کش خود بودبدون اينکه به ارزشها ودين توجهي نشان دهد.

فابيان از کودکي آرزو داشت به عنوان يک پرستار به جامعه انساني وبه طور داوطلبانه خدمت کند؛او دوست داشت مرهمي براي دردهاي کودکان مريض در اين جهان باشد.به مرور زمان که او بزرگتر مي شدزيباييش خيره کننده تر مي شد؛اين زيبايي وخوش اندامي باعث شده بود که اطرافيان همچنين خانواده اش بر او فشار بياورند تا او آرزوهاي کودکي اش را رها کند وبه سراغ شغلي برود که سود سرشاري را نصيبش کند؛شغلي که باعث مي شد يک شبه ره صد ساله را مي پيمودوخود را درعالم شهرت وپر زرق وبرق به ظهور مي رسانيد.براي او اين مهم آسان تر از آن بود که فکرش را مي کرد؛چيزي نگذشت که طعم شهرت را چشيد اما...اين شهرت به معناي از دست دادن انسانيتش بود.شرط موفقيت او اين بود تا احساسش وهمچنين عواطفش را از دست بدهد؛او اين موفقيت را به دست مي آورد اما بايد با آرزوهاي کودکي اش خداحافظي مي کرد وفقط وفقط به حفظ اندام خود مي پرداخت؛ ودراين راه بايد خود را از تمام غذاهاي خوشمره محروم مي کرد وبه وسيله ويتامينهاي مختلف وداروهاي نيروزا مي زيست اما قبل از هر چيز بايدعواطف خود را نسبت به بشريت از دست مي داد نه حق دوست داشتن داشت ونه مي توانست نسبت به چيزي احساس نفرت کند.

طراحان لباس از او يک بت متحرک ساخته بودند.او ياد گرفته بود که چطورسنگ دل ومغرور باشد..او از درون فارغ از هرگونه احساسي بود؛درواقع مانند يک مجسمه متحرک بود که به او لباس مي پوشاندند که لبخند مي زد اما هيچ احساسي نداشت...در عالم آنها هرچه يک مانکن درخشش بيشتري داشت بيشتر وبيشتر از آدميت در اين دنياي سردوبي روح خارج  مي شد.مانکن هااگر با شرکتهاي تحت قراردادخود مخالفت مي ورزيدندچه بسا به انواع شکنجه هاي روحي و حتي بدني دچارش مي کردندبه خاطر همين به خواسته هاي اين شرکتها تن در مي دادند.فابيان به اکثر کشورها سفر کرده بود تادر جشنواره هاي مختلف لباس ومد شرکت کند؛وقتي برروي سن راه مي رفت تا زيروبم هاي بدنش را به حاضرين بنماياند نه تنها احساس خجالت نمي کرد بلکه از تماشاچياني که آنجا حضور داشتند وبه او مي نگريستندنفرت داشت زيرا مي ديد آنها در واقع به مدل لباسي که او پوشيده است به ديده احترام مي نگرند وبه او به ديده حقارت مي نگريستند!وقتي دربرابرچشمان زل زده حاضرين در سالن حرکت مي کرد وبا راه رفتن هاي  گربه اي خود به نمايش لباس پوشيده شده مي پرداخت هر چه بيشتروبا تمام وجود  در جهان رذالت فرو مي رفت.

اما چگونه شد که او از يک زندگي بي هدف به يک زندگي هدفمند تغيير مسير داد؟
در سفري که او به بيروت داشت،با اينکه در آن هنگام بيروت زير آتش توپخانه مي سوخت اما با چشم خود مشاهده مي کرد که مردم با چه پشتکاري به بازسازي خانه ها وهتلهادر زير آتش توپخانه مي پرداختند؛او به چشم خود ديد که بچه ها در بيمارستان بستري مي شدند؛البته او در اين بازديدها تنها نبود بلکه از همجنسان او نيزکه مانند بتهايي بي احساس فقط به يک نگاه اکتفا مي کردند وهيچ احساسي نداشتند نيز با او بودند.اما او در اين سفر غير از بقيه بود؛در داخل او غوغايي به پا شده بود،ديگر آن شهرت واين زندگي بي هدف از چشمش افتاده بودوحس کمک به همنوع در او زنده شده بود؛او به همراه دوستانش به هتل بازنگشت بلکه او طريقش را به سوي انسانيت وبه سوي نور اسلام پيمود.در اين سفر او سعي کرد به کودکاني که در اين جنگ به نوعي مجروح شده بودند کمک کند.او بيروت را ترک کرد وبه پاکستان سفر کرد وآنجا درمرز بين پاکستان وافغانستان بود که معني زندگي واقعي را درک کرد.وقتي زندگي خانواده هاي افغان وپاکستاني را مشاهده        مي کرد واينکه چگونه به زندگي خود پايبند بودند بيش از پيش به اسلام به عنوان ديني که قانون زندگي را تعيين مي کردپي      برد.در آنجا او به تعليم زبان عربي همت گماشت زيرا مي خواست به زبان قرآن تسلط داشته باشدکه خوشبختانه در اين امر او پيشرفتهاي قابل ملاحظه اي داشته است.بعد از اينکه او بازيچه دست طراحان لباس والگوهاي لباس بود الان طبق نظام اسلام به پيش مي رفت.

بعد از اينکه مسلمان شد از جانب مؤسسه هاي طراحي لباس تحت فشار قرار گرفت؛آنها به او پيشنهاد دادند تا درآمد  ماهيانه او را سه برابر آنچه که بود قرار دهند اما او تمام اين پيشنهادهارا رد کرد.آنها دست بردار نبودند بلکه با ارسال هدايايي گران قيمت سعي در ارتداد او داشتند.اما او ثابت قدم تر از اين حرفها بود..آنها از راه ديگري وارد شدند وسعي کردند با عکسهايي که از او داشتند چهره او رانزد خانواده هاي افغان مشوه سازند.آنها به منتشر کردن عکسهايي کردند که سابقا ً بر روي جلد مجلات چاپ شده بود کردند وبه تمام در وديوارهاي شهر چسپاندند.آنها مي خواستند به اين طريق ازاو انتقام بگيرند.اماخداوند در اجراي نقشه شان ناکام گذاشت.او هيچ وقت در مخيله اش نمي گنجيد دستي که هميشه سعي مي کرد لطيف ونرم بماند اين چنين در کوهها ودشتهاي افغانستان به کارهاي شاقه بگمارد؛اما اين مشقت ها با عث شده بود که دستش نزدخداوند پاک تر وتميزتراز قبل باشدودر آخرت در انتظار بهترين پاداشهاازجانب خداي متعال باشد.انشاءالله.                    

والسلام.
.......................
تهيه و ترجمه: شفيق شمس
مصدر: سايت نوار اسلام
IslamTape.Comبر اساس سرگذشت: شريفه کارلوــ ايالات متحده

"قبل از اينکه مسلمان شوم همواره حجاب را به تمسخر مي گرفتم.اما وقتي به فضل خداوند مسلمان شدم نظرم در مورد حجاب وزنان مسلمان نيز تغيير يافت.
همواره قبل از اينکه مسلمان شوم بر زنان مسلمان احساس ترحم مي کردم؛زيرا مجبور بودند خود را درخيمه اي ضخيم پنهان کنند.من به عنوان يک زن در جامعه آمريکا زني امروزي وآزاد از هر قيد وبندي محسوب مي شدم؛وچون مسلمان نبودم هرگز اموري مانند عفاف وپاکدامني فکر مرا مشغول نمي کرد واين براي زناني هم سن وسال من امري طبيعي محسوب مي شد. وقتي به نور ايمان پيوستم نظرم به طور صدوهشتاد درجه در مورد حجاب تغيير يافت.من توانستم حقيقت جامعه اي که در آن زندگي کرده بودم را درک کنم واز عوام فريبيهايي که در آن غوطه ور بودم خارج شوم.
در اين مدت من به نکاتي پي بردم که برايم جالب بود وآن اين بود که اکثر زناني که فرهنگ برهنگي را ترويج مي دهند  در جامعه درآمد بيشتري دارند مانند هنرپيشه ها ويا مانکن هاي لباس ويا حتي رقاصه ها که از اين راه امرار معاش مي کنند؛من فهميدم که ما لباسهايمان را براي جلب نظر مردان مي پوشيديم ،اما خود را فريب مي داديم وآن را به علاقه خود در پوشيدن اين لباسها نسبت مي داديم ولي حقيقت تلخ تر از اين بود زيرا وقتي توجه مردان را به خود جلب مي ديدم در پوست خود نمي گنجيدم.
من بوسيله نور اسلام توانستم تا تاريکيهاي زندگيم را بهتر ببينم؛من با پوشاندن سروحجاب توانستم  ديگران را از نظرخواهي هاي احساسي نسبت به خودم باز دارم.وقتي که سرم را پوشاندم احترام مردم را به خود جلب کردم زيرا آنها متوجه شد