، يعني آنان خود وظائف خاصي داشتند و تابع كتاب و سنتي مخصوص بودند!! حال اگر رفتار آنان با قرآن مجيد – كه عدم حكم به مقتضاي آن ماية كفر و ظلم و فسق است – و در اين مورد هيچ كس استثناء نشده(104) – يا با سنت متواترة رسول خدا تطبيق نشود، كسي را جاي اعتراض نيست، زيرا آنان به گفتة اينان خود كتابي مخصوص دارند غير كتاب و سنت معروف بين مسلمين!!
هرگاه چنين اصلي را بپذيريم وقوع هر امري و عملي كه بر خلاف حكم روشن قرآن باشد از أئمه انتظار مي رود و تعيين افرادي با چنين اختياراتي براي امامت، كشيدن قلم نسخ بر اَحكام قرآن است، و اين مدّعى به هيچ ميزاني صحيح نيست و باطلي است كه با كفر فاصله چنداني ندارد.
5- مسألة امامت هرگاه بدين اهميت بود كه اينان مدعي اند بايست رسول خدا (ص) آن را به طور صريح و روشن در ملأ عام هر صبح و شام ابلاغ و اعلان نمايد نه اينكه آن را با حديثي چون حديث غدير بيان فرمايد كه حتى نزديكان و ارادتمندان علي (ع) هم نتوانند از آن معني امامت و خلافت را درك كنند و چنانكه گذشت ابو الهيثم بن التيهان كه از طرفداران امير المؤمنين (ع) بود و نيز دوستانش دقيقاً منظور پيامبر (ص) را در نيافتند، وكساني را فرستادند تا مقصود واقعي آنحضرت را بپرسند، گرچه چنانكه گفتيم(105) ممكن است اين قصه از بيخ و بن دروغ باشد، ولي بي ترديد اين شبهه بجاست كه از جملة «من كنت مولاه فهذا عليٌّ مولاه» كه در غدير خم بيان شده نمي توان معناي امامت امت و خلافت بلا فصل رسول الله (ص) را به طور واضح دريافت، و با اندك دقت و انصاف مي توان دريافت كه اين قصه را نيز براي رفع همين اشكال پرداخته اند.
همچنين با حديث «طير مشوي» و «مؤاخاة» و «منزلت» و «إعطاء لواء» و امثال آنها نيز نمي توان مطيع محض فردي شد و او را همچون پيامبر ، از جانب خداوند امام مفترض الطاعة بي چون و چرا دانست. صرف نظر از روايت جعلي، از هيچ يك از احاديث صحيحي كه در فضائل علي (ع) در كتب فريقين آمده نيز نمي توان خلافت إلهي و بلا فصل آنحضرت را استنباط نمود، و احاديث مذكور جز اولويّت و افضليّت آنحضرت را براي زعامت – كه منكر ندارد – نمي رسانند، و هرگز جنبة نص ندارند.
6- احاديثي چون حديث غدير كه در صدر احاديثي هست كه در امامت منصوصة حضرت علي (ع) بدان استناد مي شود، در نظر اصحاب رسول خدا (ص) به قدري از اين مطلب دور بوده كه كسي نمي توانست از آن به امامت منصوصه استناد و از آن در اين مقصود استفاده كند، چنانكه استناد و استفاده نشد، اما در مقابل حديث «الأئمة من قريش» كه شايد كمتر كسي آنرا شنيده بود، انصار با تمام جديَّت و اهتمامي كه به احراز خلافت داشتند، سست شده و عقب نشستند و براي حفظ ديانت و عدم مخالفت با فرمودة پيامبر (ص)، قانع و متقاعد شدند، پس چرا از نصّ و خبري كه در دالّ بر امامت علي (ع)، صرف نظر كنند؟ با توجه به اينكه چنانكه بارها گفتيم علي (ع) از حاميان انصار بود. چگونه ممكن است نسبت به حديث غدير كه شمار كثيري از مردم با گوشهاي خود شنيده بودند، بي اعتنايي و جفا كنند؟
آري حديث غدير با تمام اهميتش – كه كسي منكر آن نيست – به قدر حديث عمار كه پيغمبر خدا (ص) دربارة او فرمود: «عمار مع الحق تقتله الفئة الباغية» = "عمار با حق است او را گروه ياغي مي كشند". مورد استناد و عمل اصحاب حتى پيروان و طرفداران علي (ع) قرار نگرفت، زيرا مي بينيم اين حديث كه شايد پيغمبر خدا (ص) بيش از يك بار نفرموده باشد، آنچنان در نظر مسلمانان بزرگ و مهم بود كه پس از شهادت عمار در صفّين به دست سپاه معاويه ولوله و تشويش و اضطراب و غوغايي شديد در بين صفوف طرفين (اصحاب علي (ع) و سپاه معاويه) افتاد كه نزديك بود بسياري از لشكريان معاويه او را واگذارند و دست از جنگ بكشند و در ميان اصحاب امير المؤمنين نيز گروهي تا زمان شهادت عمار در ترديد و حيرت بودند كه حق با كدام طرف است و همين كه عمار شهيد شد بسياري با كمال ميل و رغبت روي به جنگ آوردند تا شهيد شدند از جمله چنانكه پيش از اين گفتيم «خزيمة بن ثابت»  و «أبو الهيثم التيهان» كه تا قبل از شهادت «عمار ياسر» تن به جنگ ندادند، اما بعداً با كمال شهامت و فداكاري بياري علي (ع) اقدام كرده و در اين راه شهادت را به جان خريدند(106)، پس اگر حديث غدير يا احاديث ديگر در نظر آنان دلالت بر منصوصيت علي (ع) به امامت از جانب خدا مي داشت، هرگز اصحاب رسول الله (ص) از آن عدول و اعراض نمي كردند، و يا لا أقل خود آن حضرت و دوستداران و طرفدارانش، خصوصاً انصار با جديّت تمام به آن استشهاد مي كرد. البته لازم است ذكر كنيم خطبة «غديريه» كه در كتاب «احتجاج» مذكور است و در آن رسول خدا (ص) با صراحت امامت و خلافت علي (ع) را بيان مي كند، كذب واضحِ فاضح بر رسول خدا است، علاوه بر اينكه در كتب معتبره به هيچ وجه ذكري از آن نيست(107)، سند آن نيز چنين است:
در «احتجاج» طبرسي پس از آنكه مشايخ اجازة خود را با كلمة «حدثني» مي آورد، مي نويسد: قال حدثنا «محمد بن موسي الهمداني» قال حدثنا «محمد بن خالد الطيالسي» قال حدثني «سيف بن عميره» و «صالح بن عقبه» جميعاً عن «قيس بن سمعان» عن «علقمه بن محمد الحضرمي» عن أبي جعفر محمد بن علي (ع).
اينك شرح حال فضاحت مالامال «محمد بن موسي الهمداني» :
ألف- در كتاب تنقيح المقال (ج3، 194)، ممقاني ضمن شرح حال او مي نويسد كه او كتابي به نام «زيد النرسي» وضع نموده و احاديث بسياري در آن جعل كرده است.
ب- در نقد الرجال تفرشي (336) مي نويسد: «محمد بن موسى الهمداني ضعَّفه القميُّون بالغلوِّ وكان ابن الوليد يقول إنه كان يضع الحديث. (غض) ضعيف يروي عن الضعفاء» = "قمي ها موسي الهمداني را به سبب غلوّ ضعيف شمارند و ابن الوليد (استاذ شيخ صدوق) مي گويد كه او حديث جعل مي كرده است و غضايري مي گويد او از ضعفاء است و از ضعفاء نقل مي كند".
ج – علامة شوشتري در قاموس الرجال (ح8 ص 409) پس از شرح حال او مي نويسد: «فضعفُهُ اتفاقيٌّ، قال به ابن الوليد وابن بابويه وابن نوح وفهرست الطوسي والنجاشي وابن الغضائري» = "ضعف او مورد اتفاق است و ابن الوليد و ابن بابويه و ابن نوح و طوسي و نجاشي و ابن الغضائري او را ضعيف مي دانند".
د – ابن داوود در رجال خود (ص512) او را در قسم دوّم كه مخصوص مجروحين و مجهولين است آورده و او را به وضع حديث و غلوّ مذمّت كرده است.
هـ - در مجمع الرجال و الرواه (ج6/ص 57) آمده است: «(غض) محمد بن موسى الهمداني ضعيفٌ يروي عن الضعفاء» = "محمد بن موسي الهمداني ضعيف است و از ضعفاء روايت مي كند".
و – در رجال نجاشي (ص 60) آمده است: « محمد بن موسى الهمداني ضعَّفه القميُّون بالغلوِّ وكان ابن الوليد يقول إنه كان يضع الحديث» = "قمي ها موسي الهمداني را به سبب غلوّ ضعيف دانسته و ابن الوليد مي گويد كه او حديث جعل مي كرده است". 
ز – اتقان المقال شيخ طه نجف (ص 261) نيز او را در رديف ضعيفان و غاليان آورده است. ميرزا محمد استرآبادي در مهنج المقال (ص 327) نيز او را غالي و واضع حديث مي شمارد، و مي گويد شيخ صدوق نيز او را تضعيف كرده است. در «جامع 