صل اصل آن كه التكليف واجب علي الله تعالي و اصل اين اصل آن كه اللطف واجب علي الله تعالي و چون در چهار مبحث مذاهب را به شهادت شاهدين عدلين يعني كتاب و عترت عقل باطل كرده باشد ديگر در بطلان اين مقدمه چه اشتباه ماند پس به اين قاعده حالت جميع دلايل ايشان من حيث المقدمات و المواد عاقل را معلوم و روشن شد و باقي نماند مگر صورت اشكال كه در رنگ شمشير چوبين ملعبه اطفال و به دستور شير قالين پايمال هر پير زال است و لهذا از ذكر دلايل عقليه ايشان در اين رساله بفضله تعالي استغناء كلي حاصل است اما چندي از دلايل ايشان را كه بزعم خود عروه الوثقي و عمده اقوي قرار داده اند مذكور كنيم تا اندكي از بسياري و مشتي نمونه خرواري باشد و حال بقيه دلايل ايشان كه بزعم خود ايشان به اين مرتبه قوت نرسيده واضح گردد و آن همه شش دليل است.

دليل اول آن كه امام را واجب است كه معصوم باشد و غير از حضرت امير در صحابه معصوم نبود پس اوامام باشد نه غير او و هو المدعي و در اين صغري و اكبري هر دو ممنوع اند اما صغري پس براي آن كه حضرت امير نص فرموده است برآن كه «انما الشوري للمهاجرين و الانصار» الي آخره و بديهي است كه در آن جماعه كه مهاجرين و انصار آنها را خليفه ساختند معصومي نبود ونيز چون شنيد كه خوارج مي گويند لا امره فرمود كه لابد للناس من امير بر او فاجر الي آخره كذا في نهج البلاغه سلمنا ليكن علم به آن كه اين شخص معصوم است حاصل نمي تواند شد در غير نبي زيرا كه اسباب علم همگي سه چيز است حواس سليمه و عقل و خبر صادق ظاهر است كه عصمت ملكه نفسانيه است مانع از صدور ذنوب و قبايح در حسي نمي آيد و عقل نيز آن ملكه را نمي تواند دريافت مگر به طريق استدلال به افعال و آثار ليكن راه استدلال به افعال و آثار در اين جا مسدود است زيرا كه اول اطلاع بر جميع افعال و آثار شخص مخصوص خصوصاً نيات قلوب و مكنونات ضمير از عقايد فاسده و حسد و بغض و عجب وريا و ديگر ذمايم اخلاق ممكن نيست كه حاصل شودو اگر بالفرض حاصل شود حسن جميع افعال و آثار حاضره او معلوم خواهد شد ماضي و مستقبل را كه ضامن مي تواند شد و حالت بني آدم به مكر شيطان و اغوا نفس و قرنا سوء دم بدم در تغيير است يصبح الرجل مومنا و يمسي كافرا ويمسي مومنا و يصبح كافرا قصه برصيصيا و بلعم باعورا در اين باب براي عبرت كافي است و دعاء مأثور «يا مقلب القلوب ثبت قلبي علي دينك و طاعتك» از مرض اشتباه در اين امر دواء شافي و اگر اين همه فرض كرديم كه معلوم شد اما حقيقت عصمت كه امتناع صدور ذنب است چه قسم توان دريافت غايه السعي آن است كه عدم صدور معلوم كنيم كه مرتبه محفوظيت است و اين قدر در حصول عصمه كافي نيست تا امتناع نباشد و خبر صادق دو قسم است يا متواتر يا خبر خدا و رسول ظاهر است كه متواتر را در اين جا دخلي نيست زيرا كه انتهاء متواتر بحس شرط افاده علم ضروري است و در غير محسوسات مثل ما نحن فيه غير مفيد و الا خبر فلاسفه به قدم عالم مفيد علم ضروري بود وهو باطل بالاجماع و خبر خدا و رسول در اين باب موجب علم نمي‌شود بر اصول شيعه اول آن كه بدا در اخبار جايز است پس جايز است كه در وقتي خبر از عصمت شخصي دهند و در وقتي ديگر از خبر از فسق همان شخص فرمايند واحد الخبرين نزد ما رسيده باشد و خبر ديگر نرسيده و بدا في الاراده نيز باجماع شيعه جايز است پس در وقتي اراده متعلق شود به عصمت شخصي و در وقت ديگر به فسق او اطمينان برخاست و وثوق و اعتماد نماند كه اين شخص بر عصمت خود باقي باشد تا آخر عمر دوم آن كه وصولي خبر خدا و رسول به مكلفين يا بواسطه معصومي است يا بواسطه تواتر در شق اول دور صريح لازم مي آيد زيرا كه عصمت اورا به همين خبر ثابت مي كنيم اگر اين خبر رابه عصمت او سازيم توقف الشي علي نفسه است در شق ثاني حرف است زيرا كه هر تواتر مفيد قطعي نيست نزد شيعه مثل تواتر مسح خف و غسل رجلين در وضو و «يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آَمَنُوا إِذَا قُمْتُمْ إِلَى الصَّلَاةِ فَاغْسِلُوا وُجُوهَكُمْ وَأَيْدِيَكُمْ «إِلَى الْمَرَافِقِ» وَامْسَحُوا بِرُءُوسِكُمْ وَأَرْجُلَكُمْ إِلَى الْكَعْبَيْنِ وَإِنْ كُنْتُمْ جُنُبًا فَاطَّهَّرُوا وَإِنْ كُنْتُمْ مَرْضَى أَوْ عَلَى سَفَرٍ أَوْ جَاءَ أَحَدٌ مِنْكُمْ مِنَ الْغَائِطِ أَوْ لَامَسْتُمُ النِّسَاءَ فَلَمْ تَجِدُوا مَاءً فَتَيَمَّمُوا صَعِيدًا طَيِّبًا فَامْسَحُوا بِوُجُوهِكُمْ وَأَيْدِيكُمْ مِنْهُ مَا يُرِيدُ اللَّهُ لِيَجْعَلَ عَلَيْكُمْ مِنْ حَرَجٍ وَلَكِنْ يُرِيدُ لِيُطَهِّرَكُمْ وَلِيُتِمَّ نِعْمَتَهُ عَلَيْكُمْ لَعَلَّكُمْ تَشْكُرُونَ «6»«المائده» «وَلَا تَكُونُوا كَالَّتِي نَقَضَتْ غَزْلَهَا مِنْ بَعْدِ قُوَّةٍ أَنْكَاثًا تَتَّخِذُونَ أَيْمَانَكُمْ دَخَلًا بَيْنَكُمْ أَنْ تَكُونَ أُمَّةٌ هِيَ أَرْبَى مِنْ أُمَّةٍ إِنَّمَا يَبْلُوكُمُ اللَّهُ بِهِ وَلَيُبَيِّنَنَّ لَكُمْ يَوْمَ الْقِيَامَةِ مَا كُنْتُمْ فِيهِ تَخْتَلِفُونَ «92»«النحل» في الفاظ القرآن و صيغه التحيات في قعده الصلوه و امثال ذلك پس لابد تواتري خاص را تعيين بايد كرد و آن هم غير مفيد زيرا كه حصول علم قطعي از تواتر محض بنابر كثرت ناقلين بود چون در يك دو ماه كذب بر آمد اعتماد از همه اقسام او بر خاست و اما كبري پس براي آن كه حضرت امير رضي الله عنه به ياران خود فرمود لا تكفوا عن مقاله بحق او مشوره بعدل فاني لست بفوق ان اخطي ولا آمن من ذلك في فعلي كذا في نهج البلاغه و ظاهر است كه اين قول معصوم نمي آيد خصوص در آخر كلام اين عبارت واقع شده الا ان يلقي الله في نفسي ما هو املك به مني كه دليل صريح بر عدم عصمت است زيرا كه معصوم را حق تعالي مالك نفس خودش مي گرداند چنان چه در حديث وارد است كه ­«كان املككم لاربه» و نيز در دعاي حضرت امير مرويست اللهم اغفرلي ما تقربت به اليك ثم خالفه قلبي كذا آورده الرضي في نهج البلاغه. 

دليل دوم امام بايد كه هيچ گاه كفر نكرده باشد لقوله تعالي «وَإِذِ ابْتَلَى إِبْرَاهِيمَ رَبُّهُ بِكَلِمَاتٍ فَأَتَمَّهُنَّ قَالَ إِنِّي جَاعِلُكَ لِلنَّاسِ إِمَامًا قَالَ وَمِنْ ذُرِّيَّتِي قَالَ لَا يَنَالُ عَهْدِي الظَّالِمِينَ «124»«البقره» و الكافر ظالم لقوله تعالي «يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آَمَنُوا أَنْفِقُوا مِمَّا رَزَقْنَاكُمْ مِنْ قَبْلِ أَنْ يَأْتِيَ يَوْمٌ لَا بَيْعٌ فِيهِ وَلَا خُلَّةٌ وَلَا شَفَاعَةٌ وَالْكَافِرُونَ هُمُ الظَّالِمُونَ «254»«البقره» و لقوله تعالي «وَإِذْ قَالَ لُقْمَانُ لِابْنِهِ وَهُوَ يَعِظُهُ يَا بُنَيَّ لَا تُشْرِكْ بِاللَّهِ إِنَّ الشِّرْكَ لَظُلْمٌ عَظِيمٌ «13»«لقمان» و غير امير رضي الله عنه همه بت پرست بوده اند پس غير امير رضي الله عنه امام نباشد پس امير متعين باشد براي امامت جواب آن كه اين شرط در امامت كسي از شيعه و سني در كتب كلاميه ننوشته آري در وقت نفي خلافت خلفا ثلاثه علما شيعه اين شرط را تراشيده اند ود