رزشي ندارد و حديثش مقبول نيست.
هـ ـ رجال ابن داوود حلي (ص470): عبد الله بن القاسم الحضرمي المعروف بالبطل واقفي كذاب غال يروي عن الغلاة ولا خير فيه ولا يعتد بروايته، ليس بشيء = معروف به سخنان باطل، دروغگو و اهل غلوي است كه از غلاة روايت مي كند، خيري در او نيست و به روايتش اعتناء نمي شود و ارزشي ندارد.
و ـ در رجال شيخ طه نجف (ص361) و در رجال تفرشي (ص204) نيز او به همين صفات نكوهيده وصف شده، در نهج المقال استرآبادي نيز همين گونه معرفي شده است.
3ـ اما عمرو بن ثابت كه عبد الله از او روايت كرده:
الف ـ مجمع الرجال (ص257): (غض) عمرو بن ثابت بن هرمز أبو المقدام مولى بني عجل، كوفي ضعيف جداً = عمرو بن ثابت بسيار ضعيف است.
ب ـ علامة حلي در خلاصة الرجال (ص241) او را در بخش دوم كتاب خويش كه مخصوص ضعفا است آورده ونوشته: "عمرو بن ثابت ضعيفٌ جداً، قاله الغضائري = غضائري مي گويد كه عمرو بن ثابت بسيار ضعيف است". باقي كتب رجال در شرح حال عمرو در ترديدند، البته براي ضعف و كذب اين حديث وجود همان عبد الله قاسم، پهلوان دروغگويي كافي است.
اما سند حديث ديگر در كتاب "اختصاص" شيخ مفيد (ص6) چنين ذكر شده:
"عن الحرث بن المغيرة قال: سمعت عبد الملك بن أعين يسأل أبا عبد الله فلم يزل يسأله حتى قال: فهلك الناس إذا؟  فقال: إي والله يا ابن أعين، هلك الناس أجمعون، قلت: أهل الشرق والغرب؟ قال: إنها فُتحت على الضلال، إي والله هلكوا إلا ثلاثة نفر: سلمان الفارسي وأبو ذر والمقداد، ولحقهم عمَّار، وأبو ساسان الأنصاري، وحُذَيفة، وأبو عمرة فصاروا سبعة!!= از حرث بن مغيره روايت شده كه گفت شنيدم عبد الملك بن اعين از امام صادق (ع) پيوسته سؤال مي كند تا اينكه گفت: پس مردم [گمراه و] هلاك شدند!، آن حضرت فرمود: آري ابن اعين، به خدا سوگند همة مردم هلاك شدند، گفتم: اهل خاور و باختر؟ فرمود: گمراهي همه جارا فراگرفت، آري سوگند به خدا همه هلاك شدند مگر سه تن: سلمان الفارسي و أبو ذر و مقداد و عمار و ابو ساسان انصاري و حذيفه و ابو عمره كه شدند هفت نفر!!" كه البته در اين روايت بزرگواري كرده، عدد غير مرتدين را به هفت رسانده اند!
اين روايت در رجال كشي (ص13) بدين ترتيب آمده است:
محمد بن مسعود قال: حدثني علي بن الحسن بن فضال قال: حدثني العباس بن عامر وجعفر بن محمد بن حكيم عن أبان بن عثمان عن الحرث بن المغيرة البصري قال ........... الخ.
اكنون ببينيم روات آن چه كسانند:
1ـ علي بن الحسن بن فضال كه شرح حال نكبت مآل او را دريكي از تأليفات خويش موسوم به "زكات" آورده ايم، وي مطعون علماي بزرگ فقه و رجال است، تاحدي كه صاحب كتاب السرائر (ص115) فرمود او وافقي(28) و كافر و ملعون است و او و پدرش رأس كلّ ضلال اند.
اما جعفر بن محمد بن حكيم كه تنقيح المقال (ص223) از رجلي از اهل كوفه نقل كرده كه او گفته: "و أما جعفر بن محمد بن حكيم فليس بشيء = جعفر بن محمد ارزشي ندارد".
2ـ اما أبّان بن عثمان:
الف ـ خلاصة علامه (ص21) او را فاسد المذهب دانسته، زيرا از ناووسيه(29) است.
ب ـ محقق حلي در "المعتبر" فرموده: "في أبَّان بن عثمان ضعفاً = ابان ضعيف است".
ج ـ رجال كشي (ص3) نيز او را از ناووسيه دانسته است.
د ـ فخر المحققين از پدرش علامة حلي نقل نموده كه او دربارة "ابان" مي فرمود: "الأقرب عدم قبول روايته لقوله إن جاءكم فاسـقٌ بنبأ فـتبيَّنوا، ولا فسق أعظم من عدم الإيمان = بهتر عدم پذيرش روايت اوست زيرا خداوند مي فرمايد، اگر فاسقي برايتان خبري آورد، در بارة آن تحقيق كنيد، وفسقي بالاتر از بي ايماني نيست".
با اينگونه روايات و چنين راوياني دين خدا را واژگون كرده اند اما چه بايد كرد كه اين روايت فتنه خيز عداوت انگيز از دهان هر آخوند نادان و هر شيعة خرافي متعصبي شنيده مي شود. همچنين در جلد هشتم بحار الأنوار (چاپ تبريز) به نقل از رجال كشي آمده است كه: "عن أبي بكر الحضـرمي قال: قال أبو جعفر:  ارتدَّ الناس إلا ثلاثة نفر: سلمان وأبو ذر والمقداد". سند اين حديث هم معتبر تر از احاديث سابق نيست و مسلما اين قبيل احاديث ساخته و پرداختة دشمنان اسلام و ائمه است تا بدين وسيله نه تنها بين مسلمين آتش نفاق افكنند بلكه ريشة دين و ايمان به خدا و رسول و قرآن را از بيخ و بن بركنند. چنانكه توضيح اين مدعا بعد از اين بيآيد، إن شاء الله تعالي.
اين قبيل احاديث هر چند راوي آن - نعوذ بالله- سلمان فارسي باشد قابل استماع نيست، زيرا خلاف صريح آيات قرآن و وجدان و اتفاق اهل ايمان است و كسي كه به خدا و رسول و قرآن ايمان دارد و آن را مُنزَل مِن عِندِ الله مي داند نمي تواند به اين قبيل احاديث اعتنا نمايد، هر چند گويندة آن به صدق عمار و ابو ذر باشد، بلكه بر او واجب است كه باتمام قدرت كه در استطاعت دارد با اين احاديث مخالفت و مبارزه نمايد و جاعل و معتقد به آن را كافر و دشمن خدا و رسول بشمارد، زيرا پروردگار جهان در بيش از پنجاه آية قرآن مسلمانان آن زمان يعني اصحاب رسول مختار را كه اعلام و اشخاص آنان، مهاجر و انصارند، مورد مدح و تمجيد قرار داده و سيره و روية آن بزرگواران نيز دلالت دارد بر آنكه عموم قريب به اتفاق آنان از روي ايمان قلبي و گرايش باطني به اسلام گرائيده و در راه پيروي آن، تا سر حد اعلاي جانبازي و فداكاري پيش رفته اند تا آنجا كه از يار و ديار و عشاير و اقرباء خود چشم پوشيده، تن به هجرت و دوري از وطن داده، حتي به كشورهاي به ظاهر مخالف و دشمنِ كيش خود پناهنده شده اند چنانكه مهاجرين به حبشه كه يك كشور مسيحي مذهب و به ظاهر مخالف اسلام بوده هجرت كرده اند و در راه ايمان و اعتقاد به دين اسلام چه اندازه تحمل سختي ها و مشقت ها كرده اند كه مختصري از آن به عنوان نمونه، در اوراق اين كتاب ـ إن شاء الله ـ خواهد آمد. آيا كدام مؤمن به خدا و رسول بلكه حتي شخص عاقل با وجدان كه مسلمان هم نباشد ولي انصاف داشته باشد، مي تواند باور كند كه چنين مردان قهرمان با ايماني براي هيچ و پوچ پس از رسول خدا، پشت پا به منصوصات إلهي و منصوبات رسول اللهي زده براي علاقه به چشم و ابروي ابو بكر !! و در آن روز كه وي در مدينه هيچگونه قدرت مادي و سلطة قومي و تأييدات عشيره اي و بستگي به يك دولت خارجي نداشت، حق مسلّم و معين و منصوص علي (ع) را غصب كرده آن را به تصرف ابو بكر دادند! گيريم كه ابو بكر و عمر در اين خصوص مقصودي داشتند، اما اصحاب بزرگوار رسول خدا از مهاجر و انصار را مقصد خاصي نبوده و در مورد ادعاي بي دليل پاره از مغرضين كه در اين باره گفته ـ و بي اطلاعان باور كرده اند ـ كه چون علي (ع) بسياري از مخالفين اسلام را كشته بود حضرتش را، قتّال العرب مي ناميدند و خانواده اي نبوده كه از دست آن جناب داغدار نباشد و به همين سبب كينه هايي كه در سينه ها بود كار خود را كرد و آنهمه نصوص خدا و رسول را نديده گرفتند تا حق آن بزرگوار غصب شد!! بايد گفت اين ادعا كاملا كذب و حاكي از غرض يا بي اطلاعي است زيرا علي (ع) اگر كساني را كشته بود هيچكدام آنان از مهاجر و انصار كه پايه گذار بيعت ابو بكر شدند، نبود و اگر فرض