ند هرچند به اقرار ظاهري باشد و براي ايشان به مغفرت وآمرزش اميدوار گشتند (مرجئه از مادة رجاء است). اما فرقة مرجئه نيز بعداً چهار فرقه شدند:
1- فرقه اى از آنان در عقيده وگفتار خود غلوّ كردند كه اينان طائفة جهميه هستند و اينان مرجئة اهل خراسان و تابع «جهم بن صفوان» اند.
2- فرقه اي از آنان غيلانيه اصحاب « غيلان بن مروان» شدند و اينان مرجئة منطقة شام اند.
3- فرقة ديگر را ماصريه گويند از اصحاب «عمرو بن قيس الماصر» اينان مرجئة اهل عراق اند.
4- فرقة ديگر شكاك و بتريه كه اصحاب حديث اند و«سفيان بن سعيد ثوري» و «شريك بن عبدالله» و «ابن ابي ليلى» و «محمد بن ادريس شافعي» و «مالك بن انس» و امثال آنان از اهل حشو، كه ايشان را حشويه نامند، آنان معتقدند كه رسول خدا (ص) رحلت كرد و كسي را خليفه نكرد تا جمع كلمه كند وكسي خليفه شود كه دين را نگهباني نمايد و أمت را ارشاد كند و از بيضة اسلام دفاع نمايد و در احكام به عدل رفتار كند و لشكركشي نمايد،  تعليم جاهل نموده و در مورد مظلوم به انصاف عمل نمايد، واين كارها را براي امام پس از سول تجويز كردند، آنگاه همين فرقه نيز مختلف شدند، پاره اي گفتند:
1- بر خود مردم نصب امام واجب است كه در جميع حوادث و پيشآمدهاى دين و دنيا به اجتهاد و اتخاذ رأي پردازند.
2- پاره اى گفتند: رأي باطل است ليكن خداي عز وجل مردم را امر فرموده كه امامي را با عقل خود اختيار كنند.
طائفه اي از قول گذشتگان خود كناره گرفتند كه ايشان را «معتزله» گويند، اينها پنداشتندكه رسول خدا (ص) امام را توصيف كرد ولي او را به نام  و نسب ذكر نكرد. اين قولي است كه درهمان اوقات احداث كردند.
جماعتي از اهل حديث هنگامي كه «حجاج» اماميه را آزار مي داد گريخته و گفتند چون رسول خدا به وقت رحلت، ابو بكر را به جاي خود به نماز امركرد از اين جهت او را امام دانسته و گفتند چون رسول خدا او را براي دين ما پسنديد ما نيز او را براي دنياي خود مي پسنديم.
گروهي را كه مي گويند رسول خدا امامي تعيين نكرد «مهمله» گويند و درمقابل ايشان «مستعمله» هستندكه مي گويند رسول خدا امامى تعيين كرده. بسياري از فرق «مهمله» كه قائل بودند رسول خدا (ص) در مسألة امامت از كسي نام نبرده است معتقد شدند كه هرگاه مردم، با وجود فاضل، امامت مفضول را رجحان دهند امامت مفضول جائز است. اما در مورد كسانى كه شايستة امامت هستند اختلاف كردند.
«بتريه» كه اصحاب «حسن بن صالح بن حي» بودند و موافقان او مي گويند پس از رسول خدا (ص) علي (ع) افضل مردم و به امامت اولى بود اما بيعت ابو بكر هم خطا نبود. اين دسته در عثمان توقف كرده و اظهار نظر قطعي نكردند، ولى گروهي مخالفان علي (ع) را دوزخي دانستند و چنين گفتندكه علي (ع) خود، خلافتش را به ابو بكر و عمر واگذاشت و اين مانند كار كسي است كه حقى بر مردم داشته باشد، اما آن را به ديگري واگذارَد.
«سليمان بن جرير الرقى» وهفكران او گفتند علي (ع) امام بود وبيعت با ابوبكر صحيح نبود، اما نمي توان ابو بكر و عمر را فاسق دانست زيرا آنان به خطا چنين كردند و عامد نبودند. اما از عثمان بيزاري جستند و او را كافر شمردند. از نظر اينان محارب با علي كافر است.
«ابن التمار» وموافقانش مي گفتند علي (ع) استحقاق امامت داشت و او پس از رسول الله (ص) افضل مردم است ولي امت اسلام كه امامت را به ابو بكر واگذار كردند، گناهي ندارد و خطايشان در ترك «افضل» است . اين گروه نيز از عثمان و هركه با علي محاربه كرده بيزاري جسته و آنان را كافر شمردند.
«فضل رقاشي» و «ابو شمر» و «غيلان بن مروان» و «جهم بن صفوان» و گروهي از «مرجئه» كه با اين افراد همعقيده بودند گفتند هر كس كه عالم به كتاب و سنت باشد و براي امامت قيام كند، استحقاق امامت دارد، اما به هرحال امامت منوط به اجماع تمام امت است.
«ابو حنيفه» و گروهي ديگر از «مرجئه» امامت را جز در قريش جايز نمي دانند زيرا پيامبر فرموده است «الأئمه من قريش = پيشوايان از قريش اند» و اين گروه معتقدند هر قَرَشي كه مردم را به كتاب و سنت دعوت نمايد، امامتش واجب مي شود و بايد با او همراهي كرد.
«خوارج» جز گروه «نجديه» قائل اند كه امامت شايستة مردم امين است و از هر طائفه اي باشند، اشكالي ندارد، همين كه فردي عالم به كتاب و سنت مجري آندو باشد، كافي است و امامت او با بيعت دو نفر استوار مي گردد.
اما درميان خوارج گروه «نجديه» قائل اند كه امت به امام احتياج ندارد!! وبرهمة مردم واجب است كه خود به كتاب خدا عمل كنند.
«معتزله» معتقدند كه هركس كتاب و سنت را برپا دارد، مستحق امامت است و امامت جز  با اجماع و انتخاب امت، استوار نمي گردد و مي گويند اگر «قرشي» و «نبطي» هر دو براي اقامة كتاب و سنت قيام كنند، ما «قرشي» را  ولايت مي دهيم. اما «ضرار بن عمرو» مي گفت هرگاه «قرشي» و «نبطي» باهم قيام كنند، ما «نبطي» را بر مي گزينيم، زيرا عشيرة نبطي كمتر است وچنانچه خدا را عصيان كند، عزل كردن او آسانتر است.
«ابراهيم نظام» و همفكرانش مي گفتند چون خداوند فرموده ﴿إِنَّ أَكْرَمَكُمْ عِندَ الله أَتْقَاكُمْ ...﴾= "همانا گرامي ترين شما در نزد خداوند پرهيزكارترين شما است" (الحجرات/13) پس امامت، بر هركس كه براي اجراي كتاب و سنت قيام كند، صحيح است. و معتقد بودند كه بيعت مردم با ابو بكر صحيح بود، زيرا وي در آن زمان شايسته ترين فرد براي امامت بود.
اينان اقوال ديگري نيز در بارة «امامت» دارندكه نيازي به ذكرشان در اينجا نيست و چون منظور ما شرح عقايد و معرفي فرق مختلف تشيع است لذا فقط به آن مي پردازيم. جميع اصول فرق در چهار فرقه جمع است: 1- شيعه، 2- معتزله، 3- مرجئه، 4- خوارج.
فرقه اي كه «شيعه» ناميده شدند گروهي هستند كه در زمان رسول خدا  (ص) و بعد از رحلت آن حضرت: به علت انقطاع از ديگران و قائل شدن به امامت علي (ع)، شيعه نام گرفتند.
«مقداد بن اسود الكندي» و «سلمان فارسي» و «ابو ذر جندب بن جناده غفاري» و «عمار بن ياسر» كه اطاعت از علي (ع) را ترجيح مي داده و دوستي او و كساني را كه دوستي آنان موافق با دوستي علي (ع) باشد، برگزيدند، در شمار اين گروه اند.
چون رسول خدا (ص) به سراي باقي شتافت، فرقة شيعه به سه دسته منشعب شدند: 
1- گروهي گفتند كه علي بن ابي طالب (ع) امام واجب الاطاعه اي است كه از جانب خدا و رسول تعيين گرديده و واجب است كه مردم او را امام دانسته و از  او اطاعت كنند و پذيرش غير او جايز نيست و پيامبر او را با ذكر اسم ونسب معرفي و تعيين كرده و عقد امارت بر مؤمنين را براي او بسته است .......... وبدين ترتيب امامت پس از او تا قيامت چنين خواهد بود و در اولاد او كه معصوم از گناه وطاهر از عيوب باشد، جاي او را مي گيرد! 
2- گروهي ديگر گفتند: علي (ع) به سبب فضل و سابقه اش در اسلام و قرابتش با پيامبر و علم فراوانش و از آن رو كه شجاعتر و سخي تر از سايرين بود، پس از رسول خدا (ص) از ديگران به خلافت، اولي است مع ذلك خلافت ابو بكر و عمر، نيز باطل نيست زيرا آندو نيز براي اين مقام  فاقد اهليت نبوده اند، از آن رو كه 