 شد در حالي كه از تو خشنود بود، سپس با مسلمانان مصاحبت و نسبت به آنان نيكي كردي و از آنان جدا مي شوي در حالي كه از تو خشنودند.
عمر گفت: اما آنچه در مورد مصاحبت پيامبر صلی الله علیه وسلم  و ابوبكر گفتي آري، اين از چيزهايي است كه خداوند بر من منت نهاده است، اما آنچه از بيتابي من مي بيني به خدا سوگند، از اين جهت است كه حاضرم اگر تمام طلا هاي زمين از من باشد فديه دهم پيش از آنكه عذاب خدا را ببينم در روايتي ديگر چنين است: كه گفت حاضرم در قبال هول مطلع فديه دهم، و در روايت ديگري آمده است كه گفت: مغرور كسي است كه شما او را فريفته باشيد، اگر هر چه طلا و نقره كه بر روي زمين است از من باشد حاضرم در قبال هول مطلع فديه دهم. در روايت ديگري است كه گفت: اي ابن عباس آيا در مورد اميري بر من ثنا مي گويي؟
مي گويم: در روايت ديگري آمده است كه عمر گفت: سوگند به كسي كه جان من در دست اوست بسيار دوست مي دارم همان گونه كه به امارت وارد شدم از آن بيرون روم و بر من گناه و گرفتاري نباشد. در روايتي ديگر آنچه آفتاب بر آن مي افتد از من باشد حاضرم در قبال نجات از اندوه قيامت و مرگ بپردازم، و چگونه كه هنوز به صحراي و جمع مردم نرسيده ام همچنين در روايتي ديگر آمده است: اگر دنيا و آنچه در آن است از من باشد حاضرم پيش از آنكه از سرانجام خود آگاه شوم در قبال بيمي كه پيش روي من است بپردازم.
ابن عباس مي‌گويد: در اين هنگام صداي ام كلثوم را شنيديم كه مي گفت: افسوس بر از دست دادن عمر! و زناني همراه او مي گريستند، صداي گريه فضاي خانه را انباشته كرده و به لرزه درآورد، عمر گفت: اي واي مادر عمر، كه خداي او را نبخشد و نيامرزد! من گفتم: به خدا سوگند: اميدوارم كه عذاب را فقط همان اندازه ببيني كه خداوند متعال مي فرمايد و هيچ كس از شما نيست جز آنكه به دوزخ وارد مي‌شود 29 و تا آنجا كه ما مي دانيم تو اميرمومنان و سرور مسلماناني كه به حكم قرآن قضاوت و به طور مساوي تقسيم مي كني. 
ابن عباس مي‌گويد: اين سخن من عمر را خوش آمد، نشست و گفت: اي ابن عباس، آيا در اين باره براي من گواهي مي دهي؟ من ترسيدم چيزي بگويم، علي عليه السلام ميان شانه ام زد و گفت گواهي بده.
در روايت ديگري آمده است كه ابن عباس گفت: اي اميرالمومنين، چرا بيتابي مي‌كني كه به خدا سوگند، اسلام تو مايه عزت و حكومت تو مايه پيروزي بود و دنيا را انباشته از عدل و داد كردي. عمر گفت: اي ابن عباس، آيا در اين باره براي من گواهي مي دهي؟
راوي مي‌گويد: مثل اينكه ابن عباس خوش نداشت شهادت دهد و توقف كرد، علي عليه السلام به ابن عباس فرمود: بگو آري، من هم با تو هستم. ابن عباس گفت: آري.
در روايت ديگري آمده است كه ابن عباس گفته است: همچنان كه عمر بر پشت افتاده بود دست بر پوستش كشيدم و گفتم اين پوستي است كه آتش هرگز آن را لمس نخواهد كرد. عمر نگاهي به من افكند كه بر او رحمت آوردم و گفت: از كجا اين را مي داني؟ گفتم: با پيامبر صلی الله علیه وسلم  مصاحبت كردي و حق صحبت را نيكو پنداشتي... تا آخر حديث. عمر گفت: اگر همه آنچه بر زمين است از من باشد حاضرم پيش از آنكه به عذاب خداوند برسم و آن را ببينم بپردازم تا از آن در امان بمانم.
در روايت ديگري است كه ديديم صداي امام جماعت را نمي شناسيم، ناگاه متوجه شديم كه عبدالرحمان بن عوف است و گفته شد: اميرالمومنين زخمي شد.
مردم برگشتند و عمر كه هنوز نماز صبح نگزارده بود همچنان در خون خود بود، گفتند: اي اميرالمومنين، نماز! سرش را بلند كرد و گفت: ترك نماز هرگز خدا نياورد، هر كس نماز خويش را تباه سازد او را حظي در اسلام نيست. حركتي كرد كه برخيزد از زخمش ‍ خون جاري شد، گفت: برايم عمامه يي بياوريد، آوردند، زخم خود را با آن بست و نماز گزارد و ذكر گفت و سپس به پسرش عبدالله نگريست و گفت گونه ام را بر خاك بنه. عبدالله مي‌گويد: من به سخن او توجه نكردم و پنداشتم حواسش پرت است. براي بار دوم گفت: پسرجانم، گونه ام را بر خاك بنه من انجام ندادم براي بار سوم گفت: اي بي مادر! گونه ام را بر خاك بنه. فهميدم كه عقل او بر جاي است و فقط از شدت درد نمي‌تواند خودش آن كار را انجام دهد. گونه اش را بر خاك نهادم ديدم اطراف موهاي ريش او بر خاك است و چندان گريست كه ديدم به گوشه چشمش گل چشبيده است گوش خود را تيز كردم تا بشنوم چه مي‌گويد! شنيدم مي‌گويد: اي واي بر مادر عمر و واي بر مادر عمر! اگر خداوند از او گذشت نفرمايد.
در روايتي آمده است كه علي عليه السلام آمد و كنار بالين عمر ايستاد و فرمود: هيچ كس براي اينكه با كارنامه او با خداوند ديدار كنم محبوب تر از اين جسد پيچيده در پارچه نيست.
از ام المومنين حفصه روايت شده است كه مي گفته است: شنيدم پدرم در دعايش مي‌گفت: پروردگارا، كشته شدن در راه خودت و مرگي در شهر پيامبرت (را نصيب من كن)! من گفتم: از كجا چنين چيزي ممكن است؟ گفت: اگر خدا بخواهد خودش فراهم مي فرمايد.
روايت شده كه كعب الاحبار به عمر مي گفته است: ما در كتابهاي خود در مورد تو چنين يافته ايم كه شهيد خواهي شد، و عمر مي گفته: چگونه براي من كه ساكن جزيرة العرب هستم وصول به شهادت ممكن است.
مقدام بن معدي كرب مي‌گويد: چون عمر زخمي شد دخترش حفصه پيش او آمد و بانگ برداشت كه اي صحابي رسول خدا و اي پدر همسر رسول خدا صلی الله علیه وسلم  و اي اميرالمومنين! عمر به پسر خود عبدالله گفت: مرا بنشان كه مرا ياري شنيدن آنچه را كه مي شنوم نيست. عبدالله او را به سينه خود تكيه داد و نشاند. عمر به حفصه گفت: تو را به حق خودم بر تو سوگند مي دهم كه از اين پس بر من مويه گري و نوحه خواني نكني، البته در مورد اشك ريختن چشمان تو هرگز اختيار ندارم، و هيچ مرده يي نيست كه او را بر صفاتي كه در او نيست ستايش كنند مگر اينكه فرشتگان بر او خشم مي گيرند.
احنف مي‌گويد:  شنيدم عمر مي گفت: افراد قريش سالارهاي مردم اند هر يك از ايشان به هر كاري دست زند گروهي از مردم از او پيروي مي كنند. چون عمر در گذشت و فرمان داده بود صهيب سه روز با مردم نماز بگزارد و به مردم خوراك داده شود تا افراد شورا بر خلافت يك تن هماهنگ شوند، هنگامي كه سفره گستردند مردم از اينكه به سوي غذا دست دراز كنند خودداري كردند.
عباس بن عبدالمطلب گفت: اي مردم، رسول خدا صلی الله علیه وسلم  رحلت فرمود و ما پس از او غذا خورديم، ابوبكر مرد پس از او غذا خورديم و آدمي را از خوردن چاره يي نيست و سپس دست دراز كرد و خوراك خورد (ديگران پيروي كردند) و من درستي سخن عمر را دانستم.
بسياري از مردم شعري را كه در حماسه ابوتمام آمده است نقل كرده و پنداشته اند كه سروشي از جنيان آن در مرثيه عمر سروده است و آن ابيات چنين است.
از سوي اسلام پاداش پسنديده بهره ات شد و دست خداوند در آن پهنه از هم دريده شده بركت دهاد.
هر كس هر اندازه تيزرو باشد و بر فرض كه بر بالهاي شترمرغ سوار شود و بخواهد به آنچه در گذشته انجام داده اي برسد باز هم عقب مي ماند...
آيا پس از كشته شده در مدينه كه زمين در سوگ او تيره و تار شد و درختان ستر