مخاريق» نبذى از آن ذكر كرده و اين عبدالله بن ميمون قداح شخصى بود ملحد و زنديق و دشمن دين اسلام مي‌خواست به نهجى در اين دين فساد نمايد قاپو نمى ‌يافت واين وقت او را نان در روغن افتاد به دستور عبدالله بن سبأ كه اصل و منشأ تشيع است خلاصه كلام آنكه بعد از طول صحبت و ملازمت اين هر دو با هم عهد و ميثاق نموده جدا شدند مبارك به كوفه رسيد و شيعه كوفه را «به مذهب اسماعيليه» دعوت آغاز نهاد و فرقه خود را به «مباركيه» و «قرمطيه» ملقب ساخت زيرا كه قرمط لقب مبارك بود و عبدالله بن ميمون به كوهستان عراق رفت و كوهيان و حوش سيرت را به زور طلسمات و نيرنگات در دام خود كشيد و هر يكى را از اتباع خود وصيت كرد كه مذهب خود رااز ديگرى پنهان دارد كه «استر ذهبك و ذهابك و مذهبك» و گروه خود را به ميمونيه ملقب كرد چون از كوهستانيان خاطر خود را جمع كرد و زور بازو حاصل نمود شخصى را خلف نام نائب خود كرد و به خراسان و قم و كاشان رخصت نمود و امر به دعوت كرد و خود به بصره متوجه شد و در پى اضلال و اغواى آنها گرديد و خلف اول به طبرستان رفت و شيعه آنجا را به مذهب ميمونيه دعوت گرفت و گفت كه مذهب اهل بيت همين است و «اهل البيت ادرى بما فيه» و جماهير فرق مسلمين از خود مذهبها تراشيده در ضيق تكاليفات و تشريعات گرفتار شده‌اند و از لذائذ و طيبات محروم مانده باز به سمت نيشاپور متوجه شد و شيعه آنجا را در همين خارستان كشيد و در بعضى از روستاهاى نيشاپور نيز اقامت گزيد چون اين خبر به رؤساى اهل سنت رسيد در پى تنبيه او شدند خود را پنهان برآورده به سمت رى متوجه شد و مردم آنجا را اغوا شروع كرده و تا بود كار او همين بود و چون نايبان ملك الموت كار او را تمام كردند بعد از او احمد نام پسر او قائم مقام پدر شد و شخصى را كه غياث نام داشت نايب خود كرد و به ملك عراق فرستاد و اين غياث مردى بود اديب و شاعر و مكار و غدّار و اول مصنفين باطنيه اوست او را كتاب است مسمى به «بيان در اصول مذهب باطنيه» و آن كتاب را مرصع كرده است به امثال عرب و اشعار دلكش ايشان و در ضمن استدلال اخبار و آيات بسيار مى‌آورد و معنى وضوء و صلاة و صوم و حج و زكات و ديگر احكام بر طريق باطنيه بيان كرده به شواهد نعت آن را به اثبات رسانيده مي‌گويد كه مراد شارع همين است و آنچه عوام فهميده‌اند محض خطا و غلط است و در زمان غياث مذكور مذهب باطنيه را رونقى عظيم پيدا شد و مردم را روش جديد و سهل كه كمال بى ‌‌باكى و اباحت در آن يافتند به غايت پسند خاطر و دلچسب افتاد هزاران هزار جاهل و فاسق در ربقه اطاعت او درآمدند و از بلاد دور دست به سمت او دويدند و اين حادثه در سنه دو صد و دو اتفاق افتاد كه در حديث صحيح ظهور الآيات بعد المائتين اشاره به آن فرموده بودند و اينجا تشيع با الحاد و فلسفيه انضمام يافته و بول با براز و خون حيض آميخته طرفه معجونى به هم رسيد كه دجال هم به صد رشك آن مى ‌برد در همين اثنا كه غياث به اوج ضلالت رسيده در اغوا سحر كاريها مى ‌نمود شخصى نزد او آمد و گفت كه اى در چه خيالى رؤساى اهل سنت و جماعت ميى خواهند تو را بكشند خبردار شو و راه خود بگير غياث به مجرد استماع اين خبر وحشت اثر افتان و خيزان و سراسيمه و حيران به مروشاه جهان گريخت و مدتى به اختفاء گذرانيد ليكن در عين اختفاء كار خود مى ‌كرد و هر كه با او در ميى خورد او را از راه مى ‌برد بعد از مدتى باز قصد رى كرد باز هم او را واهمه از طرف اهل سنت پيدا شد باز گريخت در اثناى راه جان به قابض الارواح سپرد و عبدالله بن ميمون قداح به شنيدن خبر فوت او خيلى در تب و تاب او شد و آخر به كمال اندوه جان داد و در بصره مدفون شد و پسر خود را كه نيز احمد نام داشت خليفه خود ساخت آن پسر زياده بر پدر داد شرارت و اضلال دادى اول از بصره به شام رفت و در آنجا به جهت بقاياى نواصب مروانيه و تعصب ايشان كارى پيش نبرد بعد از آن به مغرب زمين روى نهاد و در آنجا جمعى را از راه برد باز به شام آمد و از آنجا به بصره مراجعت نمود و به پدر ملحق شد بعد از او پسر او محمد نام به مقام پدر نشست اولاً به مغرب زمين روى آورد و در آنجا جاه و عزت و قدر او افزود و دعوا كرد كه من مهدى موعودم. مردم بسيار با اين فريب او از جا رفته و متابعت او گزيدند و بر افريقيه و ديگر بلاد مغرب مسلط گرديد و اتباع خود را به مهدويه ملقب كرد باز مهدويه را با هم مدتى اختلاف و افتراق افتاد دو فرقه شدند سببش آنكه مستنصر كه از اولاد محمد مهدى مذكور سلطان مصر و مغرب بود اولاً بر امامت برادر خود كه نزار نام داشت بعد از خود نص نمود و ثانياً بر امامت پسر خود كه مستعلى بود نيز نص ديگر نمود و جمعى بمقتضاى نص اول رفتند و نزار را امام دانستند و گفتند كه نص ثانى لغو است زيرا كه نص اول كار خود كرده بود و جمعى ديگر نص ثانى را ناسخ نص اول قرار دادند و مستعلى را امام به حق قرار دادند باز از فرقه اسماعيليه شخصی كه محمد بن على برقعى گفته مي‌‌شد در اهواز خروج كرد در سنه دوصد و پنجاه و پنج و خود را به علويه منسوب ساخته و دعواى امامت آغاز نهاد و حال آنكه وى از علويان نبود مگر آنكه بعضى از علويان مادر او را نكاح كرده بود و او همراه مادر در خانه آن علوى پرورش يافته بود و خود را به آن علوى منسوب كرد و بر خوزستان بصره و اهواز مستولى شد و خلقی بسيار را گمراه كرد و فرقه خود را برقعيه ملقب كرد معتضد عباسى لشكرى بر سر او فرستاد او را شكست داد باز شورش كرد باز شكست خورد در همين زد و خورد پانزده سال گذرانيد آخر در سنه دو صد و هفتاد لشكرى گران بر سر او آمد و او و اتباع او بعد از جد تمام در قتال و جدال هزيمت فاحش يافتند و برقعى اسير شده و به بغداد رفت معتضد او را بكشت و بر دار كشيد باز در سنه دوصد و هفتاد و هشت يكى ديگر از اسماعيليه پيدا شد نام او حكم بن هاشم كه او را به مقنع لقب كرده بودند مردى فيلسوف و ماهر در هر صنعت خصوصاً در فن بلاغت و علم شعبده و حيل و طلسمات و سحر و نير نجات و اكثر علوم فلاسفه را نيك می ‌دانست و غرايب بسيار از او ظاهر مي‌شد تا آنكه چاهى در شهر نسف ساخته بود و از آن چاه وقت مغرب ماهى برمى آمد كه به شعاع پنج فرسنگ روشن مد شد و قبل از طلوع فجر غايب مي‌‌گشت و او خود را چهارم آلهه اربعه مي‌گفت و شيعه او تصديقش مي‌‌نمودند و جمعيت او بسيار شد به حدى كه ملوك ماوراء النهر از دست او عاجز آمدند آخر خليفه بغداد و امراى خراسان و ملوك ماوراء النهر لشكرهاى گران بر سر او فرستادند و او پاى ثبات افشرده داد مقاتله داد چون هزيمت از هر طرف بر او احاطه كرد با ياران از لشكر خود در قلعه حصينه كه برای اين روز سياه بر قله كوهی ساخته و پرداخته بود متحصن شد مسلمين او را در آن قلعه  محاصره كردند و علف و دانه را مسدود ساختند اول اتباع خود را فرمود كه آتش عظيم برافروختند باز همه آنها را شراب زهرآلود خورانيده هلاك كرد و جثه آنها را در آتش سوخت و خاكسترها را در هوا پرانيد بعد از آن خود در خمی كه در آن تيزاب فاروق ساخته بود و خاصيتش