ون اخبار الرضا(161)" و "رجال كشي" ممدوح حضرت علي و امام حسين بوده و همچنين از جانب باقر و صادق و ساير امامان عليهم السلام نيز مورد مدح قرار گرفته، اصلاً به امام منصوص در خانوادة خود معتقد نبوده است. آن حضرت كسي را امام مي دانست كه با شمشير براي احياء دين خدا خروج كند و مي فرمود: "ليس الإمام منا من جلس في بيته وأرخى عليه ستره وثبط عن الجهاد ولكن الإمام منا من منع حوزته وجاهد في سبيل الله حق جهاده ودفع عن رعيته وذب عن حريمه = امام از ما كسي نيست كه در سرايش بنشيند و پرده را بيندازد و [مردم را] از جهاد منصرف سازد، بلكه امام از ما كسي است كه از حوزه اش دفاع و در راه خدا چنانكه سزاواراست جهاد كند و از رعايايش دفاع كرده و [دشمن را] از حريمش براند(162) و همان خروج او و بيعت گرفتن از مردم به عنوان امامت خود، بهترين دليل است بر عدم نص هر چند مورد پسند نصوصيون نشود و براي افعال و اقوال زيد (ره) تفسيرات و تأويلات ما لا يرضي صاحبه قائل شوند.
عجيب است از نص تراشان حديث ساز كه با اينكه مسلك و مذهب زيد (ره) در عدم نص روشن ترين عقيدة آن جناب است مع هذا از او هم دست برنداشته و از زبان آن مظلوم حديثي در اين باره و ضع كرده اند چنانكه در كتاب "كفاية الأثر" آمده است كه: "ويحدث عمر بن موسى الرجهي عن زيد قال: كنت عند أبي علي بن الحسين إذ دخل عليه جابر بن عبد الله الأنصاري فبينا هو يحدثه إذ خرج أخي (أي محمد الباقر) من بعض الحجر فأشخص جابر ببصره نحوه (!) فقام إليه وقال: أقبل! فأقبل، أدبر! فأدبر، فقال: شمائل كشمائل رسول الله، ما اسمك يا غلام؟ قال: محمد..إلى آخر الحديث........... = زيد مي گويد نزد پدرم حضرت علي بن الحسين بودم كه جابر بن عبد الله انصاري وارد شد و هنگامي كه با پدرم مشغول صحبت بود ناگاه برادرم از يكي از اتاقها بيرون آمد، جابر به او خيره شد(!!) و به سويش رفت و گفت: اي پسر پيش بيا، او آمد بعد گفت پشت كن، او پشت كرد، آنگاه جابر گفت شمايل او مانند شمايل رسول خداست و پرسيد: اسمت چيست اي پسر؟ گفت محمد ...............الخ"
چنانگه در بررسي حديث اول از احاديث دهگانه گذشت جابر بين سالهاي 74 تا 78 فوت كرده و جناب زيد در سال هشتاد هجري متولد شده معلوم مي شود اين حديث چه بهره اي از صحت دارد. و چگونه زيد هنگامي كه نزد پدرش بوده جابر را ديده و با اينكه جابر كور بوده چگونه به حضرت باقر خيره شده!! تو گويي اين نص تراشان عاشق و واله اين منظور بوده اند كه به هر كيفيتي و هر قدر رسوا باشد نص بتراشند!!
6 ـ از قضاياي مسلمة تاريخ، امامت محمد بن عبد الله بن الحسن بن الحسن المجتبي معروف به نفس زكيه (ره) است كه بزرگان خاندان نبوت است و بيعت مردم مخصوصاً بني هاشم با آن حضرت، به طوري كه خود امام صادق كه اكثر اين احاديث نصيه منسوب به آن حضرت است، به بيعت با او دعوت شد و طبق پاره اي از احاديث حضرتش محمد بن عبد الله نفس زكيه را در اين امر مدد مي كرد، چنانكه "ابو الفرج اصفهاني" در "مقاتل الطالبيين" (ص252) از " سليمان ابن نهيك" نقل كرده كه گفت: "كان موسى وعبد الله ابنا جعفر، عند محمد بن عبد الله  فأتاه جعفر فسلم ثم قال: تحب أن يصطلم أهل بيتك؟ قال: ما أحب ذلك. قال: فإن رأيت أن تأذن لي فقد عرفت علتي. قال: قد أذنت لك، ثم التفت محمد بعد ما مضى جعفر، إلى موسى وعبد الله ابني جعفر فقال: الحقا بأبيكما فقد أذنت لكما، فانصرفا. فالتفت جعفر فقال: ما لكما؟ قالا: قد أذن لنا. فقال جعفر: ارجعا فما كنت بالذي أبخل بنفسي وبكما عنه. فَرَجَعا فشهدا محمداً" = در اين حديث حضرت صادق از محمد بن عبد الله نفس زكيه (ره) اجازه مي گيرد كه در جنگ شركت نكند و چون محمد آن جناب را رخصت مي دهد آنگاه رو به موسي بن جعفر (ع) و عبد الله بن جعفر فرزندان حضرت صادق كرده مي گويد به نزد پدرتان برويد كه شما را هم رخصت دادم چون آندو به خدمت حضرت صادق مي رسند مي فرمايد: چه شد كه آمديد؟ مي گويند خود محمد ما را اذن داد حضرت مي فرمايد: بازگرديد من كسي نيستم كه هم خود و هم شما را از او بازدارم، آن دو برگشتند و با محمد در آن مرحله حاضر شدند. و نيز در "مقاتل الطالبيين" (ص 389) مي نويسد: "حدثنا الحسن بن الحسين عن الحسين بن زيد قال: شهد مع محمد بن عبد الله ابن الحسن من وُلْدِ الحسين أربعة: أنا وأخي وموسى وعبد الله ابنا جعفر بن محمد عليهم السلام = حسن نوادة زيد گفت با محمد نفس زكيه چهار تن از فرزندان امام حسين حاضر شدند، من و برادرم و دو پسر جعفر بن محمد، موسي و عبد الله" و در (ص407) مي نويسد: " خرج عيسى بن زيد مع محمد بن عبد الله فكان يقول له: من خالفك أو تخلف عن بيعتك من آل أبي طالب فأمكنّي منه أضرب عنقه = عيسي بن زيد بن علي بن الحسين به محمد بن عبد الله مي گفت اگر كسي از دودمان ابي طالب با تو مخالفت كند يا از بيعت تو تخلف كند، به من اجازه بده كه گردنش را بزنم" در "كافي" باب "ما يفصل به بين دعوى المحق والمبطل في أمر الإمامة" نيز احاديثي مذكور است كه محمد بن عبد الله از حضرت صادق براي امامت خود بيعت مي خواست تا آنجا كه به آن حضرت گفت: "وَالله لَتُبَايِعُنِي طَائِعاً أَوْ مُكْرَهاً وَلا تُحْمَدُ فِي بَيْعَتِكَ = به خدا قسم تو با من از روي طوع و رغبت و يا با جبر و كراهت بيعت خواهي كرد كه در آن صورت بيعت تو صورت خوش و ارزشي نخواهد داشت"
و امام از بيعت با او ابا داشت و محمد دستور داد كه حضرتش را زنداني كنند اما عيسي بن زيد گفت زندان خراب است و او از زندان فرار خواهد كرد. حضرت صادق چون شنيد خنديد و حوقله بر زبان راند و فرمود آيا تو خود را چنان مي بيني كه مرا در حبس خواهي كرد عيسي قسم خورد كه در زندانت خواهم كرد و بر تو سخت خواهم گرفت و سخناني تند بين ايشان رد و بدل شد(163). پس اگر در خصوص امامت نصي موجود بود، اين سيد جليل القدر زاهد و ساير خاندان علي، اولا: از همة مردم بدان آگاهتر بودند و از جانب بزرگان با تقوايي چون زيد و محمد و ديگران ادعاي امامت نمي شد، ثانيا: در چنين مواردي حضرت صادق يا ديگران كه از آن مطلع بودند، اين اشخاص را بدان متذكر مي شدند. و شما تعجب خواهيد كرد جاعلين حديث از قول پدر همين محمد بن عبد الله كه آن همه اصرار داشت حضرت صادق با پسرش بيعت كند به روايت از همين حسين بن زيد كه خود و برادرش عيسي بن زيد با محمد بن عبد الله نفس زكيه به امامت بيعت كردند و در ركاب او فداكاري هاي بسيار نمودند، حديثي در بارة نصّ بر امامت اثني عشر، جعل كرده اند كه "شيخ حر عاملي" آن را در " إثبات الهداة " (ج2 ص540) از كتاب " كفاية الأثر " با سند ذيل نقل كرده است:
"عن الحسين بن زيد بن علي عن عبد الله بن جعفر بن إبراهيم الجعفري قال حدثنا عبد الله المفضل مولى عبد الله بن جعفر بن أبي طالب قال: لما خرج الحسين بن علي المقتول بفخّ  و احتوى على المدينة دعا موسى بن جعفر إلى البيعة فأتاه فقال له: يَابْنَ عَمِّ لا تُكَلِّفْنِي مَا كَلَّفَ ابْنُ عَمِّكَ، عَمَّكَ أَبَا عَبْدِ الله (ع) = چون حسين بن علي، شهيد فخ خروج كرد  مدينه را تصرف نمود، حضرت موسي بن جعفر را براي ب