ل خرد و اهل عبرت است ولی اینان کسانی هستند که از هوای نفس خویش پیروی کرده اند .
دسته های دیگری نیز وجود دارند که در نفوذ هواها به دل هایشان با اینان مشترک اند تا جایی که به افکار و مذاهب دیگران هیچ اهمیتی نمی دهند. وقتی معنای روایت مذکور با آوردن مثال بیان شد به مطلب دیگری منتقل  می شویم و آن عبارت است از: 
------------------------------------------------------------------------------------------
1) تخریج آن از پیش گذشت.در عبارت  « تجاری بهم تلک الأهواء» که با تلک اشاره کرده این اشاره به چیزی که ذکر نشده نمی باشد و به امری نامعلوم بر نمی گردد بلکه حتما قبل از آن مشار الیه آمده که به آن بر می گردد و این مشارالیه چیزی جز حالاتی که سبب افتراق و اختلاف شده نیست ؛ چون اگر همه بر یک حالت بودند دیگر فرقه فرقه نمی شدند. پس وقتی حالات شان مختلف و متفاوت شد، افتراق و جدایی پیدا شده است. پس این نشان می دهد که هر چه از سنت و روشی که پیامبر (ص) و یارانش بر آن بوده اند خارج باشد،  تنها به سبب پیروی از هوای نفس خارج شده اند نه به وسیله ی شریعت هرچند وانمود کنند که پیرو شریعت اند. این مطلب قبلاً بیان شده و دیگر تکرارش نمی کنیم.حدیث « و إنه سیخرج فی أمتی أقوام ... بر فلان وصف » احتمال دو چیز را دارد : 
اول - منظور پیامبر (ص) این است که هر کس از امت اش در یکی از آن هواها داخل شود و بدان معتقد باشد، هوای او به گونه ای به او می چسبد که درد سگ به صاحبش می چسبد. پس هرگز از هوایش بر نمی گردد و از بدعت اش توبه نمی کند.
دوم - منظورش این است که افرادی از امتش هستند که موقع دچار شدن به بدعت این بدعت در قلب شان کاملاً نفوذ کرده و عده ی دیگری وجود دارند که چنین نیستند. پس امکان توبه و بازگشت از آن وجود دارد .
آنچه که بر صحت احتمال اول دلالت دارد مطلبی بود که راجع به منع توبه از صاحب بدعت به طور عموم نقل شد؛ مانند فرموده پیامبر (ص) درباره ی خوارج : 
« یمرقون من الدین ... ثم لا یعودون حتی یعود السهم علی فوقه »(1) 
«از دین می گریزند ... سپس به سنت باز نمی گردند تا اینکه تیر به کمانش بازگردد».
 حدیث « إن الله حجر التوبة عن صاحب البدعة »(2) 
«همانا خدا توبه را از صاحب بدعت منع کرده است» . 
واقعیت هم این مطلب را تأیید می کند؛ چون خیلی کم بدعت گذاری را می بینی که از بدعت اش منصرف و پشیمان شود بلکه با آگاهی به گمراهی اش می افزاید .
از شافعی روایت شده که گوید: مثل کسی که در رأی تأمل می کند و سپس از آن باز می گردد مثل دیوانه ای است که معالجه شده تا اینکه شفا یابد و آنچه که به او حمله شده مورد غفلت قرار گرفته است .
آنچه که بر صحت حالت دوم دلالت دارد نقل مذکور بود که نشان می دهد بدعت گذار اصلاً توبه ندارد؛ چون عقل آن را جایز می داند و شریعت اگر به گونه ای آمده باشد که ظاهرش عام باشد معمولاً تنها عام بودنش در نظر گرفته می شود و عادت هم درباره عموم اقتضای اکثریت را دارد نه حتمی بودن شمولی که عقل به آن جزم می کند مگر به صورت اتفاقی. این مطلب در اصول فقه بیان شده است .
دلیل آن این است که بدعت گذارانی را دیده ایم که بعداً از بدعت خود پشیمان شده اند و به خویشتن بازگشته اند همان طور که تعداد زیادی از خوارج موقعی که عبدالله بن عباس(رض) با آنان مناظره و گفتگو کرد از بدعت خویش بازگشتند و همان طور که مهتدی و واثق و دیگران که ابتدا از سنت خارج شدند و سپس به سنت بازگشتند. هر گاه لفظ عام به چیزی تخصیص بخورد دیگر آن لفظ به صورت عام باقی نمی ماند.
این احتمال دوم، روشن است؛ چون حدیث مذکور ابتدا این مطلب را می رساند که امت اسلام به این فرقه ها تقسیم می شوند و اشاره ای به نفوذ بدعت یا عدم نفوذ آن در دلها نکرده است. سپس بیان کرده که در میان کسانی از امت اش که فرقه فرقه شده اند، افرادی هستند که آن هواها به دل هایشان نفوذ کرده است. این نشان می دهد که در میان آنان کسانی هستند که آن هواها و بدعت ها به دل هایشان نفوذ نکرده باشد هرچند از اهل بدعت باشند. بعید است که منظور پیامبر (ص) این باشد که در میان امت اش که از سنت جدا شده اند به طور مطلق کسانی هستند که آن هواها به دلشان نفوذ کرده است؛ چون در این کلام نوعی تداخل هست که بی فایده است. پس هر گاه روشن شد که معنای حدیث این است که در میان امت افرادی به سبب پیروی از هوای نفس از سنت جدا شد ه و آن هوا همچون بیماری کلب به آنان چسبیده است، معنای کلام درست در می آید و می توان گفت: در یک فرقه ممکن است افرادی باشند که  هوای نفس در دلشان نفوذ کرده و دیگر از آن دل نمی کنند و ممکن است در همین فرقه افرادی باشند که به آن درجه نرسیده باشند.
از دسته ی اول می توان به خوارج اشاره کرد و خود رسول خدا (ص) به آن گواهی داده ؛ آنجا که می فرماید: 
« یمرقون من الدین کما یمرق السهم من الرمیة »
«از دین می گریزند همان طور که تیر از کمان بیرون می رود».
همچنین از دسته ی اول این کسانی هستند که آن چنان در بدعت غرق شده اند که بر کتاب خدا و سنت پیامبر (ص) اعتراض وارد کرده اند و اینان به تکفیر مستحق تر از کسانی اند که به درجه شان نرسیده اند.
از دسته ی دوم می توان به اهل حسن و قبع عقلی اشاره کرد. البته در صورتی که عقل شان آنان را به وضعیت دسته ی اول نکشانده باشد. همچنین از این دسته مذهب ظاهریه - بر اساس رأی کسانی که این مذهب را از جمله ی بدعت ها به شمار آورده - می باشد .
بر این اساس می گوییم: کسانی که به خاطر بدعتی هر چند جزئی هم باشد از سنت خارج شده اند از دو حال خارج نیست : 
اول - این بدعت در دل بدعت گذار نفوذ کرده و دیگر نمی تواند از آن دل بکند و بر اساس ادله ی قبلی چنین فردی توبه ندارد.
دوم - ممکن است افرادی دیگری در یک فرقه باشند و به این حد نرسیده باشند .
اما به هر حال همه شان به وصف جدایی که نتیجه ی دشمنی و کینه توزی می باشد، متصف اند. تفاوت میان این دو یکی از این دو چیز است : 
1- گفته شود کسی که درد بدعت در دلش نفوذ کرده و دیگر نمی تواند از آن دل بکند در شأن وی هست که به سوی بدعتش دعوت کند؛ در نتیجه به سبب آن دوستی و دشمنی ظاهر می شود و کسی که بدعت در دلش نفوذ نکرده به سوی بدعت اش دعوت نمی کند.
توجیه این مطلب چنین است: شخص اولی در واقع به سوی بدعتش دعوت نکرده ولی بدعت خیلی سخت در دلش نفوذ کرده به گونه ای که دیگر افکار و مذاهب پیرامونش را دور می اندازد تا جایی که صاحب بصیرت و آگاهی شده و چشم اش کور و گوش اش کر شده است و نهایت محبت را نسبت به آن بدعت دارد و هر کس چیزی را در این حد دوست بدارد به خاطر آن دوستی و دشمنی می کند و به آنچه در سر راهش به آن برخورد می کند اهمیتی نمی دهد، اما کسی که به این درجه نرسیده چنین نیست و این بدعت در نظر وی به منزله ی یک قضیه ی علمی است که آن را به دست آورده و به منزله ی یک نکته ی دقیق علمی است که به آن رسیده است .
پس این بدعت در گنجینه ی حفظ اش ذخیره شده  و به وسیله ی آن بر موافقان یا مخالفان حکم می کند اما به گونه ای است که می تواند خود را کنترل کند و آن را آشکار ننماید از ترس اینکه مورد انکار