كنيد و كسي كه اراده و گمان بدي نسبت به آنها بكند، گويا اراده بدي نسبت به من كرده است.» 
و امّا مشهورترين روايتي كه در اين زمينه موجود است، حديثي است كه با اسناد فراوان از ابن مسعود و حذيفة بن يمان و انس بن مالك از پيامبر اكرم صلی الله علیه و سلم  نقل شده است كه ميفرمايد: «به كساني كه پس از من هستند، ابوبكر و عمر اقتدا نمائيد.»
با اين حال بايد توجّه داشت كه پيامبر اكرم صلی الله علیه و سلم  هرگز نميخواست نظر خود را در اين زمينه بر مردم تحميل نمايد و خلافت انتصابي را كه ريشه تمام استبدادها در طول تاريخ بوده است، در اسلام پايه گذارد. و با وجود اينكه در مواضع بسيار فرد مورد نظرش را براي جانشيني پس از خود به مردم معرّفي نمود، آنان را آزاد گذاشت تا پس از وفاتش زمامدارشان را به رأي خود برگزينند. گرچه اطمينان داشت آنچه مدّ نظر اوست، براي توده مسلمانان در اولويت قرار خواهد داشت. روايت زير كه با اسناد صحيح و به تواتر نقل شده است، بهترين دليل بر اين مدّعاست:
امّ المؤمنين عايشه و كعب بن مالك و ابوفكيهه و ابومليكه و محمّد بن منكدر روايت كرده‌اند كه پيامبر صلی الله علیه و سلم  در بيماري پيش از وفات خود فرمود: «ابوبكر و پسرش را بخوانيد تا سندي نوشته شود كه مردم درباره جانشيني او اختلاف نكنند.» سپس فرمود: «لازم نيست، زيرا خدا و مسلمانان نخواهند گذاشت.» 
همچنين در روايت معتبري از بسطام بن قيس آمده است كه پيامبر صلی الله علیه و سلم  خطاب به ابوبكر و عمر فرمود: «بعد از من كسي بر شما امير نخواهد شد.» 
دفاع علي از خلافت ابوبكر
خلافت ابوبكر كه با رأي و بيعت اكثريت قريب به اتّفاق مسلمانان منعقد شده بود، مخالفان سرسختي هم داشت. ابوسفيان يكي از كساني بود كه بر خلافت ابوبكر شديداً اعتراض داشت و مخالفت خود را قولاً و عملاً اعلان مينمود.

ابوسفيان نامش صخر فرزند حرب بن اميّة بن عبدشمس بن عبدمناف بود. با رسول خدا جنگيد تا زماني كه آن حضرت مكّه را فتح كرد و قريش را شكست قطعي داد و ابوسفيان را به شفاعت عموي خود عبّاس محترم شمرد و پيش از وفات خود او را به مأموريتي فرستاد. ابوسفيان هنگام وفات پيامبر صلی الله علیه و سلم  در مدينه نبود. وي كه از سفر بازميگشت، در راه با كسي كه از مدينه ميآمد ملاقات كرد و از او پرسيد: «آيا محمّد مرد؟» آن مرد پاسخ داد: «آري.» پرسيد: «چه كسي جانشين او شد؟» گفت: «ابوبكر.» ابوسفيان دهشتزده شد و گفت: «يعني ابوفُصَيل؟ » و سپس پرسيد: «علي و عبّاس اين دو ستمديده چه عكس العملي از خود نشان دادند؟» پاسخ داد: «به خانه رفته‌اند.» ابوسفيان با هيجان گفت: «به خدا سوگند اگر زنده بمانم، پاي ايشان را بر فراز بلندي ميرسانم!» سپس گفت: «غباري در فضا ميبينم كه جز بارش خون، چيز ديگري آنرا فرونخواهد نشاند.» آنگاه به سرعت خود را به مدينه رساند و در حالي كه در كوچه‌ها قدم ميزد، اين اشعار را با صداي بلند ميخواند:
بَني هاشم لاتُطْمِعُوا النّاسُ فيكُم                وَ لاَ سيُّما تَيْم بن مُرّة أوْ عَدي... 

يعني: «اي بني هاشم، مردم را در حق خود به طمع نياندازيد و به ويژه خاندان تيم بن مرّه و عدي (قبايل ابوبكر و عمر) را....»

ابوسفيان ميگفت: «اي قريش، انصار را نشايد كه بر مردم برتري جويند، مگر آنكه آنان به برتري ما بر خودشان اقرار كنند. وگرنه درباره ما كار به هر كجا رسد، بسنده است و براي آنها هم كارشان به هر كجا رسد، بسنده خواهد بود. و به خدا سوگند اگر كفران نعمت كنند، ما ايشان را براي حفظ اسلام (!؟) فروميكوبيم، همان گونه كه خودشان براي آن شمشير زدند. امّا به خدا سوگند كه سزاوار و شايسته است علي بن ابيطالب بر قريش سروري كند و انصار هم از او فرمان خواهند برد.» وي افزود: «يا آل عبدمناف! ابوبكر را به كارهاي شما چه كار؟ علي و عبّاس آن دو ستمديده خوار شده كجايند؟» سپس نزد علي رفت و گفت: «اي ابوالحسن، دستت را بگشا تا با تو بيعت كنم.» علي نپذيرفت و خودداري نمود. ابوسفيان به منظور تهييج احساسات بني هاشم اين شعر را خواند:
اِنَّ الهَـوانَ حمِــار الاَهـلِ يَعرَفُهُ           وَ الحُرُّ يَنكرهُ وَ الرّسْعَـة الاَجـدِ
وَ لاَ يَقِيمُ عَــلي ضَيـمٍ يَـراد بِه            ِ اِلاَّ الاَذَلانِ غَـيرِ الحَـيّ وَ الوَتَدِ
هَذا عَلي الخَسفِ مَحيُوسٌ بِرَمته           وَ ذَا يَشـجٍ فَـلا يَبْـكِي لَهُ اَحَـد 

يعني: «درازگوش اهلي تن به خواري ميدهد، نه مرد آزاده و نيرومند. هيچ چيز در مقابل پستي و خواري طاقت بردباري ندارد، بجز دو چيز كه در نهايت مذلّت هستند. ميخ طويله كه مدام بر سرش ميكوبند و شترهاي قبيله كه مدام تحت آزارند و كسي به حالشان دلسوزي نميكند.»
اين شعار «يا آل عبدمناف» كه آن روز از دهان بزرگ امويان، ابوسفيان در محيط آن اجتماع طنين انداز گرديد، كافي بود كه تاريخ را عوض كند. ولي خودداري علي از پذيرش بيعت ابوسفيان، آن را باطل ساخت.
ابوسفيان تا امكانات وقت به او اجازه ميداد، با تمام قواي خود از مخالفت با رسول اكرم باز ننشست و تا آنجا كه مجبور به تبعيّت و قبول آئين اسلام نشده بود، دست از مبارزه برنداشت. امروز چه شده است كه براي همان دشمن ديرينه خود پسرعمويش چنين فداكاري ميكند؟ آيا به راستي ابوسفيان يار و ياور علي بود؟ يا اينكه قصد برانگيختن فتنه و آشوب داشت؟
ابوسفيان اصولاً رسول خدا و موقعيّتي را كه آنحضرت در ميان مردم داشت، فقط به حساب مادّي و دنيوي منظور داشته و چنين مي پنداشت كه رياستي كه نصيب محمّد پسر عمّش شده، همان رياستي است كه پدران آن بزرگوار از دست پدران ابوسفيان به كشمكش برده اند. بنابراين ابوسفيان جنگ خود را با پيغمبر، جنگ بر سر اين رياست موروثي كه پسرعمويش از دستش گرفته بود، ميدانست. و در اين ميان چيزي را كه به حساب نميآورد، دين و آئين مقدّس الهي بود تا در مورد ردّ و قبولش نظري داشته باشد. وي دين اسلام را يكي از علل اصلي موفّقيت پيامبر و از دست دادن رياست موروثي خود ميدانست. به همين علّت روزي كه رسول خدا شهر مكّه را فتح نمود و ابوسفيان كه تازه اسلام آورده بود، شكوه و جلال لشكريان اسلام را ديد، رو به عبّاس كرده گفت: «اي ابوالفضل! به خدا سوگند كه برادر زادهات امروز زمام پادشاهي نيرومندي را در دست گرفته است.» عبّاس به او پاسخ داد: «اي ابوسفيان! اينكه ميبيني نبوّت است نه پادشاهي.» ابوسفيان گفت: «چنين باشد!» 
چنين مردي كه روزي بزگ قوم خود بود و امروز شكست خورده رياست را از دست داده بود، و اكنون رياست به عموزادههايش رسيده، راضي نميشد از دست عموزادههايش نيز به در رود و در خاندان دوري قرار گيرد. براي فهميدن اين مطلب بايد به اهميّت تعصّب قبيله اي ميان عشاير و اقوام زمان جاهليت و پيش از اسلام كه جنبه حياتي داشته و كاملاً بر شؤون زندگي ايشان حكمفرما بوده توجّه داشته باشيم. مجاهدات عميق اسلام در ريشه كن ساختن اين تعصّب جاهلي صد در صد با موفّقيت همراه نبود و پس از گذشت ساليان دراز و به تدريج تاثير خود را بر