 جایی که اهل تصوف می‏گویند: حب ریاست آخرین چیزی است که از سر صدیقین و انسان های مقرب و راست پیشه بیرون می‏آید. پس چگونه است هر گاه در کنار حب ریاست، هوای نفس هم باشد و علاوه بر این دو چیز، به گمان خودش- دلیل شرعی بر صحتِ عقیده اش وجود داشته باشد. در این صورت هوای نفس و آرزوی نفسانی آن چنان در دل جا می‏گیرد که دیگر از آن جدا نمی شود همچون سگ که اگر به صاحبش دل ببندد هرگز از او جدا نمی‏شود. این نوع روشن است که فردِ مبتدع در ابتداع خویش گناه کسی را دارد که روش بدی را ایجاد می‏کند.
به عنوان مثال، امامیه معتقد به نصب خلیفه به جای پیامبر((ص)) هستند و گمان می‏کنند که خلیفه همچون پیامبر((ص)) معصوم است که این عقیده بر اساس اصل و قاعده‏ی خودشان می‏باشد. این اصل هم از این قرار است که شریعت از ابد نیاز به شرح و توضیح و تبیین برای تمامی مکلفان داشته است. این شرح و تبیین هم یا به صورت شفاهی و رودررو است و یا از طریق نقل از کسانی که مخاطب معصوم بوده اند، می‏باشد. امامیه این اصل را از جانب خود بدون دلیل شرعی و نقلی وضع کرده اند. بلکه از راه شبهه‏ای که به گمان خودشان عقلی است و شبهه‏ای باطل از نقل آن را ساخته اند.
ادعاهای امامیه و پاسخ هایی که به آن داده شده، در کتاب های دانشمندان آمده است. ادعاهایشان در حقیقت طوری است که هر گاه درخواست دلیل از آنان شود، چیزی در دست شان نمی ماند، چون به هیچ صورتی برهان و دلیل ندارند.
قوی ترین شبهه‏ی امامیه، قضیه‏ی اختلاف امت اسلامی است که معتقدند حتماً باید کسی باشد تا این اختلاف را رفع کند؛ چون خدا می‏فرماید:(وَلاَ يَزَالُونَ مُخْتَلِفِينَ(118) إِلاَّ مَن رَّحِمَ رَبُّکَ(119))هود: ١١٨ - ١١٩ « ولي (خدا مردمان را مختار و با اراده آفريده و) آنان هميشه (در همه چيز، حتّي در گزينش دين و اصول عقائد آن) متفاوت خواهند ماند. (مردمان بنا به اختلاف استعداد، در همه‌چيز حتي در ديني كه خدا براي آنان فرستاده است متفاوت مي‌مانند) مگر كساني كه خدا بديشان رحم كرده باشد » و این هم زمانی ممکن است که به این فرد، عصمت داده شود همان طور که به پیامبر((ص)) داده شد؛ چون او وارث و جانشین پیامبر((ص)) می‏باشد. در غیر این صورت هر کسی خواه کارش حق باشد و خواه باطل، ادعا می‏کند که مورد رحم قرار می‏گیرد و اوست که به حق رسیده و دیگران به حق نرسیده اند. اما وقتی از امامیه خواسته شود که دلیل بر عصمتِ امام را بیاورند، هیچ دلیلی در دست ندارند.
البته ناگفته نماند که اینان عقیده‏ای دارند که جز برای خواص خود، آن را پنهان می‏دارند؛ چون عقیده شان کفر محض و ادعای بدون دلیل و برهان می‏باشد.
ابن عربی(8) در کتاب «العواصم» می‏گوید:
« از شهر خود بیرون رفتم و در مسیرم به هر کسی برخورد می‏کردم، هدایت یافته بود تا اینکه به این گروه- منظورش امامیه و باطنیه از فرق شیعه است- رسیدم. این اولین بدعتی بود که به آن برخورد کردم. چون اگر بدعتی همچون قائل شدن به خلق قرآن یا نفی صفات خدا یا ارجاء غافلگیرم می‏کرد، از شر شیطان در امان نبودم. وقتی ابلهی‏ها و حماقت‏های اینان را دیدم، خیلی هوشیار و محتاط بودم و راجع به افرادی که عقایدی درست داشتند، تردید کردم و هشت ماه در میان شان ماندم. سپس به شام رفتم و وارد بیت المقدس شدم. آنجا بیست و هشت حلقه‏ی درس و دو تا مدرسه را دیدم- مدرسه ای از آن شافعی‏ها در کنار دروازه اسباط و مدرسه‏ای از آن حنفی‏ها-. در بیت المقدس، عالمان و سران مبتدعه و دانشمندان یهودی و مسیحی زیاد بودند. آنجا علم را فرا گرفتم و در حضور استاد ابوبکر فِهری و دیگر عالمان اهل سنت با هر طایفه‏ای مناظره کردم.سپس به خاطر اهدافی به ساحل آمدم. آنجا پُر از گروه های باطنیه و امامیه بود. حدود پنج ماه در شهرهای ساحل به خاطر آن اهداف گشتم. سپس به عَکّ آمدم. سردمدار امامیه در آنجا ابوالفتح عَکّی بود و از میان اهل سنت هم، دانشمند بزرگی معروف به فقیه دیبقی آنجا بود. من که آن موقع بیست ساله بودم در مجلس ابوالفتح حضور داشتم. وقتی دید که کم سن و سال هستم و علم زیاد و سخن راست و محکم و قصد درستی دارم و تیز و ماهر و آموزش دیده هستم، شیفته ام شد. به خدا قسم در میان امامیه- هر چند مذهب باطلی دارند- انصاف و اعتراف به فضل هر وقت آشکار شود، وجود دارد. او از من جدا نمی‏شد و مرا به مجادله و مناظره وادار می‏کرد و دست از سرم بر نمی داشت. من هم راجع به ابطال مذهب امامیه و تفکر آموزش دیدن از معصوم سخن گفتم که ذکرش به طول می‏انجامد.
از جمله عقاید امامیه این است که می‏گویند: خدا در میان بندگانش اسرار و رمز و حکمت هایی دارد که عقل به تنهایی قادر به درک آنها نیست و به خاطر زنگار شبهه نمی‏تواند به حقیقت آنها پی ببرد. پس این امر جز از جانب امامی معصوم شناخته نمی‏شود. باید بدانند که این عقیده به تفکر حلول بر می‏گردد. اینان خواسته اند از این تفکر دور شوند اما در واقع به این تفکر برمی گردند.
برخی از امامیه عقیده شان را با تعبیری دیگر بیان می‏کردند، می‏گفتند: خدا به حق امر کرده و صدق و راستی را به دست مبلّغ معصوم- که همان پیامبر((ص)) است- دانسته است. اگر چنین نباشد، قطعاً از پله های حق به طرف باطل و از درجه‏ی یقین به شک و از حالت اطمینان به شک و تردید سقوط می کردیم. پس از آنکه حقیقت مذهب و اعتقادشان را درک کردم و منظورشان را فهمیدم، به آنان گفتم: آیا آن امامی که از جانب خدا پیامش را ابلاغ می‏کند، مُرده یا جاودانه است و نمی‏میرد؟ ابوالفتح عَکّی گفت: وفات یافته است. البته عقیده اش این نبود و آن را از من پنهان می کرد. حقیقت عقیده‏اش این بود که خداوند در هر معصومی حلول می‏کند و معصوم از جانب خدا تبلیغ می‏کند. پس تبلیغ کننده خدا است اما به واسطه‏ی حلولش در آدمی این کار صورت می‏پذیرد. گفتم: آیا کسی جانشین پیامبر((ص)) شده است؟ گفت: وصی او یعنی علی جانشین اش شده است. گفتم : آیا علی به حق حکم کرده و آن را اجرا کرده یا نه؟ گفت : به خاطر غلبه و قدرت مخالفانش نتوانست به حق حکم کند و آن را اجرا نماید. گفتم : پس موقعی که توان داشت آیا حق را اجرا کرد؟ گفت: تقیه او را از این کار منع کرد و تقیه از روز ولادت تا روز وفات از او جدا نشد. فقط این تقیه گاهی قوی و گاهی ضعیف می شد. وقتی به مقام ولایت و امامت رسید، هنوز آثار تقیه در او بود؛ از این رو جز مدارا و سازش با اصحاب پیامبر((ص)) کاری از دستش برنیامد تا اینکه درهای اختلال و فروپاشی امت اسلامی بر او باز نشود. گفتم : این مدارا حق است یا خیر؟ گفت : باطل است اما ضرورت آن را مباح کرده. گفتم : پس عصمت کجاست؟  گفت : عصمت تنها موقع قدرت فایده دارد. گفتم :امامان پس از او تاکنون قدرت را به دست آورده اند یا خیر؟ گفت : خیر. گفتم : پس دین مورد اهمال قرار گرفته و حق، مجهول و پوشیده است. گفت : حق، آشکار خواهد شد. گفتم : به وسیله ی کی؟ گفت : به وسیله ی امام منتظر. گفتم : شاید او دجّال باشد. همگی از این سخن خندیدند. سخن را به خاطر قصدی ک