رضي در «نهج البلاغه» ذكر كرده و سواي او ديگر اماميه نيز در كتب خود روايت كرده اند و علي بن موسي بن طاوس سبط محمد بن الحسن طوسي شيخ الطايفه گفته است كه آن اميرالمؤمنين كان يدعو الناس علي منبر الكوفه الي قتال البغاه فما اجابه الا رجلان فتنفس الصعداء وقال ابن يقعان باز ابن طاوس ميگويد كه هؤلاء خذلوه مع اعتقادهم و اظهارهم لفرض طاعه و انه صاحب الحق و ان الذين ينازعونه علي الباطل و كان عليه السلام يداريهم و لكن لا تجديه المداراه نفعا و قد سمع قوما من هؤلاء ينالون منه في مسجد الكوفه و يستخفون به فاخذ بعضادتي الباب و انشد متمثلا. 

بيت: 

هنيئا مريئا غير داء مخامر * لعزه من اعراضنا ما استحلت 

فيئس منهم كلهم و دعا عليهم. و از مجموع اين خطبه‌ها و روايت ابن طاوس ثابت شد كه حضرت امير در حق اين فرقه كه مدعيان شيعيت آنجناب بودند كلمه قاتلكم الله و قبحا لكم و ترحا ارشاد فرموده و نيز قسم ياد فرموده بر آنكه هرگز گفته ايشان را تصديق نخواهد فرمود و جابجا بعصيان اوامر خود و نشنيدن كلام خود وصف نمود و از ديدن ايشان و شناختن ايشان بيزار بود و اينها غير از خذلان آنجناب و تجريع همو دل آنجناب را پر از غصه و غضب كردن بلكه پس پشت در مسجد نشسته بد گفتن و استخفاف نمودن آنجناب شيوه نداشته اند و نيز معلوم شد كه جميع شيعه آن وقت درين عمل شريك و درين نكوهش و نفرين داخل بودند سواي دو كس پس چون حال صدر اول و قرن افضل كه نير روي نرگس و گل سرسبز اين فرقه اند چنين باشد واي بر حال ديگران.

طبقه سوم: از اسلاف شيعه جماعه بودند كه سيد مجتبي سبط مصطفي فلذه كبد زهراء امام حسن عليه السلام را بعد از شهادت حضرت امير عليه السلام باعث شدند و چهل هزار كس بر موت بيعت كردند و بر قتال معاويه ترغيب نموده بيرون كوفه بر آوردند و نيت فاسده ايشان تصميم يافته بود كه آنجناب را در ورطه هلاك اندازند چنانچه در اثناي راه به سبب تنخواه آنجناب را آزرده خاطر ساختند و به قول و فعل با او بي ادبيها بعمل آوردند تا آنكه مختار ثقفي كه خود را از شيعه خاص قرار ميداد مصلي نماز را از زير قدم مباركش ربود و لعيني ديگر كلند بر پاي مباركش زد و چون نوبت بمقابله و مقاتله رسيد بدنياي معاويه راغب شده ترك نصرت آن امام بحق نموده خسران دنيا و آخرت براي خود اندوختند حال انكه خود از مخصوصان شيعه آنجناب و شيعه والد عالي مقدارش ميگفتند و مذهب تشيع احداث كرده و بنياد نهاده آنهاست احوال اين جماعه را سبد مرتضي در كتاب «تنزيه الانبيا و الائمه» بهمين تفصيل ذكر كرده در مقام عذر از جانب حضرت امام حسن در مصالحه كه با معاويه نمودند و بخلع خلافت تن در داد و نيز در «كتاب الفصول» اماميه مسطور است كه رؤساء اينها پنهان با معاويه مكاتبات و مراسلات داشتند و او را بر حركت بر ميغلانيدند و مي نوشتند كه هان زود شو تا امام را بتو سپاريم و روسياهي دنيا و آخرت بچند خرمهره ناپاك بستانيم بلكه بعضي از اينها اراده فتك و دغا با امام نيز در خاطر داشتند و نزد امام اين همه فسادات و ارادات ايشان بثبوت رسيده و بحد يقين انجاميده بود بنابران تن بمصالحه در داد و ناچار بخلع خلافت راضي شده اينست ترجمه خلص عبارت فصول كه از كتب معتبره اماميه است.

طبقه چهارم: از اسلاف شيعه اكثر كوفيان اند كه با حضرت سبط شهيد قره عين رسول فلذه كبد البتول حسين مقتول بالحاح تمام عرايض و اخلاص نامها فرستاده نرد دغا باختند و اول آنجناب را بجد تمام باعث شدند كه از حرام آمن مكه بجانب كوفه حركت فرمايد چون آنجناب نزديك رسيد و نوبت بمقابله و مقاتله اعدا و امتحان صدق و اخلاص انجاميد هر همه راه خذلان پيمودند و با وجود كثرت عدد و عدد از امداد و نصرت آن مظلوم تقاعد نمودند بلكه برخي ازيشان با دشمنان آنجناب خوفا و طمعا رفيق شده باعث شهادت آنجناب و رفقاء او گشتند تا آنكه اطفال شير خواره اهل بيت بفرياد العطش جان دادند و مخدرات و مستورات اهل بيت عريان و برهنه شهره عالم شدند و اين همه به علت بي‌وفائي و دغا بازي اين گروه واقع شد.

طبقه پنجم: از اسلاف شيعه كساني بوده اند كه در وقت تسلط مختار بر عراق و ديگر بلاد آن ضلعه از حضرت امام زين العابدين برگشته بجهت موافقت مختار كلمه محمد بن الحنيفه مي خواندند و او را امام خود مي دانستند حال آنكه او از نسل رسول صلي الله عليه و سلم نبود و امامت او وجهي ندارد و احوال اين فرقه سابق به تفصيل مذكور شد كه آخرها از دايره دين خروج كرده به نبوت مختار و آمدن وحي بسوي او قايل شده بودند.

طبقه ششم: از اسلاف شيعه كساني گذشته اند كه اول حضرت زيد شهيد را باعث شدند بر خروج و با وي رفاقت كردند چون نوبت بمقابله رسيد انكار امامت او نمودند و به بهانه آنكه او از خلفاء ثلاثه تبري نميكند او را گذاشته بكوفه خزيدند و آن امام زاده مظلوم را در دست دشمنان او گذاشتند تا آنكه شهيد شد و واقعه امام حسين از سر تازه گشت آري بالفرض اگر او امام نبود امام زاده خو بود و اگر او از خلفاء ثلاثه تبرا نميكرد چه قصور داشت سابق در كلام فاضل كاشي از ائمه عظام روايات صحيحه گذشته است كه بد گفتن خلفا در نجات و دخول جنت ضرور نيست و اگر او اقرار به امامت امام محمد نداشت نيز از دايره ايمان بيرون نبود چنانچه از همان روايات مفهوم ميشود و با اينهمه آخر مظلوم بود در دست نواصب كه اعداء‌ جميع اهل بيت اند و اعانت مظلوم اگر چه كافر باشد خاصه چون در دست كافران گرفتار شود و با وصف قدرت فرض قطعي است.

طبقه هفتم: از اسلاف شيعه كساني بوده اند كه صحبت ائمه و تلمذ ايشان را ادعا مي نمودند و ائمه آنها را تكفير و تكذيب ميفرمودند و اگر اين جماعه را نام بنام بتحرير آريم و فرمودهاي ائمه را در حق ايشان از كتب اماميه برنگاريم دفتري بايد طويل و كتابي بايد دراز ليكن بحكم «ما لايدرك كله لايترك كله» بتحرير بیاریم لکن نبذي از فضايل و مناقب اين بزرگان و برخي از عقايد ايشان ضرور و واجب دانسته خدمت شما تقدیم نموده که بايد دانست كه مدار تشيع خصوصا مذهب اماميه بر جماعه ايست كه حق تعالي را جسم ذي الابعاد ثلاثه اعتقاد ميكردند مثل هشامين و شيطان الطاق و ميثمي و اين عقيده ايشان در «كافي» كليني مذكور است هيچ كس را جاي انكار نيست و طايفه ازيشان صورت هم براي حق تعالي ثابت ميكردند مثل هشام بن الحكم و شيطان الطاق و طايفه تا ناف اجوف و كاواك و پائين ناف صمد و كنده اعتقاد مي كردند مثل هشام بن سالم و ميثمي و بعضي ازيشان حق تعالي را در ازل جاهل ميدانستند مثل زراره بن اعين و بكير بن اعين و سليمان جعفري و محمد بن مسلم و غيرهم و اكثر ايشان مكان و جهت نيز ثابت كنند بعضي از پيشوايان ايشان ديك الجن شاعر و غيره بي دين محض بوده‌اند كه اصلا اعتقاد بصانع و انبيا و بعث و معاد نداشته اند و بعضي نصراني بوده اند كه اصلا تغير زي و لباس و ترك معاشرت اقوام خود نكردند و با آنها محشور بودند مثل زكريا بن ابراهيم نصراني كه شيخ الطايفه ابوجعفر طوسي در «تهذيب» ازو روايت دارد و جم