ت اسلام از قبيل اسماعيليه و بسياري فرق ديگر به امامت كمتر از دوازده معتقد شدند) و نه بيشتر. ثانيا: "امامت" جز در يك مورد كه از برادر به برادر مي رسد همواره از پدر به پسر منتقل مي شود و در دو مورد يعني در مورد اسماعيل بن جعفر و محمد بن علي هادي به پسر ارشد نمي رسد و ثالثاً: اينكه ائمه همگي معصوم اند(154) و رابعا ...................... خامسا و ................... و................. هكذا.
ولي چنانكه بر همگان معلوم است كمترين اثري از چنين كاري توسط آن حضرت و فرزند بزرگواش امام مجتبي (ع) حتي در مجامع خصوصي و كم جمعيت ديده نمي شود و چنانكه در سطور آينده خواهيم ديد ائمة ديگر نيز از چنين اموري مطلع نبوده اند!
3ـ  اما ماجراي حضرت حسين (ع) بسي مشهور است و جنابش تا از طرف مردم كوفه به امامت دعوت نشد و مردم با نمايندة او كه جناب "مسلم ابن عقيل" (ره) بود بيعت نكردند هيچگاه امامت خود را به نص مستند نفرمود و در تمام خطب و احتجاجات خود كه در بين مردم بيان فرموده ابدا سخني از نص بر امامت خود يا پدر و برادرش به ميان نياورده است.
4ـ بعد از آن جناب به اتفاق و تصريح تمام تواريخ معتبر جناب محمد بن علي (ره) مشهور به محمد حنفيه به امامت طائفة "كيسانيه" معروف شد و كتب ملل و نحل و احاديث شيعه از اين قضيه مشحون است چنانكه "طبرسي" در "اعلام الورى" (ص152) و شيخ "كليني" در "كافي"و "طبرسي" در "احتجاج" از ابي عبيده و زراره و هردو از حضرت باقر (ع) روايت كرده اند: "قال لما قتل الحسين أرسل محمد بن الحنفية إلى علي بن الحسين فخلا به وقال يا ابن أخي قد علمت أن رسول الله دفع الوصية والإمامة من بعده إلى علي ثم إلى الحسن ثم إلى الحسين وقد قتل أبوك ولم يوص وأنا عمك وصنو أبيك وولادتي من علي وأنا في سني وقدمي أحق بها منك في حداثتك = چون امام حسين (ع) شهيد شد، محمد بن حنفيه كسي را به نزد حضرت علي بن الحسين فرستاد و با آن حضرت خلوت كرد و گفت: اي برادر زاده مي داني كه رسول خدا و صايت و امامت پس از خويش را به علي سپس به حسن سپس به حسين داده و اكنون پدرت شهيد شده و در مورد جانشين و صيت نكرده و من عمّويت و برادر دلسوز پدرت و فرزند علي مي باشم و به لحاظ سن و قدمت، از تو به لحاظ جوانيت، سزاوارترم"
گرچه اين حديث از حيث متن و سند و عقل و شرع مخدوش و مكذوب است زيرا در آن حضرت سجاد از "حجر الأسود" خواسته كه بين او و محمد حنفيه قضاوت كند! و سنگ نيز به حرف آمده و به نفع امام سجاد سخن گفته!! مسلما اين حديث، مجعول كساني است كه براي تأييد مذهب خود از هيچگونه دروغي مضايقه ندارند و يا از طرف كساني و ضع شده كه خواسته اند بين مسلمين تفرقه بياورند چنانكه كيسانيه پيدا شدند و از آن، فرقه هاي ديگر متولد شدند، فرق و مذاهبي كه در اسلام پيدا شده بدون شك اكثر بلكه همة آنها زائيدة سياستهاي گوناگوني است كه كارگردانان و بازيگران سياست آنها را به و جود آورده اند و بدون شك مذهب كيسانيه نيز مستثني نيست، اما با اين و صف باز هم مسلم است كه اگر نص بدين كيفيت كه ادعا مي شود وجود مي داشت و به مردم ابلاغ شده بود هرگز در بارة محمد حنفيه ادعاي امامت نمي شد. اما عجيب اين است كه همين كساني كه احاديثي چنين ذكر مي كنند كه محمد حنفيه به حضرت علي بن الحسين (ع) : گفت من به علت سنم و قدمتم از تو أولي و أحق به امامتم و به اتفاق مورخين، سالها از جانب "مختار بن ابي عبيدة ثقفي" و ديگران در بارة او ادعاي امامت مي شد، بازهم از همين محمد حنفيه مطالبي جعل كرده اند كه مؤيد نصوص باشد، چنانكه "كشي" در رجال خود(155) از "ابو خالد كابلي" روايت كرده (156) كه او در خدمت محمد حنفيه بود و روزي به او گفت: "جعلت فداك إن لي خدمة ومودةً وانقطاعاً،  أسألك بحرمة رسول الله وأمير المؤمنين إلا ما أخبرتني: أنت الذي فرض الله طاعتـه على خلقه؟ قال: لا، الإمام علي بن الحسـين، عليَّ وعلى كل مسـلمٍ = فدايت شوم همانا مرا با تو خدمت و دوستي است، تو را به حرمت پيامبر و امير المؤمنين مسؤول مي دارم كه مرا خبر دهي آيا تويي همان كسي كه خداوند اطاعتش را بربندگان خويش واجب فرموده است. وي گفته: نه، امام من و هر مسلماني، علي بن الحسين است"!
به هر حال مسلّم است اين روايات متضاد(157) به وضوح مي رساند كه نص روشني در بارة امامت و خلافت إلهي در خاندان نبوت و جود نداشته و گرنه كسي مانند محمد حنفيه كه عالم و زاهد و شجاع و متقي بوده ادعاي امامت نمي كرد و يا كساني را كه در بارة او چنين ادعايي مي كردند، طرد مي نمود در حالي كه انكار و مخالفتي از آن جناب ديده و شنيده نشده و اين بدان معني است كه نصي در ميان نبوده است. 

الهوامش
 (152) خود آن حضرت نيز تصريح فرموده كه شوري حقّ مهاجر و انصار است و مي فرمايد:  «إِنَّهُ بَايَعَنِي الْقَوْمُ الَّذِينَ بَايَعُوا أَبَا بَكْرٍ وعُمَرَ وعُثْمَانَ عَلَى مَا بَايَعُوهُمْ عَلَيْهِ فَلَمْ يَكُنْ لِلشَّاهِدِ أَنْ يَخْتَارَ ولا لِلْغَائِبِ أَنْ يَرُدَّ وإِنَّمَا الشُّورَى لِلْمُهَاجِرِينَ والأنْصَارِ فَإِنِ اجْتَمَعُوا عَلَى رَجُلٍ وسَمَّوْهُ إِمَاماً كَانَ ذَلِكَ لله رِضًا فَإِنْ خَرَجَ عَنْ أَمْرِهِمْ خَارِجٌ بِطَعْنٍ أَوْ بِدْعَةٍ رَدُّوهُ إِلَى مَا خَرَجَ مِنْهُ فَإِنْ أَبَى قَاتَلُوهُ عَلَى اتِّبَاعِهِ غَيْرَ سَبِيلِ المُؤْمِنِينَ...........» = "گروهي كه با أبو بكر و عمر و عثمان بيعت كردند به همان طريقه با من بيعت كردند، پس كسي كه شاهد بوده نبايد ديگري را اختيار كند و كسي كه غائب بوده، نبايد منتخب آنان را ردّ كند و جز اين اين نيست كه شوري از آن مهاجرين و انصار است بنابر اين اگر آنان بر مردي اتفاق كردند و امامش ناميدند، اين كار موجب رضاي خداست. پس كسي كه به سبب طعن و بدعت از امر ايشان بيرون رفت او را برمي گردانند و اگر از بازگشت خودداري كرد با او مي جنگند كه غير راه مؤمنان را پيروي كرده است............" (نهج البلاغه، نامة 6، وقعة صفين، نصر بن مزاحم منقري، ص29).   مطالب اين نامة حضرت با قرآن كريم نيز سازگار است كه مي فرمايد: "وَالسَّابِقُونَ الأَوَّلُونَ مِنَ المُهَاجِرِينَ وَالأَنصَارِ وَالَّذِينَ اتَّبَعُوهُم بِإِحْسَانٍ رَّضِيَ اللهُ عَنْهُمْ وَرَضُواْ عَنْهُ وَأَعَدَّ لَهُمْ جَنَّاتٍ تَجْرِي تَحْتَهَا الأَنْهَارُ خَالِدِينَ فِيهَا أَبَدًا ذَلِكَ الْفَوْزُ الْعَظِيمُ = پيشي گيرندگان نخستين از مهاجرين و انصار و كساني كه با نيكوكاري از ايشان پيروي كردند خداوند از ايشان راضي و آنان نيز از پروردگار خشنودند و برايشان بوستانهايي مهيّا فرموده كه رودها زير درختانش روان است و همواره در آنجا خواهند ماند و اين رستگاري بزرگي است" (التوبة/100). چنانكه ملاحظه مي شود، به پيشي گيرندگان مهجار و أنصار صريحا وعدة بهشت داده شده و دربارة آنان فرموده: " وَأَمْرُهُمْ شُورَى بَيْنَهُمْ = كارشان در ميان خود، به مشورت است" (الشوري/38) اينك اگر عدّه اي بهشتي به مشورت بنشينند و كسي را به عنوان پيشوا برگزينند، آيا اين كار بر خلاف رضاي خداس