يد كرد كه بران شخص منطبق مي توانند شد يا نه در زمان آن سرور صلي الله عليه وسلم كه وحي نازل مي شد و پيغمبر موجود بود مداواه علل و تقويم او واقامت سنت ديگري چرا ميكرد و اگر ميكرد نام و نشان او چرا معلوم نمي شد و كدام عاقل تجويز ميكند كه در زمان آنسرور شخصي بميرد و مردم امت را در راههاء پراگنده كه موجب حيرت گمراهان و استيقان اهل هدايت باشند بگذارد حالانكه نفس نفيس پيغامبر صلي الله عليه وسلم هنوز در انها موجود است ووحي نازل ميشود و فيض الهي دمبدم در تكميل دين و اتمام نعمت در جوش است و بعضي از اماميه چنين گفته اند كه غرض حضرت امير توبيخ عثمان و تعريض براو بود كه او بر سيرت شيخين نرفت و فتنه و فساد در زمان او بسيار واقع شد و اين توجيه پوچ تر از هر دو توجيه سابق است اول انكه توبيخ عثمان بهمان قدر حاصل ميشود كه در وي اين ده دروغ گفتن لازم نمي آمد دوم آنكه اگر سيرت شيخين محمود بود پس امامت آنها ثابت شد و اگر محمود نبود پس عثمان را بر ترك آن سيرت مذمومه توبيخ چرا ميفرمود سوم آنكه مخالفت عثمان بر سيرت شيخين را هرگز درين عبارت مذكور نيست لا صراحه و لا اشاره و اين عبارت در خطبه هاء كوفه ارشاد شده دران وقت عثمان كجا بود و فتنه و فساد كجا بلكه ظاهر كلام تحسر است بر عدم سرانجام امور خلافت در زمان خود و و غبطه است بر حال خليفه اول كه چه قسم تدبير او موافق تقدير افتاد و كارهاي دست بسته بي غل و غش از وي به ظهور رسيد و اگر توبيخ عثمان منظور مي بود چرا صراحه نميفرمود كه عثمان چنين و چنان كرد و نمي بايستي كرد زيرا كه در توبيخ عثمان دران زمان غير از مخالفت اهل شام كه خود را ناصر عثمان مي گفتند مضرتي نبود و آن مضرت خود بهر صورت روز در تزايد داشت و چون مخالفين شام نسبت قتل عثمان بالقين بانجناب ميكردند از توبيخ او چه خوف بود مثل مشهور است انا الغريق فما خوفي من البلل ومنها ما رواه الاماميه عن الامام ابي محمد الحسن العسكري في تفسيره انه قال علي النبي صلي الله عليه وسلم لما بعث الله موسي بن عمران و اصطفاه نجيا و فلق له البحر و نجي بني اسرائيل و اعطاه التوريه و الالواح راي مكانه من ربه عز وجل فقال يارب لقد اكرمتني بكرامه لم تكرم بها احدا من قبلي فهل في انبيائك عندك من هو اكرم مني فقال الله تعالي يا موسي اما علمت ان محمدا افضل عندي من جميع خلقي فقال يا رب ان كان محمد افضل عندك من جميع خلقلك فهل في آل الانبياء اكرم من آلي قال عز و جل اما علمت ان فضل آل محمد علي آل جميع النبيين كفضل محمد علي جميع المرسلين فقال يا رب ان كان فضل آل محمد عندك كذلك فهل في صحابه الانبياء عندك اكرم من اصحابي قال يا موسي اما علمت ان فضل صحابه محمد علي جميع صحابه المرسلين كفضل آل محمد علي آل جميع النبيين فقال موسي ان كان فضل محمد و آل محمد و اصحاب محمد كما وصفت فهل في امم الانبيا افضل عندك من امتي ظللت عليهم الغمام و انزلت عليهم المن و السلوي و فلقت لهم البحر فقال الله يا موسي ان فضل امه محمد علي امم جميع الانبياء كفضلي علي خلقي وازين روايت امام همام به دو وجه حقيقت خلافت صديق ظاهر شد اول بجهت آنكه مصاحبت او با پيغمبر قطعي است ثابت بنص الكتاب باجماع شيعه و سني قوله تعالي «إِلَّا تَنْصُرُوهُ فَقَدْ نَصَرَهُ اللَّهُ إِذْ أَخْرَجَهُ الَّذِينَ كَفَرُوا ثَانِيَ اثْنَيْنِ إِذْ هُمَا فِي الْغَارِ إِذْ يَقُولُ لِصَاحِبِهِ لَا تَحْزَنْ إِنَّ اللَّهَ مَعَنَا فَأَنْزَلَ اللَّهُ سَكِينَتَهُ عَلَيْهِ وَأَيَّدَهُ بِجُنُودٍ لَمْ تَرَوْهَا وَجَعَلَ كَلِمَةَ الَّذِينَ كَفَرُوا السُّفْلَى وَكَلِمَةُ اللَّهِ هِيَ الْعُلْيَا وَاللَّهُ عَزِيزٌ حَكِيمٌ «40»«التوبه» والمراد ابوبكر بالاجماع و نيز صحبت مستمره او و محرميت او وخصوصيت او بحدي مشهور است كه هر مصاحب محرم با اختصاص را بطريق ضرب المثل بصفت او ياد كنند و گويند كه فلان يار غار فلاني است پس افضيلت او بر جميع اصحاب پيغمبر در معني مصاحبت ثابت شد و لا اقل از اصحاب جميع پيغمبران خود بالقطع افضل شد وهر كه از جميع اصحاب پيغمبران افضل باشد البته لايق امامت و خلافت خواهد بود زيراكه در آنها هم مردم كثير لايق اين كار گذشته اند مثل كالب بن يوقنا كه از اصحاب حضرت موسي خليفه آجناب شد بعد از حضرت يوشع و آصف بن برخيا از اصحاب حضرت سليمان نيز لايق اين كار بود و اگر  ازين همه در گذشتيم لا اقل جور و غصب حقوق عامه مسلمين فضلا عن عتره الرسول خود از وي  به صدور نخواهد آمد و الا افضليت بلكه فضيحت مفقود خواهد شد دوم آن كه چون صحابه رسول من حيث المجموع افضل از اصحاب جميع پيغمبران شدند لابد جور و ظلم و غصب حقوق اهل بيت رسول صلي الله عليه وسلم و تحقير و اهانت آن خاندان عاليشان نه خواهند كرد زيرا كه هيچ كس از اصحاب پيغمبران اين فعل شنيع نكرده اگر اين جماعه مساوي با اصحاب جميع پيغمبران مي شدند لازم بود كه مرتكب اين كارهاي شنيعه نشوند چه جاي آن كه افضل باشند و مرتكب اين امور شوند ودر اين مقام امام فخرالدين رازي تقريري دارد بغايت دل چسب و ذهن نشين گفته است كه فرقه روافض نزد من كمتر از مورچه سليمان اند در عقل و اعتقاد نيك پيغمبر خود زيرا كه مورچه سليمان بتابعان خود گفت كه «حَتَّى إِذَا أَتَوْا عَلَى وَادِ النَّمْلِ قَالَتْ نَمْلَةٌ يَا أَيُّهَا النَّمْلُ ادْخُلُوا مَسَاكِنَكُمْ لَا يَحْطِمَنَّكُمْ سُلَيْمَانُ وَجُنُودُهُ وَهُمْ لَا يَشْعُرُونَ «18»«النمل» يعني اي فرق موران در سوراخهاي خود دراييد مبادا لشكريان سليمان شما را نادانسته پايمال سازند پس اين قدر فهميد كه فرقه سپاه و لشكريان كه در ظلم و تعدي بغايت بي صرفه و بي دريغ مي باشند ببركت صحبت پيغمبر آن قدر مهذب شده اند و صحبت سرسري نبي در آنها قسمي تاثير كرده كه ديده و دانسته و بر مورچه ضعيف هم ظلم نخواهند كرد بلكه در تحت الاقدام پايمال هم نخواهند كرد و گروه روافظ هرگز نه فهميدند كه صحبت پيغمبر خاتم المرسلين كه افضل پيغمبران است در صحابه كبار خود كه دايما ملازم آن جناب بودند و يار غار و رفيق غمگسار گفته مي شدند تاثيري كرده باشد و خيانت و شرارت و شيطنت از آنها دور كرده بلكه اين همه امور شنيعه نسبت به مردم ديگر در آنها زياده تر غالب و مستولي گشت كه دختر و داماد و نواسه هاي پيغمبر صلي الله عليه وسلم را كه يتيم و بيكس مانده بودند رنجانيدند و بر آنها ظلم كردند و خانع آنها را سوختند و بيچاره و بيقدر ساختند وباغ و زمين و وجه مدد معاش آنها را فرق كردند و هميشه در پي ايذاء اوشان بودند معاذ الله من ذلك. 
و منها ما نقله علي ابن عيسي الاردبيلي الامامي الاثنا عشري في كتابه «كشف الغمه عن معرفه الائمه» انه سئل الامام ابو جعفر عليه السلام عن حليه الصيف هل يجوز فقال نعم قد حلي ابوبكر الصديق سيفه بالفضه فقال الراوي اتقول هكذا فوثب الامام عن مكانه فقال نعم الصديق نعم الصديق نعم الصديق فمن لم يقل له الصديق فلا صدق الله قوله في ا