مَلُونَ «85»«البقره» وليد تمام اين قصه ها را به عثمان رضي الله عنه نوشت و عثمان اورا از كوفه طلبيد چون به مسجد نبوي رسيد عثمان رضي الله عنه غلام سياه خود را فرمود كه اورا بزند آن غلام اورا زده از مسجد بيرون كرد و مصحف اورا گرفته احراق فرمود و خانه اورا محبس او ساخت و ساليانه اورا تا چهار سال بند داشت تا آن كه مرد و بر جنازه خود زبير را امامت وصيت نمود و گفت كه عثمان بر جنازه من نماز نخواند عثمان رضي الله عنه خبر دار شد و به عيادت اورفت و گفت اي ابن مسعود براي من از خدا استغفار كن ابن مسعود گفت بار خدايا تو عفوي و كريمي لكن از عثمان در گذر نكني تا قصاص من از وي نگيري و چون صحابه همه از عثمان رضي الله عنه آزرده شدند و عبدالرحمن بن عوف را بر توليت او عتاب نمودند عبدالرحمن نادم شد و گفت من ندانستم كه چنين خواهد آمد و حال اختيار بدست شماست پس اين مقوله به عثمان رسيد گفت كه عبدالرحمن منافق است هيچ پروا ندارد كه چه مي گويد عبدالرحمن قسم غليظ ياد كرد تا زنده است با عثمان سخن نگويد و بر همين متاركت و مهاجرت مرد اگر عبدالرحمن منافق بود بيعت او با عثمان صحيح نشد و اگر منافق نبود پس عثمان به تهمت كردن او به منافق فاسق شد و فاسق قابل امامت نيست و قصه ضرب عمار بن ياسر آن كه قريب پنجاه كس از اصحاب رسول الله صلي الله عليه و سلم مجتمع شده قبايح عثمان رادر نامه نوشتند و عمار را گفتند كه اين نامه را به عثمان بر سان تا باشد متنبه شود و از اين امور شنيعه باز آيد و در آن نامه اين هم مرقوم بود كه اگر از اين بدعات باز نگردي ترا عزل كنيم و به جاي توديگري را عزل نصب نمائيم چون آْن نامه را عثمان بر خواند بر زمين انداخت عمار گفت كه اين نامه را حقير مپندار كه اصحاب رسوا اين را نوشته اند و نزد تو فرستاده و قسم به خدا كه من را از راه نصيحت و خير خواهي براي تو آمده ام و بر تو مي رسم عثمان گفت كذبت يا ابن شميه و غلامان خود را فرمود كه او را بزنند آن قدر زدند كه بر زمين و بيهوش شد بعد از آن عثمان رضي الله عنه خود بر خاست و بر شكم و مذاكير او لكد كرد بحديكه اورا فتق پيدا شد و تا چهار وقت نماز بيهوش ماند و بعد از افاقه قا كرد و اول كسي براي فتق پوشيد او بود بنو مخزوم آشفته شدند و گفتند كه اگر عمار از اين فتق بميرد ما در عوض شخص عظيمي را از بني اميه به قتل برسانيم و عمار از آن باز در خانه خود نشست تا آن كه حضرت امير خليفه شد و قصه كعب بن عبده بهزي آن كه جماعه از اهل كوفه نامه نوشتند براي عثمان و بدعات اورا در آن نامه شمردند و نوشتند كه اگر از اين بدعات باز آمدي فيها و الا ما از اطاعت توخارج مي شويم خبر شرط است بدست شخصي از كاروان سپردند و كعب بن عبده جدا گانه نامه نوشت كه در آن كلام عنيف تر و خشونت بسيار مندرج بود و بدست همان قاصد داد عثمان رضي الله عنه بعد از خواندن نامه بر او آشفت و سعيد بن ابي العاص را نوشت كه كعب بن عبيده رااز كوفه اخراج بكن و به كوهستان سرده او در خانه كعب رفت و اورا برهنه ساخت و بيست تازيانه زد باز اخراجش فرمود و به كوهستان و همين سعيد بن ابي العاص اشتر نخعي را نيز اهانت نمود و هتك حرمت كرد قصه اش آن كه چون سعيد مذكور صوبه دار كوفه شد و در مسجد در آمد و مردم همه مجتمع شدند و ذكر كوفه و خوبي سواد او در ميان آمد عبدالرحمن بن حنين كه كوتوال سعيد و رساله دار پيادگانش بود گفت كاش سواد كوفه همه در جاگير امير باشد اشتر نخعي گفت اين چه قسم مي‌شود خداي تعالي اين ملك را به شمشيرهاي ما مفتوح نموده و مارا مالك آن كرده عبدالرحمن گفت خاموش اگر امير خواهد همه سواد ضبط نمايد اشتر يا او سخت و ترشي كرد و تمام اهل كوفه به حمايت اشتر و به پاس زمينها خود به عبدالرحمن بلوا كرده و آن قدر كوفتند و زدند كه بر پهلو خود افتاد سعيد اين ماجرا را به عثمان رضي الله عنه نوشت عثمان رضي الله عنه نوشت و كه اشتر را با جمعي اعانت او كرده بودند از كوفه به سوي شام اخراج نمايد به شام و تا فتنه قتل عثمان همان جا ماندند و آخر سعيد بن العاص به مدينه گريخته و بند و بست كوفه از و سر انجام نشد و مردم برو بلوا كرده خروج نمودند ودر اين وقت سرداران كوفه براي اشتر نوشتند كه برادران مسلمان تو همه يك عهد و يك قسم شده اند و سعيد را بر آورده و اراده خروج بر عثمان دارند اين وقت را غنيمت دارو خود را به ما رسان كه به اتفاق اين مهم را پيش برين اشتر به عجلت تمام در كوفه رسيد و ثابت بن قيس را كه كوتوال شهر بود زده بر ْآوردند و اشتر و جميع عساكر كوفه مجتمع شدند سوگند ياد كردند كه من بعد عمال عثمان را در كوفه آمدن ندهند آخر عثمان رضي الله عنه ناچار شده به موجب فرمايش ايشان ابو موسي اعر را صوبه دار كوفه فرستاد جواب اجمالي از اين طعن آنست كه اكثر اشخاصي كه مذكور شدند نزد شيعه واجب القتل بودند و هيچ حرمت نداشتند زيرا كه نص پيغمبر صلي الله عليه و سلم را كتمان كردند و حق اهل بيت را به مدد گاري تلف نمودند و از شهادت حق سكوت نمودند پس آن چه حضرت امير را در حق آنها بايستي كرد عثمان به جا آورد جاي طعن چرا باشد وابوذر و عمار هر چند نزد شيعه به حسب ظاهر ازاين گروه مستثني بودند و قابل اخراج و اهانه نه ليكن به حكم خبر التقيه ديني و دين آبائي تقيه را كه بر ذمه آنها واجب بود از دست دادند و ترك واجب نمودند واقتدا به حضرت امير نكردند كه به رعايت تقيه ان همه امور را از عثمان گوارا مي كرد و سكوت مي نمود و نيز بيوفائي اين هر دو به ثبوت پيوست كه براي نفسانيت خود به كمال انكار مقابله عثمان بر خاستند واخراج و اهانه و ضرب و شلاق از دست او قبول كردند و وقت اظهار نص امامت در عهد ابوبكر كه خلل در حق واجبي حضرت امير و دين پيغمبر مي شد پنبه در دهان كرده نشستند خوب شد كه بسزا خود رسيدند در اين باب اصلا جاي طعن نيست زيرا كه عثمان رضي الله عنه ايشان را تا ديب و تعريز محض بر ترك تقيه و ارتكاب مجاهره نمود جواب ديگر امر خلافت امامت از آن جنس نيست كه در باب حفظ آن امر عظيم اين فسم ها حرمت ها را مراعات كرده شود و مساهلت نموده آيد حضرت امير پاس رسول صلي الله عليه و سلم و ام المومنين نفرمود و طلحه و زبير را كه حواريان پيغمبر و قديم الاسلام و زبير خصوصا عمه زاده پيغمبر بود قتل نمود در مقام مدافعت از خلافت چه قطعا معلوم است كه طلحه و زبير و عايشه خواهان جان حضرت امير نبودند مگر آن كه قاتلان عثمان را در خواست مي كردند و جدا شدن اين قدر فوج كثير از لشكر درذ امر خلافت ومملكت خلل مي كرد و حكم خليفه سستي مي پذيرفت به همين جهت مقابله فرمودو اصلا پاس قرابت و مصاهرت و زوجيت و صحبت رسول ننمود ابوموسي اشعري را چون اهل كوفه از رفاقت حضرت امير منع مي كرد سياست نمود و سوختن خانه و او غارت كردن اسباب او به دست مالك اشتر بوقوع آمد و حضرت امير آن همه را تجويز فرمود اينك تواريخ طرفين موجود است اگر سر موي در اين مقدمات تفاوت بر آيد پس معلوم شد كه مصلحت خلافت عمده مصالح است فوت شدن مصالح جزئيه در جنب آن چن