 مي‌شوند. در اين حال عده‌اي از رؤساي محلي مانند سيف‌الدين بغراق رئيس لشکريان خلج – اعظم ملک صاحب بلخ – مظفر ملک صاحب افغانيان غور و حسن قراق (قزلق) با سي هزار سوار به سلطان مي‌پيوندند. لشکريان سلطان به اين ترتيب به شصت هزار نفر مي‌رسد. وقتي چنگيز واقعه قندهار را مي‌شنود لشکر بزرگي بفرماندهي پسرش تولي بسوي جلال‌الدين مي‌فرستد. جلا‌ل‌الدين در نزديکي پروان با تولي روبرو شد. سلطان غازي با اراده‌اي آهنين برخاسته از روح جهادي اسلام بر قبلب لشکر تولي‌خان حمله برد و کفار را به سختي شکست داد تولي‌خان کشته شد و فقط عده‌اي انگشت‌شمار از مغول که مؤرخان تعداد آنها را سي هزار تن نوشته‌اند موفق به فرار مي‌شوند. اسراي بسياري از مغول بدست سلطان مي‌افتاد. به دستور سلطان براي از بين بردن و هم مغول و قوي کردن روحيه مسلمانان و ضعيف نمودن روحيه مغول آن اسرا را با کوبيدن ميخ به سرشان هلاک مي‌کنند وقتي خبر به چنگيز مي‌رسد با لشکر بيکران قصد سلطان مي‌کند و براي اينکه سلطان را در دام اندازد پيشقراولان خود را با عجله روانه مي‌کند اما سلطان همه آنان را در گرديز به هلاکت مي‌رساند. 
در اين حال لشکريان سيف‌الدين بغراق و اعظم ملک و مظفر ملک از سلطان جدا شدند، سبب آن بود که ترک‌ها بعد از کشته تولي در پروان با آنها منازعه مي‌کنند. بعضي از ترکان امين‌الملک و اعظم ملک به خاطر اسب سفيدي دعوا مي‌کنند. يکي از ترک‌ها اعظم ملک را با تازيانه مي‌زند. هر چه جلال‌الدين سعي مي‌کند که دل اين رؤسا را بدست آورد راضي نمي‌شوند با آنکه سلطان حتي با چشمان گريان از آنان التماس مي‌کند و مي‌گويد مصلحت ما در اتحاد است ولي آنها قبول نمي‌کنند. بعضي از محققين معتقدند علت اصلي کناره‌گيري غوريان پيغام پنهاني چنگيز به آنها بود که وي آنها را همچنان بر سر پست‌هايشان نگه خواهد داشت. بدين ترتيب نصف لشکريان از جلا‌ل‌الدين جدا شدند عده‌اي ديگر نيز فرار مي‌کنند، در حين نبرد با چنگيز امين‌الملک نيز با عده‌اي ديگر فرار مي‌کند ولي بدست مغول‌ها او و همراهانش کشته مي‌شوند. بزرگترين جنگ سلطان غازي با مغول بفرماندهي چنگيزخان در کناره‌هاي رود سند روي داد. در اين جنگ سلطان با عده‌اي بسيار کم با دريايي از لشکر مغول درافتاد. 
همي کرد با نفس خويش اين شعار
		که در خزي بالاي کفر است عار

بميرم به مردي ندانم جز اين
		که کوشم بنيروي داراي دين

بعد از صف‌آرايي دو لشکر در مقابل يکديگر يکي از بزرگترين جنگ‌هاي تاريخ ايران در هشتم شوال سال 618 ه‍. ق روي داد. سلطان غازي بر قلب لشکر چنگيز حمله کرد صف‌هاي آنها را از هم دريده چنگيز بناچار راه فرار را در پيش مي‌گيرد. چيزي به هلاکت کفار نمانده بود که ده هزار تن از بهترين جنگجويان مغول از کمينگاه بيرون آمده بر ميمنه سلطان حمله برده و امين‌الملک را وادار به فرار مي‌کنند فرار امين‌الملک با سپاه تحت امرش سپاهيان سلطان را به حداقل مي‌رساند اما سلطان خود را نمي‌بازد و با يورش‌هاي قهرمانانه مغول را پس مي‌زند. در روز دوم نبرد تا نزديکي‌هاي ظهر دو لشکر بشدت هر چه تمامتر باهم مي‌جنگند. در اين هنگام دو تن از پسران چنگيز بنام‌هاي جغتاي و اوکتاي با لشکريان خود به چنگيز مي‌پيوندند. سلطان و همراهانش تا مي‌توانند مغول‌ها را به هلاکت مي‌رسانند و وقتي مي‌بيند جنگ ديگر فايده‌اي ندارد و مغول‌ها با آنکه فوج فوج کشته مي‌شوند با هم جلو مي‌آيند به دستور سلطان حمله‌اي سخت به مغول‌ مي‌کنند و صف‌هايشان را پراکنده مي‌کنند بعد از آن با دستور سلطان و به درخواست اهل حرم آن سلطان غازي اهل و عيالش را در آب سند مي‌اندازد و بدين ترتيب عقب‌نشيني مي‌کنند، در حين نبرد پسر هشت ساله جلال‌الدين بدست مغول مي‌افتد او را پيش چنگيز مي‌برند. 
پسربچه هشت ساله سلطان همچون مرد دليري محکم در جلو چنگيز مي‌ايستد بدستور آن خونخوار جگر آن شيربچه را بيرون مي‌آورند و بدين ترتيب وي را شهيد مي‌کنند. 
بدون شک اگر آن سي هزار سپاهي به توصيه‌هاي سلطان غازي گوش مي‌کردند و بهمراه او با کفار مي‌جنگيدند مغول از آن معرکه جان سالم بدر نمي‌برد. چنگيز بعد از عقب‌نشيني جلال‌الدين سيف‌الدين بقراق و اعظم ملک و مظفر ملک و همه سپاهيانشان را قتل‌عام مي‌کند و اين جزايي بود که آنها در اثر ناداني خود پرداختند. جلال‌الدين بعد ار خروج از آب با اسبي که تا فتح تفليس در خدمتش بود، به جمع‌آوري لشکرياني که از آب بسلامت گذشته بودند. پرداخت. جمع سپاهيان نجات يافته چهار هزار تن بود همگي بدون پوشش و کلاه و کفش و سلاح. شخصي بنام جمال زراد قبل از واقعه با تمامي اسباب گوشه‌اي رفته بود با کشتي پر از خوردني و لباس بخدمت سلطان حاضر شد. سلطان وقتي خبردار شد که عده‌اي از هنديان در آن نزديکي مشغول فساد و بيداد هستند. به ياران خود دستور داد تا هر يک چوبدستي بريدند و ناگهان بر سر ايشان تاختند اکثر آنان را کشتند و چهارپايان و اسلحه‌شان را به غنيمت گرفتند بدين ترتيب آنها صاحب تعدادي اسب و گاو و گاوميش شدند. در اين موقع سلطان خبردار شد که حدود سي هزار تن از لشکريان هندي در آن حوالي هستند. جلال‌الدين با يکصد و بيست مرد بر ايشان حمله کرد و بسياري از آنها را کشت و بدين ترتيب اسلحه کافي براي سپاهيان خود و همچنين چهارپايان مختلف را بدست آورد. 
در اين هنگام قباجه مردم شهر گلوز شمس‌الملک نايب و جانشين سلطان را در هند کشت. قباجه از آنجا که قصد حکومت داشت و چون آوازه جلال‌الدين را شنيد دست به اين جنايت فجيع زد آنگاه با ده هزار سوار به سر وقت سلطان رفت. سلطان با شبيخون زدن او و لشکريانش را کشت و اين يکي از عوامل بود که سلطان توانست لشکريانش را سر و ساماني دهد. بعد از آن بدرخواست شمس‌الدين ايلتُتمِش بينان‌گذار سلسله شمسيه در هند با دختر وي عروسي کرد. شمس‌الدين بعد از مدتي از هيبت سلطان ترسيد و لشکري 130 هزار نفري را براي جنگ با سلطان بسيج کرد اما از روبرو شدن با وي امتناع کرد و ناچاراً با او صلح کرد. سلطان غازي هم وقتي ديد کارش در هند به جايي نخواهد رسيد و چنگيز نيز به چين برگشته است تا شورش چينيان را سرکوب کند بعد از سه سال ماندن در هند در سال 621 ه‍. ق به ايران بازگشت. چنگيز آن خونخوار پليد قبل از ترک ايران دسته‌اي از لشکريان خود را به ري و همدان و ديگر شهرهاي ايران فرستاد. اين لشکر سه هزار نفري بقاياي مردمي که زنده مانده بودند را کشتند، دوباره شهرهايشان را ويران کرده و قم و کاشان را نيز به ويرانه تبديل کردند، بعد از ويران کردن ساوه در تبريز بدستور اوزبک پهلوان عده‌اي از لشکريان خوارزمي کشته شده و بقيه را به مغولان تسليم مي‌کنند. در حالي که تعداد آن لشکريان از مغول بيشتر تعداد لشکريان اوزبک پهلوان از هر دوي آنها بيشتر بود. 
سلطان جلال‌الدين از هند به کرمان آمد. براق حاجب از او استقبال کرد و سلطان عليرغم آثار د