ي بكر در حين وفاتِ پدرش او را موعظه كرد زيرا در آن حين ابو بكر كفرياتي بر زبان آورده كه محمد ناچار شد او را موعظه كند، در حالي كه محمد ابن أبي بكر در حين وفات پدرش دو سال و اندي داشته !(100) وعقلاً مي دانند كه طفل دو ساله قادر به موعظه نيست. ديگر آنكه در يكي از احاديثي كه براي اثبات امامت أئمه اثني عشر مي آورد، در حديثي طولاني از قول رسول خدا (ص) نقل مي كند كه به علي (ع) فرمود: «لست أتخوف عليك النسيان والجهل ولكن أكـتُـبُ لشركائك الذين من بعدك...» = "در مورد تو بيم فراموشي و ناداني ندارم ولي براي شركاي پس از تو مي نويسم" علي (ع) عرض مي كند، شركاي من چه كسانند؟ و رسول خدا (ص) آنانرا معرفي مي كند و .... الخ.
اين حديث را كه بنا به نقل «إثبات الهداة» (ج2/ص 455) «فضل بن شاذان» در كتاب «إثبات الرجعة» خود آورده، شيخ صدوق نيز نقل مي كند و مي نويسد: «عن سليم بن قيس أنه حدث الحسن والحسين بهذا الحديث بعد موت معاوية، فقالا: صدقت يا سليم! حدثك أمير المؤمنين ونحن جلوس......» = "سليم بن قيس اين حديث را پس از مرگ معاويه براي حضرات حسنين نقل كرده و آندو بزرگوار فرمودند: اي سليم راست مي گويي، امير المؤمنين اين حديث را در حاليكه ما نشسته بوديم برايت گفت"!!!  جاعل جاهل اينقدر از تاريخ بي خبر بود كه نمي دانسته امام مجتبي (ع) در سنة پنجاه هجري وفات يافت و معاويه در سال شصت هجري درگذشت يعني ده سال پس از امام حسن، ولي در اين حديث، سليم، پس از مرگ معاويه ماجرا را براي امام حسن نقل كرده !! 
در اين كتاب از اين قبيل مطالب بسيار است. در «قاموس الرجال» علامة شوشتري (ج4/ص44) نيز از اين كتاب مذمت ها شده است، و آنرا ساختگي دانسته است. شيخ مفيد نيز در شرح عقايد صدوق (ص 72) مي فرمايد: «إن هذا الكتاب غير موثوق به وقد حصل فيه تخليط وتدليس ولا يجوز العمل على أكثره فينبغي للمتديِّن أن يجتنب العمل بكلّ ما فيه» = "اين كتاب قابل اعتماد نيست و در آن خلط و تدليس صورت گرفته و عمل به بسياري از مطالب اين كتاب جايز نبوده و شايسته است كه فرد متديّن كُلاً از عمل به مطالب اين كتاب اجتناب كند". 
علامه حلي در «خلاصه» دست و پائي زده كه او را تعديل كند اما شهيد ثاني مي نويسد: «وأما حكمه بتعديله فلا يظهر له وجهٌ أصلاً، ولا وافقه عليه غيره» = "اما حكم به تعديل او اصلاً وجه پسنديده ندارد و ديگران با او در اين مورد موافق نيستند".  و دربارة كتاب «سليم» فرموده: «في الطريق إبراهيم بن عمر الصنعاني وأبَّان بن أبي عيَّاش، طعن فيهما ابن الغضائري وضعَّفهما، ولا وجه للتوقُّف في الفاسد بل في الكتاب، لضعف سنده على ما رأيت. و على التنزّل كان ينبغي أن يُقال : وردّ الفاسد منه و التوقُّف في غيره» = "در طريق روايت آن ابراهيم بن عمر صنعاني و ابان بن ابي عياش قرار دراند كه ابن الغضائري در آندو طعنه زده و آنها را ضعيف ندانسته، به نظر من به جهت سند اين كتاب، توقف در مطالب باطل اين كتاب دليلي ندارد، و اگر بخواهيم تنزل كنيم بهتر است گفته شود كه بايد مطالب باطل كتاب را رد نمود و در ديگر مطالب آن توقف كرد.".
بنا به تصريح علماي رجال كتاب «سليم بن قيس» را تنها «أبان بن أبي عياش» از سليم بن قيس نقل كرده و اين ابان بن ابي عياش را از كتب رجال معرفي مي كنيم:
1- در مجمع الرجال (ص 16) چنين آمده است: «(غض): أبان بن أبي عياش ضعيف لا يُلْتَفَتُ إليه وينسِب أصحابنا وضع كتاب سليم بن قيس إليه» = "ابان بن ابي عياش ضعيف بوده و مورد اعتنا نيست و اصحاب ما جعل كتاب سليم بن قيس را به او نسبت مي دهند".
2- در «اتقان الرجال» طه نجف (ص 254) او را در رديف ضعفا آورده است.
3- در «نقد الرجال» تفرشي (ص 4) آمده است كه: «أبان بن عياش تابعي ضعيف لا يُلتفت إليه ونُسِبَ وضع كتاب سليم بن قيس إليه» = "ابان بن عياش تابعي، ضعيف است، و به او اعتنا نمي شود، وجعل كتاب سليم بن قيس به او نسبت داده مي شود.
4- رجال ابن داوود (ص 414) نيز او را به همين ضعف نكوهيده است. 
از اين كلمات معلوم مي شود كتاب «سليم» را او جعل كرده است.(101) اگر بنا باشد از كتابهايي چون كتاب سليم و [احتجاج] و امثال آن مانند [إرشاد القلوب] ديلمي و [غاية المرام] بحراني وصدها از اين قبيل كه حتماً و وجداناً دروغ در آنها بسيار و آثار جعل و وضع از آنها پديدار است، دست بردارند در آنصورت براي اين قبيل مطالب چيزي در دست ندارند، آري، اينها است حجت قاطع اين تفرقه اندازان بين مسلمانان. 
اينك كه سخن از [إرشاد القلوب] رفت خوب است در خصوص سقيفه نيز از اين كتاب نقل كنيم، خلاصة داستان اين است كه امير المؤمنين در احتجاج خود با ابو بكر در مسأله خلافت كار را به آنجا كشانيد كه ابو بكر را به مسجد "قبا" برده و در آنجا رسول خدا را به او نشان داده !! كه آن حضرت ابو بكر را مورد عتاب قرار داده و به او فرمود كه خلافت را به علي (ع) واگذارد، ابو بكر كه از كردار خود يعني قبول خلافت پشيمان شده بود و در صدد برآمد كه به مسجد الرسول رفته بر منبر برآيد و خود را از خلافت خلع كرده و آن را به علي (ع) واگذارد، اما عمر چون اين مطلب را فهميد براي دفع الوقت و مانع شدن از اين عمل، ابو بكر را به بهانة وضو گرفتن به خانه برد، و ابو بكر در روز ماه رمضان به شرب خمر مشغول شد و اشعار كفرآميز سرود !!(102) سپس داستان جنگ «اشجع بن مزاحم ثقفي» را كه طرفدار ابو بكر بود با امير المؤمنين به كيفيتي شرح مي دهد كه حتى هيچ ديوانه اي نمي تواند آنرا باور كند زيرا امير المؤمنين در اين داستان براي حيازت قرية خود كه در خارج مدينه بود، مي رود و با «اشجع» روبرو مي شود و چون جنگ شروع مي شود و آثار شكست در اشجع ديده مي شود، ابو بكر گروهي را براي جنگ با امير المؤمنين به كمك اشجع نيز مي فرستد، و مع هذا امير المؤمنين بر او غلبه كرده و او را اسير گرفته و چنين و چنان مي كند كه انسان از خواندن اين افسانه ها خجالت مي كشد!  آري با اين قبيل افسانه ها و موهومات خلافات منصوصة علي يا بگو بي پايه گي اسلام را مي خواهند ثابت كنند، هرچند ندانند كه چه مي كنند! 

الهوامش
 (86)  علامة اميني از «دارقطني» روايت كرده كه : دو باديه نشين براي حكميت در اختلافي كه داشتند نزد عمر آمدند، وي نيز از علي (ع) خواست كه ميان آندو قضاوت نمايد، يكي از آندو (با لحني غير محترمانه) به آن حضرت اشاره كرد و گفت: اين ميان ما قضاوت كند؟ عمر به سويش جهيد و گريبانش گرفت و گفت: واي بر تو، آيا مي داني كه او كيست؟ او مولاي من و مولاي هر مؤمني است و كسي كه او مولايش نباشد، مؤمن نيست. همچنين آورده است كه مردي با عمر در امري مخالفت كرد، عمر نيز به حضرت علي (ع) اشاره كرد و گفت: اين مرد كه اينجا نشسته ميان ما حكم نمايد. مرد پرسيد اين مرد بزرگ شكم؟ عمر از جا برخاست و گريبان مرد را گرفته و او را از جايش بلند كرد و گفت: آيا مي داني كه را كوچك شمردي؟ اين مولاي من و مولاي هر مسلماني است. علامة اميني از كتاب «الفتوحات المكيه» نيز نقل كرده كه رويز علي (ع) در مورد عربي باديه نشين قضاوت فرمود و او به حكم آن حضرت راضي نشد.