وست و الا كدام رئيس جزئي گوارا مي‌كند كه او را به حضور اعيان و اكابر زني نادان قايل و ملزم گرداند و او سكوت نمايد چه جاي آنكه او را تحسين و آفرين كند اين قصه را در مطاعن او آوردن كمال بي‌انصافي است اگر بالفرض بداهت عمر رضي الله عنه را جواب ديگر ميسر نمي‌شد اين قدر خو از دست نرفته بود كه مي‌فرمود اين زن را بكشيد كه من ذكر سنت پيغمبر مي‌كنم و اين بي‌عقل قران را مقابل مي‌آورد مگر پيغمبر قرآن را نمي‌فهميد يا اين زن از او بهتر مي‌فهمد ليكن شأن اكابر دين همين را اقتضاء مي‌فرمايد كه بوي از نفسانيت و سخن پروري در جوهر نفوس ايشان نماند و محض اتباع حق منظور ايشان افتد خواه نزد خود ايشان باشد خواه نزد غير خود و از آنجا كه جميع كبراي دين و ارباب يقين در اين منقبت عظمي يك قدمند از حضرت امير نيز مثل اين قصه به صدور آمده اخرج ابن جرير و ابن عبدالبرعن محمد بن كعب قال سأل الرجل علياً عن مسأله فقال فيها فقال الرجل ليس هكذا و لكن كذا و كذا قال علي اصبت و اخطانا «فَبَدَأَ بِأَوْعِيَتِهِمْ قَبْلَ وِعَاءِ أَخِيهِ ثُمَّ اسْتَخْرَجَهَا مِنْ وِعَاءِ أَخِيهِ كَذَلِكَ كِدْنَا لِيُوسُفَ مَا كَانَ لِيَأْخُذَ أَخَاهُ فِي دِينِ الْمَلِكِ إِلَّا أَنْ يَشَاءَ اللَّهُ نَرْفَعُ دَرَجَاتٍ مَنْ نَشَاءُ وَفَوْقَ كُلِّ ذِي عِلْمٍ عَلِيمٌ «76»«يوسف» اين منقبت عظمي را هم فرقه نواصب خذلهم الله در صورت طعن ديده اند به دستور فعل شنيعه شيعه در حق عمر و لنعم ما قيل.

بيت:

چشم بدانديش پراگنده باد * عيب نمايد هنرش در نظر

در اينجا بايد دانست كه اگر در يك مسأله غير امام خوب فهمد و امام را آن دقيقه معلوم نشود و لياقت امامت مسلوب نمي‌گردد زيرا كه حضرت داود كه نبي بود و به نص الهي خليفه وقت قوله تعالي «يَا دَاوُودُ إِنَّا جَعَلْنَاكَ خَلِيفَةً فِي الْأَرْضِ فَاحْكُمْ بَيْنَ النَّاسِ بِالْحَقِّ وَلَا تَتَّبِعِ الْهَوَى فَيُضِلَّكَ عَنْ سَبِيلِ اللَّهِ إِنَّ الَّذِينَ يَضِلُّونَ عَنْ سَبِيلِ اللَّهِ لَهُمْ عَذَابٌ شَدِيدٌ بِمَا نَسُوا يَوْمَ الْحِسَابِ «26»«ص» در فهم حكم گوسفندان شخصي كه زراعت شخص ديگر را تلف كرده بودند از حضرت سليمان كه نه در آن وقت نبي بود و نه امام متأخر گرديد و حضرت سليمان عليه السلام صبي كه صغير السن بود بر حضرت داود سبقت كرد و حكم الهي را دريافت روي ابن بابويه في الفقيه عن احمد بن عمر الجلبي قال سألت ابا الحسين عن قوله تعالي «وَدَاوُودَ وَسُلَيْمَانَ إِذْ يَحْكُمَانِ فِي الْحَرْثِ إِذْ نَفَشَتْ فِيهِ غَنَمُ الْقَوْمِ وَكُنَّا لِحُكْمِهِمْ شَاهِدِينَ «78»«الانبياء» قال حكم داود برقاب الغنم و فهم الله سليمان ان الحكم لصاحب الحرث في اللبن و الصوف پس اگر بالفرض حكم يك مسئله به زني نادان بفهمانيد و به عمر نفهمانيد امامت او را چه باك كه نبوت حضرت داود را در مانند اين واقعه خللي نشد و ظاهر است كه امامت نيابت نبوت است و هيچكس در عالم نخواهد بود الا كه از نفس خود تجربه كرده باشد كه در بعضي اوقات از بعضي بديهيات غافل شده و كساني كه در مرتبه عقل و فهم خيلي از او كمتر و پايين‌تر هستند او را بر آن متنبه ساخته‌اند ليكن بغض و عناد را علاجي نيست.
طعن هشتم آنكه عمر رضي الله عنه حصه اهل بيت از خمس كه به نص قرآني ثابت است قوله تعالي «وَاعْلَمُوا أَنَّمَا غَنِمْتُمْ مِنْ شَيْءٍ فَأَنَّ لِلَّهِ خُمُسَهُ وَلِلرَّسُولِ وَلِذِي الْقُرْبَى وَالْيَتَامَى وَالْمَسَاكِينِ وَابْنِ السَّبِيلِ إِنْ كُنْتُمْ آَمَنْتُمْ بِاللَّهِ وَمَا أَنْزَلْنَا عَلَى عَبْدِنَا يَوْمَ الْفُرْقَانِ يَوْمَ الْتَقَى الْجَمْعَانِ وَاللَّهُ عَلَى كُلِّ شَيْءٍ قَدِيرٌ «41»«الانفال» به ايشان نداد پس خلاف حكم قرآن نمود جواب آنكه اين طعن پيش مذهب اماميه درست نمي‌شود زيرا كه نزد ايشان اين آيت براي بيان مصرف خمس است نه براي استحقاق پس اگر امام وقت را صواب ديد چنان افتد كه يك فرقه را خاص كند از اين چهار فرقه در قرآن مجيد مذكورند روا باشد و همين است مذهب جمعي از اماميه چنانچه ابوالقاسم صاحب شرايع الاحكام كه ملقب به محقق است نزد اماميه و غير او از علماي ايشان به اين معني تصريح كرده‌اند و بر اين مذهب سندي نيز از ائمه روايت مي‌كنند پس اگر يك دو سال عمر رضي الله عنه به ذوي القربي چيزي از خمس نداده باشد بنا بر استغناي ايشان از مال خمس يا بنا بر كثرت احتياج اصناف ديگر نزد ايشان محل طعن نمي‌تواند شد و مدلول آيت نيز همين است كه اين هر چهار فرقه يعني ذوي القربي و يتيمان و مساكين و مسافران لياقت آن دارند كه خمس به اينها داده شود خواه به هر يك از اينها برسد خواه به يك دو فرقه به دليل آيت زكات و هو قوله تعالي «إِنَّمَا الصَّدَقَاتُ لِلْفُقَرَاءِ وَالْمَسَاكِينِ وَالْعَامِلِينَ عَلَيْهَا وَالْمُؤَلَّفَةِ قُلُوبُهُمْ وَفِي الرِّقَابِ وَالْغَارِمِينَ وَفِي سَبِيلِ اللَّهِ وَابْنِ السَّبِيلِ فَرِيضَةً مِنَ اللَّهِ وَاللَّهُ عَلِيمٌ حَكِيمٌ «60»«التوبه» كه در آن آيه هم مقصود بيان مصرف است بر مذهب صحيح پس اگر شخصي تمام زكات خود را به يك گروه از اين هشت فرقه مذكوره ادا نمايد روا باشدو حضرت امير نيز در ايام خلافت خود حصه ذوي القربي خود نگرفته بلكه بر طور عمر رضي الله عنه فقرا و مساكين بني هاشم را از آن داده آنچه باقي مي‌ماند به ديگر فقرا و مساكين اهل اسلام تقسيم نموده پس چون فعل عمر رضي الله عنه موافق فعل معصوم باشد چه قسم محل طعن تواند شد روي الطحاوي والدارقطني عن محمد بن اسحاق انه قال سألت ابا جعفر محمد بن علي بن الحسين ان امير المؤمنين علي ابن ابي طالب لما ولي امر الناس كيف صنع في سهم ذوي القربي فقال سلك به والله مسلك ابي بكر و عمر زاد الطحاوي فقلت فكيف انتم تقولون قال والله ما كان اهله يصدرون الا عن رائه و فعل عمر رضي الله عنه در تقسيم خمس آن بود كه اول به فقرا و ايتام از اهل بيت مي‌رسانيد و مابقي را در بيت المال مي داشت و در مصرف بيت المال خرج مي‌كرد و لهذا روايت دادن اهل بيت نيز از عمر رضي الله عنه متواتر و مشهور است روي ابوداود عن عبدالرحمن ابن ابي ليلي عن علي ابن ابابكر و عمر قسم سهم ذوي القربي لهم و اخرج ابوداود و ايضاً عن جبير بن مطعم ان عمر كان يعطي ذوي القربي من خمسهم و اين حديث صحيح است چنانچه حافظ عبدالعظيم منذري بر آن تصريح نموده و تحقيق اين امر آنچه از تفحص روايات معلوم مي‌شود آن است كه ابوبكر و عمر رضي الله عنهما حصه ذوي القربي از خمس مي‌برآوردند و به فقرا و مساكين ايشان مي‌دادند و ديگر مهمات ايشان را از آن سرانجام مي‌كردند نه آنكه به طريق توريث غني و فقير و محتاج و غير محتاج ايشان را بدهند چنانچه در حضور پيغمبر صلي الله عليه و سلم هم نيز همين معمول بود و حالا هم مذهب حنفيه و جمع كثير از اماميه همين است كما سبق نقله عن الشرايع قال في الهدايه اما الخمس فيقسم عل