ر اقاصي اران

که بود جز تو زشاهان روزگار که داد
		قضيم اسب زتلفيس و آب از عمان

زلعب تيغ تو درضرب خصم شهمانست
		به اسب وپيل چه حاجت يکي پياده‌بران

هنوز سلطان گرد خستگي را از خود دور نکرده بود، که خبر رسيد کفار گرجي به تفليس آمده و مساجد را ويران کرده‌اند، و ملک اشرف موسي حاجب بن علي را به اخلاط فرستاده و او در آن منطقه بيداد می‌کند، همچنين ملکه سلطان نيز از خوي به اخلاط رفته و با آنها متحده شده است. سلطان به آن نواحي لشکر کشيد و گردن کشاندگان را سرجايش نشاند، که خبر رسيد مغول حمله آورده‌اند. سلطان به سرعت برمي‌گردد تمامي مغولان را در نزديکي ري قتل‌عام مي‌کند. باز در همين سال يعني سال 624 ه‍. ق ملحدين اسماعيلي دست به کشتار مردم مي‌زنند و سلطان غازي به سرزمين تحت کنترل آنها حمله برده از الموت تا کرد‌کوه در خراسان را به ويراني کشيده و آنها را به خفت و خواري مي‌نشاند. حمله مغول اين ملحدان را نيرومند ساخته بود. 
ملحدان اسماعيلي قبلاً يکي از سرداران مشهور جلال‌الدين بنام اورخان را در سال 623 به شهادت رسانده بودند. او از خويشاوندان سلطان بود. در عدل و کرم شهره بود. وي جناح چپ لشکر را نگهباني مي‌کرد و به سبب دليري و هوشياري اورخان هيچگاه جناح چپ در جنگ شکست نخورده بود، در جنگ اصفهان قدرت و سلحشوري او براي سپاهيان مشخص شد. همگي معتقد بودند اگر اورخان زنده بود جناح چپ هيچگاه از دشمن شکست نمي‌خورد. نبرد اصفهان در دوم رمضان سال 625 روي داد. قبل از شروع جنگ سلطان در يک سخنراني حماسي لشکريانش را براي جهاد با مغولان آماده کرد. 
سلطان در جمع سرداران و بزرگان و لشکريان گفت: پيشامدي عظيم و بلايي عظيم رخ داده است. اگر تن به ناتواني و ترس دهيم، اميد هيچ بقايي نيست ولي اگر مقاومت کنيم و صبر پيشه سازيم به ياري خداوند پيروزيم. اگر کار به نوعي ديگر رخ دهد از درجه شهادت و مقام سعادت محروم نخواهيم بود. ﴿يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا إِذَا لَقِيتُمْ فِئَةً فَاثْبُتُوا وَاذْكُرُوا اللَّهَ كَثِيراً لَعَلَّكُمْ تُفْلِحُونَ﴾ (اي کساني که ايمان آورده‌ايد، چون با گروهي روبرو شويد پايداري کنيد و خدا را بسيار ياد کنيد که رستگار شويد. (انفال، 45) همه يکدل و يک‌زبان سخن سلطان را پذيرفتند. سلطان لشکر را آرايش داد. قلب و دو جناح سپاه را روشن ساخت. لشکريان مغول داراي فرماندهاني نام‌آور همچون باچونوين – باينال نوين – اسن طغان نوين – بايملاس نوين و باسور نوين بود آنها دو هزار نفر را براي جمع‌آوري آذوقه و علوفه با اطراف اصفهان مي‌فرستند. سلطان با فرستادن سه هزار نفر همگي را کشته يا اسير کرد. سپس اسرا را براي قوت قلب مردم اصفهان کشت. در موقع تلاقي دو لشکر برادر بي‌وفاي سلطان غياث‌الدين و جهان پهلوان ايلجي با نزديکان و گروهي ديگر متواري شدند. اما سلطان به روي خود نياورد و جنگ روي داد. جناح راست سلطان جناح چپ مغول را تار و مار کرد. سلطان خود به قلب مغول حمله کرد و آنها را به سختي شکست داد. 
جناح راست سلطان فکر مي‌کند که جناح چپ نيز لشکريان مغول را شکست داده است به همين خاطر مغول را تعقيب مي‌کند. در اين جنگ مغول در حقيقت کاملاً درهم شکسته شد و سلطان بدرخواست يلان نوغو سردار شهيدش که وي را سوگند داد تا مغول را دنبال کنند و همگي را به قتل رسانند در کمين لشکري که مغول هميشه در کمين نگه مي‌داشت افتاد ولي با شيردلي وصف‌ناپذيري که داشت صف مغول را درهم شکست و به طرف لرستان رفت. بعد از هشت روز به اصفهان برگشت و مردم اصفهان بعد از برگشت او در روز عيد رمضان بسيار خوشحال شدند. 
چو ديدند ايرانيان روي او
		برفتند يکبارگي سوي او

سلطان از اکثر بزرگان خشمناک بود. دستور داد خانان و سروراني که از نزديکان و نام‌يافتگان دولت خاندان او بودند و روز نبرد هيچ کاري نکردند، پيش او آوردند، وي روسري روي سرشان انداخت و گرد محله‌ها بگردانيد. دسته ديگري که داد مردانگي داده بودند، و پايداري کرده بودند، را لقب خاني داد. برخي ديگر از آن سلحشوران را ملکي و خلعت و تشريف داد، و آنان را به مراتب بالا ترفيع داد. 
بعد از آن سلطان لشکرياني را بدنبال مغول فرستاد. از آن لشکر بي‌شمار مغول فقط افراد انگشت‌شماري توانستند از جيحون بگذرند بقيه همگي به هلاکت رسيدند. اين پايان مغول در ايران بود. اما خيانت ملحدان اسماعيلي و کفار گرجي و سايرين تاريخ ايران را به گونه‌اي ديگر رقم زد. سلطان در سال 626 به گرجستان لشکرکشي کرد، چرا که تمامي حکام گرجي و ارمني و لکزي و آلان و ساير کفار باهم متحد شده بودند و قصد حمله به ايران را در سر مي‌پروراندند. سلطان با لشکري بسيار کم در مقابل دريايي از کفار صف‌آرايي مي‌کند. وي با زيرکي خاصي لشکر قفچاقي را از متحدانش جدا مي‌کند و آنان را متقاعد مي‌کند که به مملکت خود بازگردند. بعد سلطان به سران کفار پيشنهاد مي‌دهد که چون هم شما و هم ما خسته‌ايم امروز جنگ تن به تن جوانان راه به راه اندازيم و فردا جنگ مغلوبه کنيم. اين پيشنهاد پذيرفته شد، و سلطان خود به شکل ناشناسي به ميدان رفت، بعد از کشتن پنج تن از کفار سلطان غازي به لشکريانش دستور حمله داد. کفار که از شجاعت سلطان به وحشت افتاده بودند، دست به فرار زدند، و لشکر اسلام به راحتي توانست بر آنها پيروز شود در حالي که نسبت تعداد لشکريان اسلام به نوشته جويني به کفار کمتر از يک در مقابل صد بود. 
سلطان براي فرونشاندن فتنه ملک اشرف موسي به پايتخت او لشکر کشيد و بعد از محاصره‌اي طولاني شهر اخلاط را به تصرف خود درآورد. 
در سال 627 ه‍. ق کي‌قباد حاکم سلجوقي روم با ملک اشرف متحده مي‌شود آندو لشکري به استعاد يکصد هزار مرد جنگي با تجهيزات کامل بسيج کردند. 
سلطان غازي در مقابل آنها صف‌آرايي کرد با آنکه بسيار مريض بود. وقتي آن همه لشکر را ديد آهي از ته دل کشيد و با چشمان گريان گفت: اين لشکر در اختيار من بود مغولان را کاملاً تار و مار مي‌کردم. بعداً سلطان با برگرداندن اسبش عقب‌نشيني مي‌کند. متحدان به خيال اينکه سلطان مي‌خواهد آنها را فريب دهد از تعقيب لشکريان سلطان خودداري مي‌کنند. بعد از آن ملک اشرف با فرستادن نامه‌اي به وزير سلطان از او مي‌خواهد که سلطان را به صلح راضي کند وي مي‌نويسد سلطان بسان سدي است ميان ما و کفار و تو مي‌داني که بعد از شکست پدر او از طرف کفار بر ما چه رفته است. سلطان اين دعوت را مي‌پذيرد و به مملکت خود برمي‌گردد. سلطان بعد از مراجعت از روم لشکريانش را به استراحت مي‌فرستد. 
ملحدان اسماعيلی در سال 628 ه‍. ق براي مغولان پيام فرستادند که سلطان بسيار ضعيف شده است و آنان حتماً خواهند توانست او را شکست دهند. مغولان هم اينکه هيچگاه فکر اشغال ايران را از سر بدر نکرده بودند و لشکري به فرماندهي جرماغون به استعداد يکصد هزار مرد جنگي آماده کرده بودند، بي‌درنگ راهي مي‌شوند وقتي خبر مغول به سلطان مي‌رسد به نايب اشراف‌الدين وزير در ا