 به کليسا مي رفت واکنون به مسجد مي رود وبه صداي مؤذن گوش مي سپرد.نمازهايش نيز به شکلي کاملاً مغاير با آنچه که گذشته انجام مي داد انجام مي داد با وجود اين تغييرات او احساس مي کند انتقالش از يک دين به دين ديگر فقط  صوري بوده است اما در اعماقش هيچ تغييراتي را احساس نمي کند.احساسات او يک قدم نيز پيشرفت نداشته است؛او مي دانست که شعاع ايمان در اعماق وجودش پراکنده نشده است؛او يک مسلمان است که نه تنها تکاليف شرعيش را انجام مي دهد بلکه در خانه نيز با تمام وجودش در خدمت شوهرش است ولي با اين حال او احساس کاستي هايي مي کند که     نمي تواند آن را بيان کند ونمي داند براي جبران اين کاستي ها چه کارهايي بايد انجام بدهد.

جميله وروزهاي افسردگي 
روزهاي افسردگي اش برايش مانند سالها مي گذشت؛گاه گاهي اين احساس افسردگي بر او غلبه مي کرد وشبها به گريه مي افتاد؛شوهرش او را درک مي کرد ودر فکر راه حلي براي او بود او به همسران همکارانش متوسل شد تا شايد به طريقي اين مشکل همسر او را حل کنند؛آنها با او آشنا شدند وبه زيارت او  مي آمدند تا او از تنهايي به در بيايد اين زيارتها باعث آشنايي جميله با تعدادي از زنان شده بود که در جلساتشان از هر دري سخن مي گفتند.از آرزوهايشان مي گفتند؛از علاقه منديشان به هنرهاي مختلف، از وطنهايشان از خانواده شان واز ويژگيهايشان که در هر جلسه با هم به گفتگو مي نشستند.تا اينکه در يکي از جلسات که با دوستان جديدش نشسته بود يکي از آنها از سالني سخن مي گفت که درآن يک استاد دانشگاه سخنرانيهاي ديني داشت وبعضي از سخنرانيهايش در سالن اجتماعات بيمارستان ملک عبدالعزيزانجام مي داد.دوستش که جميله را مشتاق شرکت در اين جلسات ديد ازاو دعوت کرد که به همراه او در اين جلسات شرکت کند؛جميله اين امر را با شوهرش در ميان گذاشت وشوهرش نيز با کمال ميل با اين امر موافقت کرد چيزي که باعث شد جميله از خوشحالي اشک شوق بريزد؛شوهرش از اين امر متعجب بود علت گريه او را نمي فهميد.جميله بي صبرانه منتظر آن روز نشست.

سرآغازي براي زندگي واقعي
جميله به همراه دوستش در آن جلسه شرکت کرد؛او در آن جلسه شرکت کرده بود تا سستي وافسردگي را از خود طرد کند،او تصميم گرفته بود براي خودش صفحه جديدي باز کند؛اولين مانعي که در جامعه جديد باعث عدم پيشرفتش شده بود عدم آشنايي او با زبان عربي بود اما اين بار وضعش فرق مي کرد زيرا دوستش فيليپيني بود واستاد سخنران کسي نبود جز دکتر(بلال فيليپس) از کانادا که در زمينه دعوت اسلامي براي خارجيان فعاليتهاي بيشماري را انجام داده بود.او سخنرانيهايش را به زبان انگليسي القا مي کرد چيزي که باعث خوشحالي جميله شده بود زيرا زبان دوم او انگليسي بود که از کودکي به خوبي آن را فرا گرفته بود.دکتر بلال به خوبي تعاليم دين اسلام را بيان مي کرد واز حقوق اجتماعي زنان در جامعه وبسياري مسائل اجتماعي ديگر سخن مي گفت.او در اين جلسه بسياري از مسائل که نسبت به آن جاهل بود را فرا گرفت؛احساس کرد چيزي در وجود او ريشه دوانده است که تمام وجودش را به لرزه در آورده است او ماهها بود که مسلمان شده بود اما اين احساس به او دست نداده بود تا آن روز که در آن جلسه شرکت کرد.از خوشحالي اشک مي ريخت؛مي دانست که چيزي در درونش در حال تغيير است واين ريشه هاي ايمان بود که در اعماقش رخنه مي کرد.وقتي به خانه اش برگشت او انسان ديگري شده بود؛ديگر بيشتر به کتب اسلامي اهميت   مي داد،شوهرش به او کمک مي کرد تا او زبان عربي را فرا بگيردو مسائلي که به زبان عربي فرا نمي گرفت سعي مي کرد به زبان انگليسي فرا بگيرد.او به مسجدي در همان حوالي مي رفت وبه فراگيري قرآن مي پرداخت،شوهرش در يادگيري او بي تأثير نبود،کم کم او توانست بر مشکلات فائق آمد وتوانست پيشرفت کند هرآيه اي که از قرآن کريم را حفظ مي کرد خوشحالي زائد الوصفي به او دست مي داد،علاقه او به آموختن علوم شرعي وقرآني چند برابر شده بود. 
به طور مرتب در سخنرانيهاي ديني که در سالن اجتماعات بيمارستان ملک فيصل بر گذار مي شد شرکت مي کرد.آخرين سخنراني که در آن شرکت کرده بود سخنران آن خواهر(نيس)بود که يکي از داعيه هاي اهل هندوستان بود.دوستان جميله که او را علاقمند به تعليم علوم شرعي ديدند به او پيشنهاد دادند تا به دارالتحفيظ قرآن بپيوندد؛او بي درنگ از اين فکر استقبال کرد وبه اين مرکز پيوست؛تا آنجا که مي توانست به حفظ آيات قرآني وعلم شرعي مي پرداخت،او شيريني ايمان را چشيده بود به خاطر همين در هر جلسه سخنراني که بود شرکت مي کرد؛ديگر آن حزن واندوه جاي خود را به طمأنينه وسکينه اي داده بود که همه اطرافيان آن را درک مي کردند.

جامعه اي جديد وزندگي جديدتر
او در جامعه جديد ذوب شده بود،کاملا ً با زندگي جديد خو گرفته بود،ديگر  مشغول تراز هميشه شده بود.در ماه رمضان براي عبادت به مساجد مي رفت وبراي ايام عيد (فطروقربان) خود را بيش ازپيش آماده مي ساخت.او کاملا ًزندگيش تغيير يافته بود وبيشتر وقتش را در طلب علم مي پرداخت.

راهي به سوي دعوت 
روزي در يکي از مجالس علمي که استاد سخنران آن يکي از خواهران داعيه بود شرکت کرد که در اين جلسه در اهميت تبليغ ودعوت سخناني را ايراد مي کرد،سخنان آن داعيه به شدت در او اثر کرد؛اما در آن لحظه هيچ فکري براي اين برنامه نداشت.بعد از چند روز يکي دوستانش به او پيشنهاد داد تا او را در امر دعوت کمک کند؛او از اين تجربه جديد احساس ترديد داشت نمي دانست در اين کار موفق خواهد شد يا خير؟احساس مي کرد هنوز آمادگي اين کار را ندارد،اما تشويقهاي دوستانش باعث شد تا او نيز در اين راه قدم بردارد وبا موافقت شوهرش او نيز به امر دعوت وتبليغ براي خارجيان فيليپيني چه آنهايي که تازه مسلمان بودند وچه آنهايي که قصد مسلمان شدن را داشتند پرداخت.

جميله داعيه اي فيليپيني
جميله قدم در راه تبليغ گذاشت،در ابتداي کارکمي برايش مشکل مي نمود اما بحمدالله توانست بر مشکلات فائق آيد وامر دعوت را از خانه دوستانش ونزديکان شوهرش آغاز کرد سپس دامنه فعاليتهايش را به بيمارستانها وجاهاي ديگر نيز رساند؛سخنانش طوري بود که بر دل مي نشست وبدون هيچ تکلفي به سخنراني  مي پرداخت.براي اولين بار که پشت ميکروفون قرار گرفت کمي مظطرب بود دستانش به لرزه در آمده بود اما به زودي توانست بر اين مشکل فائق آيد وتوانست در جاهاي مختلف به امر دعوت وتبليغ بپردازد.شوهرش در اين امر بازوي راستش به حساب مي آمد وهرگز از حمايت او دست برنمي داشت.او در اين فعاليتهايش هيچگاه اين آيه را از ياد نبرده بود که مي فرمايد:وَأنذِرعشيرَتَکَ الأقرَبِين ، هميشه براي هدايت خانواده اش به درگاه خداوند دعا مي کردواز خداوند مي خواست نور بصيرت در دلهايشان بيفکند.بيشتر مواقع از طريق اينترنت با خوهرانش از طريق اينترنت تماس داردوحقيقت دين را براي آنها شرح مي دهد.

گذر ايام
بعد از سالها تلاش وکوشش در امر دعوت او اکنون به يکي از شخصيتهاي م