ی تدوین شد، وجود دو خلیفه در یک زمان در جهان اسلام جائز نبود. از آنجا که شاه اسماعیل صفوی نیز در ایران به نحوی ادعای جانشینی پیامبر و امام علی را داشت، و به نوبة خودش «خلیفه» به شمار می‌رفت، سلطان سلیم برآن شد که ایران را بگیرد و در همة کشورهای اسلامی یک حکومت واحد تشکیل دهد. او به این هدف در مهرماه سال 899 به ادرنه حرکت کرد، ولی در راه بر بستر بیماری افتاد و دوماه بعد درگذشت.
شاه اسماعیل از هرگونه شعور سیاسی بی‌بهره بود، در دستگاه او نیز حتی یک نفر وجود نداشت که در مواقع حساس قادر به تصمیمگیری درست باشد، سران قزلباش که از برهنگی و گرسنگی و راهزنی به مقام و قدرت و ثروت و شوکت رسیده بودند، کشور را میان خودشان تقسیم کرده بودند و عموما – به خصیصة نژادی‌شان – مردمی بودند جاهل و احساساتی و تحریک‌پذیر که در هیچ شرایطی نمی‌توانستند تصمیم درستی اتخاذ کنند، تنها خصایص نژادیشان مکاری در راه تاراجگری بود، و دیگر هیچ. آنها بیشتر خصائص جانورانی داشتند که در مواقع شکار به مکر و حیله متوسل می‌شوند، شاه اسماعیل نیز که تمام عمرش در زیر دست چنین عناصری تعلیم دیده بود خصلت‌های آنها را داشت، و از هرگونه تدبیر و تفکر بی‌بهره بود، تنها عاملی که به شاه اسماعیل و قزلباشانش کمک کرد که ایران را بگیرند و ویران سازند، توحش و بی‌رحمی و ددمنشی آنها بود.
وقتی سلطان سلیم همة نیروهای عثمانی را متوجه فتح شام و مصر کرد فرصت مناسبی پیش آمده بود تا شاه اسماعیل دست به کار جبران شکست چالدیران شود، و سرزمین‌هائی که سلطان سلیم از ایران جدا کرده بود را باز پس گیرد. ولی نه او جسارت چنین تفکری را داشت و نه در میان همة قزلباشانش یک نفر یافت می‌شد که در غم ایران باشد، او حتی آنقدر تدبیر نداشت که دستِ کم در این دوران به فکر مهارکردن باندهای تبهکار تبرائیش بیفتد تا ملت را بیش از آن از خودش نرنجاند، و وادار نسازد که برای نجات از ستمهای تبرائیان دست به دامن دشمن او شوند، ولی او چنین نکرد و نمی‌‌خواست هم که چنین کند، برای او ملت مفهومی نداشت، و دلجوئی از ملت معنائی نمی‌داد، او جز به نابودسازی سنی‌ها و نشر مذهب خودش به هیچ چیزی نمی‌اندیشید.
شاه اسماعیل تا پیش از شکست چالدیران، خودش را یک ذات مقدس فوق بشری مُؤیَّد به امدادهای غیبی و معجزه‌گر و خداگونه می‌پنداشت، و خیال می‌کرد که مادرگیتی فقط یک ذات پاک را زائیده است و آنهم او است، او در نامه‌ئی که برای شیبک خان فرستاد، تصریح کرد که آن اسماعیل صدیق و نبی که در آیة قرآن نامش آمده است منم، و هزار سال پیش از این خدای آسمان‌ها مرا راستگو و برگزیده خوانده است، او در این نامه ادعا کرد که به او وعدة آسمانی داده شده که در آخر زمان بر جهان بشریت سلطنت کند، و سراسر گیتی را بگشاید و دین خود را در میان انسان‌ها بگستراند؛ و این حدیث را آورد که می‌گفت: «لِکُلِّ اُناسٍ دوله، ودولتُنا فی آخرِ الزمان». او خودش را مصداق این حدیث می‌دانست که از زبان امامان شیعه گفته شده بود که امامان شیعه در آخر زمان تشکیل دولت شیعه خواهند داد(5).
شاه اسماعیل که به سبب پرورش غلط و کرنش‌های اطرافیان تاتارش خود شیفته شده بود، به راستی باور داشت که برگزیدة آسمان‌ها است، و از طرف الله هدایت و حمایت می‌شود و همواره در همه جا پیروزمند خواهد بود تا دین حق را بگستراند و همة سنی‌ها را از صحنة گیتی براندازد، و نام و نشان ابوبکر و عمر را که به گمان او دشمنان خدا و پیامبر و اهل بیت بودند محو کند، تا پیش از جنگ چالدیران این عقیدة قلبی او بود و سخت هم به آن پایبند بود، و در همه جا به آن تصریح می‌کرد.
وقتی در چالدیران تیر خورد و نقشِ زمین شد و مرگ تحقیرآمیز را به چشم دید، چنان رعب و هراسی در دلش افتاد که ساختمان خودشیفتگی و نخوتش به یکباره فرو ریخت و خویش را موجودی ناتوان و درمانده یافت که نیاز به کمک یکی دو قزلباش از جان گذشته دارد، تا از میدان بگریزد و جانش را نجات دهد تا به دست افراد سپاه عثمانی نیفتد. می‌توان تصور کرد که او در آن لحظات شکنجه‌های جانگدازی که خودش به بسیاری از بزرگان و نام‌آوران ایران وارد آورده بود را به خاطر آورد، و در وحشت شد که اسیر سلطان سلیم شود، و مجبور گردد که چنان شکنجه‌هائی را تحمل کند، او به چشم خود دیده بود که وقتی به فرمان او یکی از بزرگان ایران را زنده زنده پوست برمی‌کندند، و این کار را ساعت‌ها با تأنی انجام می‌دادند تا آن شخص بیهوش نشود، و زجر شکنجه را بیشتر نوش کند، چه زوزه‌های جانخراشی از اعماق جان آن زجردیده بیرون می‌آمد، او به چشم خود دیده بود که وقتی یک نفر از بزرگان ایران را به فرمان او روغن و شمع می‌مالیدند و دست و پا بسته در آفتاب رها می‌کردند، چگونه پوستش آهسته آهسته عفونت می‌کرد و کرم در پوستش پیدا می‌شد؟ و آن کرم‌ها چگونه پوستش را می‌خوردند؟ و آن بدبخت روزها و شب‌های متمادی در زیر شکنجه ضجه می‌کرد؟ و لحظه‌ئی ضجه‌هایش خاموش نمی‌شد!!.
شاه اسماعیل با اینگونه شکنجه کردنِ انسان‌ها احساس لذت می‌کرد، ولی در لحظاتی که به حالت زخم‌خورده در گودال میدان چالدیران افتاده بود، همة این شکنجه‌ها را بر روی خودش احساس می‌کرد و شکنجه نشده درد می‌کشید، تفکر در بارة این شکنجه‌ها که فکر می‌کرد به زودی به فرمان سلطان عثمانی بر او وارد خواهد آمد، روحش را درهم می‌شکست و او را بیش از پیش به ذلیل‌بودن خودش واقف می‌ساخت، فاصلة طولانی میان چالدیران و درگزین همدان را به یک منزل تاختن نه نشانة دلیری است و نه نشانة بیباکی، بلکه نشانة ضعف شخصیتی و هراس و وحشت است، اهل تاریخ می‌گویند که همیشه شخصیت قهرمانان را باید در لحظات شکست شناخت و نه در عرصة پیروزی؛ و در لحظات شکست است که معلوم می‌شود یک نفر واقعا قهرمان است، یا تصادف‌ها برای او پیروزی‌های قبلی را به ارمغان آورده بوده و او شایستة آنها نبوده است. شاه اسماعیل به آن سبب همینکه خود را از گودال بیرون کشیده بر پشت اسب انداخت تا وقتی به درگزین رسید از اسب فرود نیامد که از سلطان سلیم در وحشت شده بود، این وحشت‌ها شاه اسماعیل را چنان شکست و فرو ریخت که دیگر هیچگاه به حالت یک انسان معمولی درنیامد، شکست و فرار خفت‌بار چنان بر روحیة او اثر نهاد که او از آن پس عملا به یک موجود ناکاره و مهمل و سرخورده و ناامید و بزدل و مرعوب تبدیل گشت، چنانکه شنیدن کلمة «جنگ» او را به لرزه درمی‌آورد و به فکر فرار می‌افکند. بازتابِ این روحیه را ما می‌توانیم در نامه‌هائی که پس از آن به سلطان سلیم نوشته است ببینیم.
او که دیگر یک موجود فروریخته و روحیه‌باخته بود، از آن پس قدرت تصمیمگیری را به کلی از دست داد و از صحنة تصمیمگیری کنار کشید، و امور قزلباشان را به دست میرزا شاه حسین سپرد. بوداق قزوینی مورخ در بار شاه تهماسب می‌نویسد که بعد از جنگ چالدیران «خسرو دین مطلقا از مهمات خود خبر نداشت، و تمامی [