 و ترکان، در خفا و دور از چشم سپاه مسلمانان، با هم پیمان دفاع بستند؛ در روز موعود ترکان از یک سو و مدافعان قلعه از سوی دیگر بر خطوط مقدم سپاه اسلام تاختند و ضربات سختی را بر پیکره سپاه وارد آوردند(1) . در این روز، عبدالرحمن مجروح و سپس کشته شد؛ سپاه مسلمانان دچار تفرقه شد. دسته‌ای از آنان به جانب سپاه سلمان بن ربیعه، برادر عبدالرحمن، شتافتند تا بدو پناه برند و دسته‌ای دیگر هم که صحابه‌ای چون سلمان فارسی(رض) و ابوهریره(رض) همراه آن بود به سوی مناطق گیلان و گرگان عزیمت نمود. آنان، پیش از عقب‌نشینی، جسد عبدالرحمن را در صندوقی نهاده و در همان‌جا دفن نمودند.(2)
-----------------------------------------------------------------------------------------------
1) همان (5/308). 
2) همان (5/309). در لابه‌لای کتاب‌ها راجع به‌ این دختر پیامبر خدا(ص) تنها کنیه‌شان ثبت شده و اسم ایشان بیان نشده است، تنها حاکم از مصعب زبیری روایت کرده که نام ایشان «أمیّه» و بزرگتر از فاطمه بوده است.(1) 
سعید بن مسیّب روایت می‌کند: چون رقیه، همسر عثمان، فوت کرد و حفصه دختر عمر، شوهرش را از دست داد، عمر نزد عثمان آمد و به او گفت: آیا با حفصه ازدواج می‌کنی؟ و عثمان چون قبلاً از رسول خدا(ص) شنیده که ممکن است آن حضرت با حفصه ازدواح نمایند، به عمر جواب مثبتی نداد. عمر نزد رسول خدا(ص) آمد و ماجرا را تعریف کرد. حضرت(ص) بدو گفت: 
« هل لك في خير من ذلك؟ أتزوج حفصة، وأزوج عثمان خيرا منها: أم كلثوم».
«آیا ازدواجی بهتر از این وصلت را می‌خواهی؟ من با دخترت حفصه، ازدواج می‌کنم و عثمان را به عقد زنی بهتر از حفصه، یعنی دخترم، أم کلثوم، در می‌آورم»(2) . 
در صحیح بخاری در این رابطه چنین آمده است: عمر بن خطّاب گفت که پس از فوت خنیس بن حذافه سهمی، شوهر حفصه، که از صحابه پیامبر نیز بود، نزد عثمان بن عفّان رفتم و پیشنهاد ازدواج با حفصه را بدو نمودم اما عثمان در جواب من گفت: اگر خواستم با حفصه ازدواج کنم به تو خواهم گفت، چند روز به من مهلت بده تا در این مسأله فکر کنم، عمر گفت: پس از گذشت چند روز عثمان را دیدم و از او در رابطه با آن مسأله سؤال کردم که عثمان به من گفت: من نمی‌خواهم که امروز ازدواج کنم. سپس عمر بیان داشت: نزد ابوبکر رفتم و همین پیشنهاد را به او نمودم، اما ابوبکر سکوت کرد و هیچ جوابی را به من نداد. از او بیشتر از عثمان ناراحت شدم تا اين‌كه بعد از گذشت چند روز، رسول خدا(ص) حفصه را از من خواستگاری نمودند و من نیز او را به عقد آن حضرت(ص) درآوردم. بعداً که ابوبکر را دیدم به من گفت: شاید به این خاطر که در مورد ازدواج با حفصه به تو جواب مثبتی ندادم از من ناراحت شده باشی؟ بدان که تنها به این دلیل این پیشنهاد را نپذیرفتم که پیغمبر(ص) در مورد این ازدواج صحبت کرده بودند و نمی‌خواستم که راز رسول خدا(ص) را برملا سازم و اگر رسول خدا(ص) با او ازدواج نمی‌نمود من با دخترت، حفصه، ازدواج می‌کردم(3) . 
 ام المؤمنین عائشه(رض) دختر ابوبکر صدیق در مورد ازدواج ام کلثوم با عثمان چنین روایت می‌کنند: 
چون نبی خدا(ص) دخترشان، ام کلثوم، را به نکاح عثمان بن عفّان درآورد، به أمّ ایمن فرمودند: 
«هيئ ابنتي أم كلثوم وزفيها إلى عثمان، وخفقي بين يديها بالدف».
«دخترم، أم کلثوم، را آماده کن و او را با دف به خانه عثمان ببر» و او همین کار را کرد. بعد از گذشت سه روز نزد دخترشان رفتند و از او در مورد عثمان پرسیدند و فرمودند: « ای دخترم! شوهرت را چگونه می بینید؟» و او گفت: عثمان، بهترین شوهر است(4) . 
 از ابوهریره نقل است که پیامبر خدا(ص) بر در مسجد ایستاد و به عثمان فرمود: 
«يا عثمان، هذا جبريل أخبرني أن الله قد زوجك أم كلثوم بمثل صداق رقية، وعلى مثل صحبتها».
«جبرئیل خبر آورده که خداوند(عزوجل) أم کلثوم را با همان صداق و مهریه رقیه به عقد تو در آورده است». 
این رویداد در ربیع الأول سال سوم بعد از هجرت رخ داد و ازدواج در جمادی الأخر همان سال صورت گرفت.(5) 
-----------------------------------------------------------------------------------------------------------
1) الدَّوقة النبویّة الشریفة، فاروق حمّادة، ص45 و46. 
2) مستدرک الحاکم (4/49) و الآثار، أبویوسف، حدیث (1957).
3) صحیح البخاری، کتاب النکاح، (5122). 
4) السیرة النبویّة، أبوشهبة (2/231) و دماء علی قمیص عثمان، ص22. 
5) سنن ابن ماجه (110). در طی مدتی که مسلمانان در بلنجر به نبرد می‌پرداختند هیچ زنی از زنان سربازان بیوه نشد و هیچ کودکی از کودکان، یتیم نشد تا آن‌که سال نهم خلافت عثمان فرا رسید. دو روز قبل از شبیخون دشمنان بر سپاه مسلمانان، یزید بن معاویه، در خواب دید که آهویی بسیار زیبا به خیمه او وارد شد و زیر ملحفه یزید رفت سپس دید او را به قبری بردند که چهار مرد رشید بر بالای آن ایستاده‌اند؛ فردای آن شب، چون جنگ شدت یافت، سنگی به سر یزید اصابت کرد که سر او را از هم شکافت، خون در لباس او به نحو زیبایی جلوه می‌نمود گویا آن آهو در رؤیا تن او را گلگون کرده بود. یزید جوانی بود خوش سیما و چون خبر شهادت او به عثمان رسید گفت: انا لله و انا الیه راجعون خداوندا! مجتهدان کوفه را به آزمایش شکست مبتلا ساخته‌ای، آنان را مورد عفو و بخشایش خویش قرار ده.(1)
-------------------------------------------------------------------------------------------------
1) تاریخ طبری (5/310). نقل است که عمرو بن عقبه به لباس سفید خود می‌گفت: رنگ خون بر تو چه قدر زیبا خواهد بود! چون در پیکار با دشمن مجروح شد دید رنگ لباسش به همان رنگی که دوست داشته مزین شده است. او نیز در آن روزِ سخت جان خویش را از دست داد.(1)
---------------------------------------------------------------------------------------------
1) تاریخ طبری (5/310). روایت می‌کنند که قرشع به لباس خود می‌گفت: رنگ خون بر لباس چه قدر زیباست! چون روز پیکار فرا رسید تا پای جان به نبرد با دشمنان پرداخت، چنان خون سر تا پای وجودش را فرا گرفته بود که گویا لباس او، زمینی سفید رنگ بود که رنگ سرخ آن را زینت داده. با مرگ قرشع مسلمانان نیز دچار فقدان سنگینی شده و ناچار به عقب‌نشینی شدند.(1)
--------------------------------------------------------------------------------------------------
1) تاریخ طبری (5/310). نقل است که ترکان در روز پیکار، خود را در میان درختان پنهان می‌کردند، زیرا بر این باور بودند که هیچ اسلحه‌ای در جسم مسلمانان کار ساز نیست چون یکی از آنان، برحسب اتفاق، تیری به سوی یکی از مسلمانان پرتاب کرد، دید آن مسلمان از پای در آمد. او نیز فریاد زنان به قوم خود گفت: که آنان نیز چون شما می‌میرند، پس چرا از آنان می‌ترسید؟ به این ترتیب، ترکان از مخفیگاه‌های خود خارج و بر صفوف مسلمانان یورش بردند. جنگ بسیار شدت گرفت و مسلمانان و فرمانده آنان، عبدالرحمن، تا پای جان مقاومت نمودند تا عاقبت بسیاری از آنان و نیز خود عبدالرحمن جان خویش را از دست دادند.(1)
-------------------------------------------------------------------------------------------
1) قادة الفتح الاسلامی فی أرمنیة، محمود خطاب، 151. نقل است که چون عبدالرحمن، کشته شد، برادر او، سلمان بن ربیعه، پرچم سپاه را به دست گرفت و به نبرد 