 كنم و جميع محرمات را مباح سازم هرچه خواهيد كرده باشيد بشرطی كه با هم تقاتل و تنازع نكنيد و از اطاعت امام خود بيرون نرويد بعد از وی پسر او محمد بن حسن و بعد از او نبيره او اعلاء الدين محمد بن جلال الدين حسن محمد بن الحسن بر همين روش بودند اما جلال الدين حسن كه پسر صلبی محمد بن حسن بود منكر مذهب آباء خود گشت و مسلمان پاك شد و حسن اسلام او در تواريخ مشهور و معروف است تا آنكه كتابخانه آباء خود را كه مملوء و مشحون بود به اكاذيب و زندقه و الحاد احراق نمود و در طعن اسلاف خود مبالغه مي نمود و اساس مذهب باطنيه را بركند و اتباع و رعايای خود را امر بمعروف و نهي از منكر شروع كرد و مساجد عاليه در قلاع و حصون خود آبادان ساخت و خليفه و اهل بغداد را بر حسن اسلام خود آگاه كرد و مادر خود را برای حج خانه كعبه با تحف و هدايا روان فرمود اما علاء الدين پسر او برخلاف روش پدرش موافق اسلاف خود ملحد شد و پسر علاء الدين كه ركن الدين لقب داشت نيز بر روش ملاحده بود و در وقت او تركان تتار يعنی چنگيزيه مملكت او را خراب و قدر او را بی آب ساختند چندی در قلعة الموت تحصن گزيد و آخر حلقه اطاعت ايشان در گوش كشيد و همراه ايشان شد او را همراه گرفته به اوطان خود رجوع كردند در اثناء راه مرد و بعد مردن او پسر او كه در قلعة الموت مانده بود خروج كرد و خود را جديد الدوله ملقب ساخت چون رؤساء تتار از حال او خبردار شدند لشكرها بر سر او فرستادند و او را تباه كردند و جمعيت او متفرق گشت و در قری طبرستان بحال اختفا مرد و بعد از وی كسی مدعی امامت نماند از فرق اسماعيليه باطنيه و قرامطه و سبعيه و حميريه ملاحده اند و مهدويه بظاهر احكام شريعت معتقد بوده اند و اكفر اينها حميريه اند و از اين تفصيل معلوم شد كه اسماعيليه ده فرقه اند و سيزده فرقه از اماميه وراء اسماعيليه سابق شمرده شد بيست و سه فرقه از اماميه مذكور شدند فرقه بيست و چهارم افطحيه اند كه آنها را عمائيه نيز گويند زيرا كه اصحاب عبدالله بن عماء اند قائل به امامت عبدالله بن جعفر صادق اند كه ملقب به افطح بود لانه كان افطح الرجلين و برادر حقيقی اسماعيل بن جعفر بود و معتقد موت و رجعت اويند زيرا كه او خلفی نه گذاشت تا سلسله امامت در نسل او جاری ميشد فرقه بيست و پنجم اسحاقيه اند بامامت اسحاق بن جعفر اعتقاد دارند و اسحاق بن جعفر في الواقع در علم و تقوی و ورع و زهد شبيه به پدر بزرگوار عالی مقدار خود بود سفيان بن عيينه و جمعی ديگر از ثقات محدثين اهل سنت از وی روايات دارند فرقه بيست و ششم قطعيه اند اصحاب مفضل بن عمرو و لهذا اينها را مفضليه نيز گويند قايل به امامت موسی كاظم اند و قطع ميكنند به موت او و فرقه بيست و هفتم موسويه اند كه در موت و حيات امام موسی كاظم تردد دارند و باين سبب توقف می كنند بر امامت موسی كاظم و بعد از وی سلسله امامت را جاری ننمايند فرقه بيست و هشتم ممطوريه اند قايل به حيات موسی كاظم و گويند او حي لايموت است و اوست مهدی موعود منتظر و تمسك كنند بحديث مرتضوی كه «سابعهم قائمهم سمي صاحب التوريه» و اينها را ممطوريه از آن گويند كه نوبتی با قطعيه مناظره كردند رئيس قطعيه يونس بن عبدالرحمن اينها را گفت كه انتم اهون عندنا من الكتاب الممطوره از آن باز اين لقب بر ايشان ماند فرقه بيست و نهم رجعيه اند قايل اند بموت موسی كاظم ليكن رجعت او را منتظراند و اين هر سه فرقه را واقفيه نيز گويند زيرا كه امامت را بر موسی كاظم موقوف ميدارند فرقه سی ام احمديه اند قايل به امامت احمد بن موسی الكاظم بعد از موت موسی كاظم فرقه سی و يكم از اماميه كه گويا فرد كامل آنها است و عند الاطلاق از لفظ اماميه متبادر می شوند «اثناعشريه»اند قايل اند به امامت علی بن موسی الرضا بعد از او به امامت پسر او محمد تقي معروف بجواد و بعد از او به امامت پسر او علی نقي معروف بهادی بعد از او به امامت پسر او حسن عسكری بعد از او به امامت پسر او محمد مهدی و او را قايم منتظر ميدانند و متوقع خروج او باشند و با هم در وقت غيبت او و سن و سال او اختلاف كرده چند فرقه شده اند بلكه بعضي بموت و رجعت او نيز قايل‌اند باين حساب عدد فرقه‌های اماميه تا سی و نه ميرسد فرقه سی و دوم جعفريه اند بعد از حسن عسكری به امامت جعفر بن علی كه برادر او بود قايل اند گويند كه حسن عسكری اولاد نگذاشت و منكر تولد مهدی اند. طعن نهم آنكه از عمر بن الخطاب رضي الله عنه مرويست كه گفت الا ان بيعه ابي بكر كانت فلته و قي الله المومنين شرها فمن عاد الي مثلها فاقتلوه و در روايه بخاري الفاظ ديگرند كه حاصل معني آن همين است پس اين روايت صريح دلالت مي‌كند كه بيعت ابوبكر ناگاه بي‌مشورت و بي تأمل واقع شده بود و بي تمسك به دليلي او را خليفه كردند پس خلافت او مبتني بر اصلي نباشد پس امام برحق نبود. جواب اين كلام عمر در جواب شخصي واقع است كه مي‌گفت در زمان او در زمان او كه اگر ما را موت برسد من با فلاني بيعت خواهم كرد و او را خليفه خواهم ساخت زيرا كه ابوبكر هم يك دو كس اولاً فلته بيعت كرده بودند آخر اين مقدمه كرسي نشين شد همه مهاجر و انصار تابع او شدند و در بخاري اين كلام مذكور است پس معني كلام عمر رضي الله عنه در جواب اين سايل آن است كه بيعت يك دو كس بي‌تأمل و مراجعت مجتهدين و مشوره اهل حل و عقد صحيح نيست و آنچه در حق ابوبكر رضي الله عنه واقع شد هر چند ناگاه بود بي‌تأمل و مراجعت اما به جاي خود نشست و حق به حقدار رسيد و بي‌جا نيفتاد بسبب ظهور براهين خلافت او از امامت نماز و ديگر قرائن حاليه و مقابله پيغمبر صلي الله عليه و سلم در معاملاتي كه با او مي‌كرد و افضليت او بر ساير صحابه و هر كس را بر ابوبكر رضي الله عنه قياس نتوان كرد بلكه اگر ديگري اين قسم بيعت نمايد او را به قتل بايد رسانيد كه آنچه واجب است از تأمل و اجتهاد و اجتماع اهل حل و عقد نكرد و باعث فتنه و فساد شد در اهل اسلام و در آخرين اين كلام كه شيعه او را براي ترويج شبهه خود نقل نكرده‌اند اين لفظ هم واقع است و ايكم مثل ابي بكر يعني كيست در شما مثل ابوبكر در فضيلت و خيريت و عدم احتياج به مشورت و تأمل در حق او پس معلوم شد كه معني وقي الله شرها همين است كه خلافت ابوبكر رضي الله عنه هر چند به عجلت واقع شد در سقيفه بني ساعده به ملاحظه پرخاش انصار و فرصت مشورتها و مراجعتهاي طويل نيافتم ليكن آنچه از اين عجلت خوف مي‌باشد كه بيعت به جاي خود نيفتد و نالايق بر منصب او مستولي گردد به عنايت رباني واقع نشد و حق به مركز قرار گرفت و ظاهر است كه مراد عمر رضي الله عنه اين نيست كه بيعت ابوبكر رضي الله صحيح نبود و خلافت او درست نشد زيرا كه عمر و ابوعبيده بن الجراح همين دو كس اول به ابوبكر صديق در سقيفه بيعت نموده‌اند بعد از آن ديگران و هر دو در حق ابوبكر در آن وقت گفته‌اند كه انت خيرنا و افضلنا و اين كلمه ايشان را جميع حاضران از مهاجرين و انصار انكار نكرده بلكه مسلم داشته پس خيريت و افضليت ابوبكر نزد جميع صحابه مسل