. (هود: 46). «او عمل غير صالحى است ( فرد ناشايسته‏اى است)».
در مورد این آیه می‌گویند: این آیه بیان می‌کند که آن فرزند از راه غیر مشروع به دنیا آمده بود. بعضی آیه: ﴿وَنَادَى نُوحٌ ابْنَهُ﴾. (هود: 42).
را «إبنهَ» می‌خوانند و مرادشان «ابنها» یعنی فرزند زنش می‌باشد و به آیه زیر استناد می‌کنند که: ﴿يَا نُوحُ إِنَّهُ لَيْسَ مِنْ أَهْلِکَ﴾. (هود: 46). «اى نوح! او از اهل تو نيست».
و در مورد آیه زیر که می‌فرماید: ﴿ضَرَبَ اللَّهُ مَثَلًا لِّلَّذِينَ کَفَرُوا اِمْرَأَةَ نُوحٍ وَاِمْرَأَةَ لُوطٍ کَانَتَا تَحْتَ عَبْدَيْنِ مِنْ عِبَادِنَا صَالِحَيْنِ فَخَانَتَاهُمَا ﴾. (التحريم: 10).
«خداوند براي كساني كه كافر شده‌اند به همسر نوح و همسر لوط مَثَل زده است، آن دو تحت سرپرستي دو بنده از بندگان صالح ما بودند، ولي به آن دو خيانت كردند».
در مورد این آیه می‌گویند: زن نوح به او خیانت کرد، و فحاشه و زناکار بود.
روافض در این مورد شبیه منافقان و فاسقانی هستند که در قضیه افک، عایشه را متهم به فاحشه‌گری نمودند و توبه هم نکردند، پیغمبر ص در خطبه‌ای در مورد آنها فرمود: «يا أيها الناس! من يعذرني من رجل بلغني أذاه في أهلي، والله ما علمت على اهلي إلاَّ خيراً، و لقد ذكروا رجلاً، والله ما علمت عليه إلاَّ خيراً»(2) .
یعنی: ای مردم! چه کسی مرا معذور می‌دارد در مورد مردی که باعث اذیت اهل و عیال من شده است [و در مورد او افتراء بسته است.] به خدا سوگند! جز خیر و نیکی از اهل و عیالم ندیده‌ام. و مردی را متهم به این کار می‌کنند که از او جز خیر و نیکی سراغ ندارم.
یکی از بزرگترین انواع آزارها این است که شخصی همسر او را متهم به زنا کند و شوهرش را شوهر زناکار بنامد، این بدترین چیزی است که ممکن است مردم درباره یکدیگر بگویند.
متهم کردن به زنا – بر خلاف سایر گناهان – اتهامی است که خداوند در مورد متهم کننده، حد قذف تشریع نموده است، زیرا اذیتی که در اثر اتهام زنا به شخص وارد می‌شود، با اذیت هیچ اتهام دیگری قابل مقایسه نیست، حتی اگر شخصی به کفر هم متهم شود، می‌تواند با اظهار اسلام اتهامش را دفع نماید. برعکس، اتهام فاحشه‌گری چیزی است که نمی‌توان با اظهار ضد آن، آن را تکذیب کرد، چراکه فاحشه با تظاهر به خلاف آن تنها مخفی می‌ماند و پوشیده می‌شود [و تکذیب نمی‌گردد].
باید این نکته را نیز یادآور شویم که روافض به خاطر شدت جهالتشان، نسب پیغمبران را بزرگ می‌شمارند، و پدران و پسران آنها را گرامی می‌دارند و در عین حال به همسران پیغمبران طعن وارد می‌کنند. این کارها از تعصب جاهلانه و هوی‌پرستی مفرط ناشی می‌شود، تا اینکه بتوانند فاطمه، حسن و حسین را بزرگ بشمارند و به ام‌ المؤمنین عایشه طعن وارد کنند. روافض – یا بعضی از روافض – می‌گویند: آزر، پدر ابراهیم، مؤمن بود. پدر و مادر محمد ص مؤمن بودند، تا اینکه مجبور نشوند که بگویند: پدر پیغمبر ص کافر بوده است. اگر پدر کافر باشد، امکان دارد فرزندش نیز کافر گردد، پس نسب به تنهایی هیچ فضیلتی ندارد.
مؤلف در فرازی دیگر از کلامش می‌گوید: «چگونه دهها هزار مسلمان در جنگ با علی از عایشه اطاعت کرده و او را یاری نمودند، در حالی که حتی یک نفر از آنها به یاری فاطمه نشتافت و یک کلمه با او حرف نزد، وقتی که فاطمه حق خودش را از ابوبکر(رض) طلب کرد».
در جواب مؤلف باید گفت: آنچه گفتی بزرگترین حجت و برهان بر علیه خودت بود: هیچ عاقلی در این حقیقت شک نمی‌کند که قوم مذکور که مسلمانان صدر اسلام‌اند، رسول اکرم و قبیله و اهل بیت او را حتی اگر پیغمبر هم نمی‌‌بود، بیش از ابوبکر و عمر بزرگ می‌داشتند، چه برسد به اینکه پیغمبر ص هم باشد؛ پیغمبری که از جان و مالشان عزیزتر بود. و هیچ عاقلی در این حقیقت تردیـد نمی‌کند که عرب – قریش و غیر قریش – فرزندان عبدمناف را بیش از بنی‌تیم و عدی بزرگ می‌شمردند و اطاعت می‌نمودند. به همین دلیل پیغمبر ص وفات فرمود و ابوبکر عهده‌دار امور گردید. به ابوقحافه خبر رسید که پیغمبر ص وفات یافت. گفت: حادثه دلخراشی است، چه کسی عهده‌دار امور شده است؟ گفتند: ابوبکر. گفت: آیا فرزندان عبد مناف و مخزوم پذیرفته‌اند؟ گفتند: آری، گفت: این فضل خداست که به هر کس بخواهد، می‌بخشد.
و به همین علت ابوسفیان نزد علی آمد و گفت: آیا شما با زمامداری بنی‌تیم موافق هستید؟ علی(رض) جواب داد: ای ابوسفیان! اسلام شبیه جاهلیت نیست.
در صورتی که از مسلمانان حتی یک نفر نگفته: فاطمه مظلوم است و حقی در نزد ابوبکر و عمر دارد، و یا اینکه، آن دو به او ظلم کرده‌اند و هیچ کس در این مورد حرفی نزده است، این نشان می‌دهد که اصحاب می‌دانستند که ظلمی به فاطمه نشده است، زیرا اگر می‌دانستند به او ظلمی شده و او را یاری نمی‌کردند، ترک یاری و نصرت فاطمه یا به خاطر عجز و توانی می‌بود و یا از روی اهمال و تضییع حقوق فاطمه و یا به علت دشمنی با فاطمه. 
چراکه کاری که انسان بر انجام آن قادر است، اگر واقعاً بخواهد، آن را انجام می‌دهد، و اگر با وجود ضرورت انجام آن کار، از انجام آن خودداری نمود، یا نسبت به آن جاهل است، و یا اینکه مانعی بر سر راه انجام آن وجود دارد: فاطمه ك دارای شرافت و قبیله و خویشانی شریف بود. پدرش برترین مخلوقات و در نزد امت محبوبترین شخص بود، پس اگر واقعاً فاطمه مظلوم می‌بود و آنها می‌دانستند که او مظلوم است، یا از نصرت او عاجز بوده‌اند و یا اینکه وجود مانعی آنها را از نصرت او بازداشته است و هر دوی این فرض‌ها باطل‌اند، چراکه تمام صحابه و سایرین از گفتن یک کلمه حق عاجز نبوده‌اند و بلکه آنها قادر به تغییر اموری بزرگتر از این ن