(ع) به ميان مي آيد، در اين هنگام "منذر بن ارقم" برپاي خاسته و مي گويد كه ما فضائل اين اشخاص را كه ذكر كردي منكر نيستيم "إن فيهم لرجلاً لو طلب هذا الأمر لم ينازعه أحد فيه " = در ميان اين اشخاص مردي هست كه اگر او خواستار بيعت در خلافت شود هيچ كس با او منازعه نخواهد كرد" و مقصودش از آن مرد حضرت علي (ع) بود، در اين هنگام بشير بن سعد الخزرجي برخاسته و با ابو بكر بيعت مي كند و پس از وي اسيد بن حضير الخزرجي، آنگاه ساير مردم برخاسته بيعت مي كنند در اين وقت كه بيعت ابي بكر در شرف اتمام بود براء بن عازب (غازب) آمده و در خانه اي كه بني هاشم جمع بودند در را كوبيده و گفت اي گروه بني هاشم با ابي بكر بيعت انجام شد، پاره اي از آنان گفتند مسلمانان چنين كاري را كه ما از آن غايب باشيم انجام نمي دهند در حالي كه ما به محمد رسول الله اولي هستيم، اما عباس گفت قسم به خداي كعبه كه آنان كار خود را كردند. مهاجر و انصار شكي نداشتند كه علي خليفه خواهد شد و همينكه از خانه خارج شدند فضل بن عباس كه زبان آور قريش بود برخاست و گفت اي گروه قريش خلافت با فريب و تمويه براي شما تحقق نمي يابد در حالي كه ما به جاي شما شايسته و لايق آن هسيتم و صاحب و رفيق ما علي (ع) بدان از شما سزاوارتر است، آنگاه يكي از فرزندان ابو لهب موسوم به عتبه برخاسته و اشعاري(13) انشاء كرد:
ما كنت أحسب أن الأمر منصرفٌ
		عـن هاشم ثم منها عن أبي الحسنِ

عن أوَّلِ الناس إيـمانـاً وسابقـةً(14)
		و أعلم  الناس بالقرآن و السـننِ

و آخر الناس عهدا بالنـبي، و مَنْ
		جبريل عون له في الغَسْل و الكفنِ

مَـنْ فيـه ما فـيهمُ لا يمترون به،
		وليس في القوم ما فيه من الحَسَـنِ

ماذا الذي  ردهم عنـه  فتـعلمه 
		ها  إن  ذا  غبننـا  مـن أعظم الغبن(15)!

نمي پنداشتم كه امر خلافت از بني هاشم و در ميان بني هاشم از ابو الحسن علي (ع) منصرف شود.
نخستين كس از مردم به لحاظ ايمان و سابقه در اسلام و دانا ترين مردم به قرآن و سنت كيست؟
و آخرين كس از جهت ديدار رسول خدا و كسي كه جبرئيل در غسل و كفن رسول خدا (ص) يار او بوده، كيست؟
آنچه عيب در آنهاست، در وي نيست و آنچه از فضائل داراست، در ايشان نيست.
پس چه ايشان را از و منصرف ساخت كه تو بداني، براستي كه مغبون شدن ما در اين كار از بزرگترين زيانهاست!
علي (ع) چون اين ماجرا را شنيد كس فرستاد و او را از اين كار نهي كرده و فرمود: ديگر چنين مكن، زيرا سالم ماندن دين براي ما از هر چيز ديگر عزيزتر است. و بنا به نقل كتاب "الأخبار الموفقيات"(16) بسياري از انصار پس از بيعت با ابو بكر و استقرار وي بر مسند خلافت پشيمان شده و يكديگر را سرزنش كرده و نام علي (ع) را برده و به نام او شعار دادند ولي آن حضرت با اينكه در خانه بود، بيرون نيامد و آنان را تاييد نكرد!!
از جملة گروهي از مهاجر و انصار كه از بيعت ابي بكر تخلف كردند و به علي بن ابي طالب (ع) مايل بودند، عباس بن عبد المطلب و فضل بن عباس و زبير بن العوام و خالد بن سعيد العاص و مقداد بن عمر و سلمان فارسي و ابو ذر غفار و عمار ياسر و براء بن عازب (غازب) و أبيّ بن كعب بودند، از اينرو ابو بكر كسي را نزد عمر بن خطاب و ابو عبيدة جراح و مغيرة بن شعبه فرستاد و پرسيد رأي شما در اين باره چيست؟ گفتند نظر ما آن است كه عباس بن عبد المطلب را ملاقات كني و در اين امر بهره اي براي او قرار دهي كه پس از وي براي او و بازماندگانش باقي باشد تا بدين وسيله از علي فاصله گيرد و حجتي باشد براي شما بر علي تا او نتواند از شما كناره گيري كند. لذا ابو بكر و عمر و ابو عبيده و مغيره شبانه بر عباس وارد شدند، ابو بكر خدا را حمد و ثنا گفت و آنگاه مطالب خود را ضمن ستايش رسول خدا بيان كرد، چون از اداي سخن فارغ شد عباس به سخن در آمد و خداي را حمد وثنا گفت، آنگاه به بيان خود ادامه داد و گفت: همانا خدا چنانكه بيان كردي محمد (ص) را برانگيخت و با وي بر امّت منت نهاد و حضرتش ولي مؤمنين بود، آنگاه كه حضرتش را قبض فرمود، بر مسلمانان امورشان را واگذاشت تا هركه را بخواهد براي خود اختيار كنند، اما بايد حق را دنبال و اجابت كنند نه اينكه از وسوسه و هواي نفس پيروي كنند پس اگر تو از طرف رسول خدا اين خلافت را أخذ كرده اي از آن تو است نمي تواني آن را به كسي واگذاري، و اگر از طريق مؤمنين اخذ كرده اي ما نيز از ايشانيم، به چه جهت بر ما پيشي گرفتي و ما سهم خود را در اين باره به تو وانگذاشتيم و از آن اعراض نكرده ايم. و اگر اين امر به وسيلة مؤمنين بر تو واجب شده پس چگونه است كه ما به آن راضي نيستيم، اين چگونه سخن دور از صوابي است كه تو مي گوئي؟ مردم بر تو طعن مي زنند، و اين گفتة تو كه مي گويي آنان تو را اختيار كردند و به تو علاقه داشتند و اينكه تو نام خود را خليفة رسول الله نهاده اي صواب نيست و نه چنين است كه مي گويي رسول خدا امر مردم را به خودشان واگذشت تا هر كه را بخواهد اختيار كنند و آنان تو را اختيار كردند. اما آنچه گفتي كه براي من حقي قرار دهي، اگر اين حق مال مؤمنين است تو را نرسد كه در آن حكم كني و اگر مال ما است هرگز راضي نمي شويم كه فقط قسمتي از آن را به ما واگذاري و قسمتي را نه! همانا رسول خدا از درختي است كه ما شاخه هاي آنيم و شما همسايگان آنيد! ناچار ابو بكر و ديگران از خانة عباس مأيوس بازگشتند، اما چنانكه ملاحظه مي فرماييد عباس عموي علي (ع) نيز به ماجراي غدير استشهاد نكرد.
از جملة كساني كه از بيعت ابو بكر تخلف كردند، ابو سفيان بن حرب بود كه چون خبر بيعت با ابي بكر را شنيد نزد بني هاشم آمده و گفت:
اي فرزندان عبد مناف آيا راضي شديد كه ديگران بر شما والي شوند و به علي ابن ابي طالب گفت دست خود را بيآور تا با تو بيعت كنم كه من طائفة قُصَيّ را نيز باخود همراه خواهم كرد، آنگاه اين شعر را سرود:
بني هاشم لاتطعموا الناس فيكم
		و لاسيما تيم بن مرة أو عدي

فما الأمر إلا فيكم و إليكم
		و ليس لها إلا أبو حسن علي

أبا حسن، فاشدد بها كف حازم
		فإنك بالأمر الذي يرتجي ملي

وإن امرأً يرمي قُصَيّ وراءه
		عزيز الحمي، والناس من غالب قصي

فرزندان هاشم، [با سكوت خود] مردم به ويژه قبيلة تيم بن مره يا قبيلة عدي را به طمع خلافت نيندازيد
امر خلافت جز درميان شما نيست و جز ابو الحسن علي كسي شايستة آن نيست.
اي ابو الحسن با دستي كاردان خلافت را محكم بگير، چه تو بر آنچه اميد مي رود نيرومند و توانايي
و البته مردي كه قصي پشتيبان اوست، حامي نيرومندي دارد وتنها قصي مردمي از نسل غالب اند.
چنانكه گذشت امير المؤمنين (ع) به او روي خوش نشان نداد و او را از خود راند. "خالد بن سعيد" غائب بود همينكه آمد و از بيعت ابي بكر آگاه شد به خدمت علي (ع) آمد و گفت بيا تا با تو بيعت كنيم كه سوگند به خدا در ميان مردم احدي از تو به مقام محمد (ص) سزاوارتر نيست و جماعتي در گرد علي ابن ابي طالب (ع) اجتماع كرده و او را به بيعت دعوت مي كردند، حضرت به آنان فرمود بامدادان در منزل من حاضر شويد در حالي كه سرهاي خود را تراشيده ايد، ولي فردا جز سه تن به نزدش