 مطابق معناي لغوي و نه موافق معناي شرعي لفظ است. 
آري, در صورتي كه لفظ «ولى» مضاف به كلمة «أمر» قرار گيرد يعني به صورت «ولي الأمر= فرماندار» استعمال شود به معناي حاكم و امير خواهد بود ولي مي دانيم كه پيامبر (ص) بلا استثناء, در كليّة روايات فرق مختلف اسلامي, از اينكه لفظ «أمر» را مضاف اليه «ولى» يا «مولى» قرار دهد, ابا فرموده و در اين صورت نمي توان معناي خلافت پس از پيامبر را, به روايات «ولايت» تحميل نمود!  
لازم است دو نكتة مهم در اينجا كاملاً مورد توجه قرار گيرد: 
نخست اينكه اشتقاق كلمات از يك مادة لغوي, به معناي وحدت معنوي تمام مشتقات مادة مذكور نيست, بلكه معناي هر كلمه, صرف نظر از مادة اشتقاق, متكي به وضع و استعمال عرب است, مثلاً كلمة «جاء» به معناي «آمد» ولي كلمة «أجاء» به معناي «پناه برد» است, با اينكه هر دو از يك مادة لغوي هستند. در اين مورد نيز نمي توان گفت: چون لفظ «ولى الأمر» به معناي حاكم و امير و ... است , پس كلمة «مولى» يا «ولى» كه به لحاظ مادة لغوي با لفظ «والي» يا «ولي الأمر» از يك منشأ هستند نيز مفيد معناي «حاكم و امير» است. زيرا كلمات مذكور در زبان عربي ابداً بدين معني استعمال نشده و اين مسأله اي است منوط به استعمال عرب, نه اينكه شخص آنچه را كه از مجموع كلمات مشتق از يك ماده دريافته مي شود به يكايك مشتقات آن نسبت دهد, و اگر عرب صريحا لفظ «ولي» (در صورتي كه مضاف به «أمر» نباشد) يا «مولى» را به معناي«حاكم و امير» استعمال نكرده باشد, نمي توان آندو را به معناي مذكور حمل كرد.
دوم آنكه قرائن كلام هر چه باشد, به كلمة مورد نظر معنايي غير از معناي مختلفي كه عرب لفظ را صريحاً در آن معاني استعمال مي كند, نمي بخشد بلكه قرائن, از ميان معاني مشتركي كه براي كلمه وضع شده يكي را بر معناي ديگر, مرجع داشته و مفاهيم ديگر را بر كنار مي دارد, ولي موجد معناي جديدي كه عرب لفظ را در آن معني استعمال نكرده باشد, نخواهد بود. كلمة «مولى» نيز در احاديث «ولايت» بر تشويق و تحريض امت به محبت و حمايت از علي (ع) و احترام و قدرشناسي نسبت به آن حضرت دارد ولي اين قرائن معناي جديد به آن نمي دهد و نمي توان معناي «حاكم و امير بر مردم» را به آن تحميل كرد! (پايان كلام استاد «نبهاني»).
7ـ از اينها مهمتر, طريقة عجيب و بي سابقه و توجيه ناپذير بيان اصل «امامت» است. زيرا هيچ يك از اصول – و حتي بسياري از فروع- دين در قرآن كريم كه «به زبان عربي واضح و بدون اعوجاج»(69) نازل گرديده, بدين صورت اعلام نشده است. توجه به اين نكته براي افراد منصف و حق جو, بسيار راهگشا خواهد بود, زيرا در قرآن كريم دهها بلكه صدها آية واضح و خلاف ناپذير دربارة «توحيد» هست, دهها بلكه صدها آية بي چون و چرا دربارة «معاد» در دست داريم, در مورد اصل «نبوت» عامه و نيز «نبوت» پيامبر (ص) نيز آيات واضح در قرآن مجيد كم نيستند و هكذا ... در مورد شمار كثيري از فروع, نيز آيات متعدد نازل شده و در تمامي اين موارد, مقصود – لا أقل به اجمال –  بدون اتكاء به حديث, قابل حصول است. اما چرا دربارة اصل اساسي و سعادتبخش «امامت» اين روش متروك شده و به هيچ وجه آية «امامت» را در قرآن نمي يابيم؟! و آياتي كه ادعا مي شود راجع به «امامت» است آياتي است كه براي قبول ارتباط آن با اصل «امامت» غالباً بايد از توجه به آيات قبل و بعد و سياق آيات, يا خواندن آيه تا انتهاء, خودداري كنيم!! علاوه بر اين مشكل بزرگ, آيات ادعايي, بدون اتكاء به حديث, ابدا قابل استفاده نيست؟!! براستي چرا شارع در اين مورد استثناء قائل شده و براي هدايت امت, به جاي وضوح و صراحت, ايهام و ابهام را برگزيده. عجيب تر اينكه وقتي به سراغ حديث مي رويم مي بينيم حديث هم چنانكه بايد و شايد رافع ابهام نيست و در آن از لفظي استفاده شده كه به اعتراف طرفدارانش لا أقل بيست و هفت معني دارد؟!!! و به نحوي بيان شده كه با توجه به موقعيت و قرائن, دلالت آن بر غير «امامت» آشكارتر است!! در حالي كه پيامبر اكرم كه بر هدايت خلق حريص(70) و «أفصح من نطق بالضاد»(71) بود بي ترديد براي هدايت امت و اتمام حجت, چنين موضوع اساسي و مهمي را با ترديد ناپذيرترين عبارات بيان مي فرمود, نه آنكه از اسلوبي پيچيده و شبهه ناك استفاده كند!!(72)
آيا اهميت اصل «إمامت» از ماجراي زيد – كه نامش صريحاً در قرآن ذكر شده – كمتر است؟! آيا مي توان بين اصول دين تا اين اندازه تفاوت قائل شد؟! كه همه را به وضوح بيان كنيم و يكي را مبهم گذاريم؟!! آيا طرفداران «امامت منصوصه» به اين مسأله انديشيده اند كه چرا در قرآن از اصل «امامت» كه به عقيدة آنان از «نبوّت ورسالت» بالاتر است(73)، اثر واضحي نيست؟ آيا گويندة ﴿...مَّا فَرَّطْنَا فِي الكِتَابِ مِن شَيْءٍ ...﴾(74) (الأنعام/38) و ﴿... وَنَزَّلْنَا عَلَيْكَ الْكِتَابَ تِبْيَانًا لِّكُلِّ شَيْءٍ وَهُدًى وَرَحْمَةً وَبُشْرَى لِلْمُسْلِمِينَ﴾(75) (النحل/89) از ذكر مسألة «امامت» فروگذار مي كند؟! آيا اهميت ماجراي اصحاب كهف كه حتى از ذكر سگشان در قرآن قصور نشده ، از مسألة «امامت» بيشتر است؟ آيا كتابي كه براي هدايت مردم تا قيامت نازل شده، موضوعي كه قرن ها موجب تفرقه و اختلاف در بين امت است، و حتى به جنگ ها و منازعات در ميانشان منجر شده ، ترك مي كند و ماجرا هاي گذشتگان از قبيل ذو القرنين و لقمان و هارون عليه السلام و قارون و .... را به تفصيل شرح مي دهد؟ آيا پروردگار مهرباني كه از ذكر پشه ابا ندارد از ذكر صريح مسألة «امامت» امتناع مي كند؟!! آيا اين است روش هدايت مردم؟!!
به نظر ما، هر كه با قرآن انس و آشنايي داشته باشد، ترديد نخواهد كرد كه اين نحو بيان متناسب با روش قرآن كريم نيست. (64) علامة اميني از «بُرَيْدَة» روايت زير را نقل كرده است: «عن بريدة قال: غزوت مع علي اليمن، فرأيت منه جفوة فلما قدمت على رسول الله (ص) ذكرت عليّاً فتنقَّصته، فرأيت وجه رسول الله يتغير، فقال: يا بريدة! ألست أولى بالمؤمنين من أنفسهم؟ قلت: بلى يا رسول الله، قال: من كنت مولاه فعلي مولاه» = "با علي (ع) رهسپار يمن شدم و در اين سفر از او خشونتي ديدم چون به نزد رسول خدا (ص) آمدم، علي را به بدي ياد و از او انتقاد كردم، ديدم كه رخسار پيامبر (ص) [از رنجيدگي] متغير مي شد. آن حضرت فرمود: اي بريده آيا به مؤمنين از خودشان سزاوارتر نيستم؟ عرض كردم: آري يا رسول الله، فرمود: هركه من مولاي اويم علي نيز مولاى اوست " (الغدير، ج1، چاپ سوم، ص 384).
(65)  بنا بر مذهب تشيع چنانكه در «كافي» مذكور است، هر امامي در آخرين لحظة حيات معصوم پيش از خود به امامت نائل مي شود. ر. ك. «اصول كافي، روايات 717 إلي 719» و روايات 983 إلي 985 از «كتاب الحجه» جلد اول، ص 274، 275 و 381. 
(66) الغدير، تأليف علامه عبد الحسين اميني تبريزي، چاپ دوم، ج اول، ص 362 و 363. براي لفظ «مولي» معناي «وارث» و «شوهر خواهر» مرد نيز ذكر شده است.
(67) واژة «مُوْلَي» داراي معاني مختلف و متعددي است كه جز با وجود قرينه معنايش آشكار نمي شود. اين واژه و جمع آن (= مَوَالِي) در ق