 اند پس حضرت امير نزد ايشان ديده و دانسته خائنين و مفسدين را والي امور مسلمانان مي فرمود و آخر كار آن خائنان مال خوري كرده حقوق مسلمين گرفته گريخته مي رفتند و غير از پند نامه و وعظ و نصيحت مدار كسي نمي دانست شد و عثمان بيچاره كورانه نادانسته بنابر حسن ظن خود تفويض اعمال مي كرد و از آن ها خيانت ها به ظهور مي رسيد و عثمان بر كرده خويش پيشماني مي شد حالا قصه عامل ديگر از عمال حضرت امير بايد شنيد كه با خاندان خود حضرت امير كه كعبه و قبله خلايق و جاي دين و ايمان جميع طوايف است چه كرد و چه انديشيد و آن عامل مردود زياد ولد الزنا است كه صوبه دار ملك فارسي و شيراز بود و آن بي حيا به ولد الزنا بودن افتخار مي كرد و اين را ببانگ بلند مي گفت و بر مادر خود كه كنيزكي بود سميه نام گواهي زنا مي داد قصه اش آن كه ابو سفيان پدر معاويه در جاهليت با زني سميه نام كه كنيزك حارث ثقفي طيب مشهور بود گرفتار شد و ليل و نهار نزد او آمد و رفت مي كرد و حظ نفس بر ميداشت در همان ايام سميه پسري آورد كه نام او زياد است ليكن چون آن كنيزك مملوكه حارث بود و هم در نكاح غلام حارث آن پسر را در صغر سن بعبد الحارث لقب مي كرد و تا آن كه كثير السن هوشيار شد و آثار نجابت و بلاغت و خوش تقديري لساني او زبان زد خلايق گشت و زيركي و فطنت او شهره آفاق گرديد روزي عمرو بن العاص كه يكي از بزرگان قريش و دهاه ايشان بود گفت لو كان هذا الغلام من قريش لساق العرب بعصاه ابوسفيان اين را شنيد و گفت و الله اني لا عرف من وضعه في بطن امه حضرت امير هم آن مقام حاضر بود پرسيد كه من هو يا اباسفيان فقال ابوسفيان انا فقال مهلا يا اباسفيان فقال اباسفيان 

و اما و الله لولا خوف شخص * يراني يا علي من الاعادي 

لا ظهر سره صخر بن حرب * و لم تكن المقاله عن زياد

 و قد طالت مجاملتي ثقيفا * و تركي فيهم ثمر الفؤاد 

زياد هم اين قصه را شنيده بود و از فرط بي حيائي پيش مردم مي گفت كه من در اصل نطفه ابو سفيان و از نسل قريش ام چون امير المومنين اورا والي فارس ساخت و در ضبط بلاد و اصلاح فساد از وي تردد نمايان و تدبيرات نيك به ظهور رسيد معاويه با او پنهان مكاتبه و مراسله شروع كرد و خواست كه اورا به طمع استلحاق به نسب خود رفيق سازد و از رفاقت امير جدا كند كه جدا شدن اين قسم سردار خويش تدبير صاحب جمعيت از حريف غنيمت است و اورا وعده مصم داد كه اگر بسوي من آيي ترا برادر خود خوانم و از اولاد ابوسفيان قرار دهم چه آخر نطفه ابوسفياني در نجابت و شهامت و فطانت و زيركي شاهد صدق اين دعوي داري چون حضرت امير بر اين مكاتبات و مراسلات پنهاني وقوف يافت بسوي زياد نامه نوشت كه عبارتش اين است قد عرفت ان معاويه كتب اليك يستزل لبك و يستفل غربك فاحذره فانما هو شيطان ياتي المرء من بين يديه و من خلفه و عن يمينه و عن شماله ليقتحم غفلته و يستلب عزته فاحذره ثم احذره و كان من ابي سفيان في زمن عمر بن الخطاب فلته من حديث النفس و نزعه من نزعات الشيطان لا يثبت بها لنسب و لا يستحق بها ميراث و المتعلق بها كالواغل المدفع المنوط المذبذب چون اين نامه را زياد خواند گفت و رب الكعبه شهد لي ابوالحسن باني ابن ابي سفيان و اين هم از راه كمال بي حيائي بود تا وقت شهادت حضرت امير به حال ظاهر داري مي كرد و ترك رفاقه آن جناب بي پرده نمي نمود چون بعد از شهادت حضرت امير سيدنا و مولانا الحسن المجتبي تفويض امر ملك و سلطنت بمعاويه فرموده و معاويه در استمالت زياد كه سرداري بود با جميعت فراوان وخيلي مدبر و شجاع و زيرك و پادشاهان را از اين مردم ناگريز است زياده از حد گذرانيده تا در وفات او مانند رفاقت حضرت امير ترددات شايسته نمايد به همان كلمه ابو سفيان كه به حضور عمرو بن العاص و حضرت امير از زبان آمده بود تمسك جسته اورا برادر خود قرار داد و در سنه چهل و چهار از هجرت در القاب اوزياد ابن ابي سفيان رقم كرد و در مملكت منادي گردانيد كه اورا زياد بن ابي سفيان مي گفته باشند حالا شرارت اين زياد زنا زاد بايد ديد كه بعد از وفات معاويه اول فعلي كه از او صادره شد عداوت اولاد حضرت امير بود تا وقتي كه سبط اكبر حسن مجتبي درقيد حيات ماند قدري ملاحظه مي كرد چون آن جناب هم رحلت فرمود و زياد از طرف معاويه والي عراق شد و در كوفه تصرف او به هم رسيد پيش از همه كارها سعيد بن شريح را كه از خلص شيعيان جناب امير بود و از محبين و مخلصين آن خاندان عالي شان در پي افتاد و خواست تا اورا گرفته مصادره نمايد او خبر دار شده گريخته در مدينه منوره خود را به امام ثاني سيد الشهداء خاتم ال العبا سيدنا و امامنا الحسين رضي الله عنه رسانيد و زياد خانه اورا در كوفه ضبط نمود و نقد و جنس اورا ربود بعد از آن خانه اورا هدم و سوختن فرمود چون اين ماجرا بگوش مبارك حضرت امام رسيد در اين مقدمه نامه سفارش براي زياد بنا براين گمان كه آخر از رفقاي قديم جناب امير است و نمك پرورده آن درگاه تا كجا داد بي حيائي خواهد داد و نرد بي‌وفائي خواهد باخت رقم فرمود كه عبارتش اين است من الحسين بن علي الي زياد اما بعد فقد عمدت الي رجل من المسلمين له ما لهم و عليه ما عليهم فهدمت داره و اخذت ماله و عياله فاذا اتاك كتابي هذا فابن داره و اردد اليه ماله و عياله فاني قد اجرته فشفعني فيه در جواب حضرت امام آن كافر النعم اين قسم مي نويسد من زياد ابن ابي سفيان الي الحسين بن فاطمه اما بعدفقد اتاني كتابك تبدا فيه باسمك قبل اسمي و انت طالب للحاجه و انا سلطان و انت سوقه و كتابك ايل في فاسق لايوديه الا فاسق مثله و شر من ذلك اذا اتاك و قد آويته اقامه منك علي سوء الراي و رضي بذلك و ايم الله لا يسبقني اليه سابق و لوكان بين جلدك و لمك فان احب لحم الي ان اكله للحم انت فيه فاسلمه بجريرته الي من هو اولي به منك فان عفوت عنه لم اكن شفعتك فيه و ان قتلته لم اقتله الا بحبه اياك چون اين نامه نا پاك كه صاحب آن را حق تعالي عدل خود چشاند زياده از اين چه گوئيم به حضرت امام رسيد به جنس آن را نزد معاويه ملفوف كرده فرستاد و رقم فرمود كه قصه چنين است و من زياد را چنين نوشته بودم و او در جواب من اين نامه نوشته است به مجرد رسيدن اين نامه معاويه بر آشفت و بدست خود براي زياد نوشت من معاويه بن ابي سفيان الي زياد اما بعد فان الحسين بن علي بعث الي بكتابك اليه جواب كتابه اليك في ابن شريح فعلمت انك بين رايين راي من ابي سفيان و راي من سميه اما رايك من ابي سفيان فحلم و عزم و اما الذي من سميه فكما يكون راي مثلها و من ذلك كتابك الي الحسين تشتم اباه و تعرض له بالفسق ولعمري انت اولي بالفسق من الحسين و لابوك اذ كنت تنسب الي عبد اولي بالفسق من ابيه و ان كان الحسين بدا باسمه ارتفاعا عنك فان ذلك لم يضعك و اما تشفيعه فيما شفع فيه فقد دفعته عن نفسك الي من هو اولي به منك فاذا اتاك كتابي هذا فخل ما في يدك لسعيد بن شريح و ابن له داره و لا تعرض له و اردد عليه ماله و عياله فقد كتبت الي الحسين ان يخبر صاحبه بذلك فان شاء اقام عنده و ان شاء رجع ال