ترتي من أطاعهم فقد أطاعني ومن عصاهم فقد عصاني ومن أنكر واحداً منهم فقد أنكرني بهم يمسك السموات أن تقع على الأرض إلا بإذنه وبهم يحفظ الأرض أن تميد بأهلها.».
بررسي سند حديث- محمد بن ابي عبد الله الكوفي همان محمد بن جعفر بن محمد بن عون الأسدي است كه به او محمد بن عبد الله مي گويند، و طبق نقل «تنقيح المقال» ممقاني (ج2، ص 95) و «نقد الرجال» تفرشي (ص 298) نجاشي فرموده: «كان ثقة صحيح الحديث إلا أنه روى عن الضعفاء وكان يقول بالجبر والتشبيه» = "هر چند او در بيان حديث ثقه است ليكن از ضعفا روايت مي كند و مذهب جبر و تشبيه دارد". علامة حلي در «خلاصة الرجال» فرموده: «أنا في حديثه من المتوقفين» = "من دربارة حديث او متوقفم".  يعني حديث او را قبول ندارم. ابن داوود نيز دربارة او مي گويد: «فيه طعن أوجب ذكره في الضعفاء» = "در او طعني زدند كه بايد او را در رديف ضعفا آورد".  مرحوم ممقاني دربارة او نظر مي دهد كه: «قوله بالجبر والتشبيه لو كان على حقيقته لأوجب فسقه بل كفره!» = "اگر او واقعاً معتقد به جبر و تشبيه باشد موجب فسق بلكه كفر او است".
اين شخص با اين سابقة روشن از «موسى بن عمران النخعي» روايت مي كند و ظاهراً اين همان «موسي نخعي» باشد كه با همين آقاي كوفي دست به دست هم داده و زيارت جامعة كبيره را كه مشحون از غلوّ و جبر و تشبيه است براي شيعيان به ارمغان آورده اند.
اگرچه آن «موسي نخعي» را صريحاً در كتب رجال نام نبرده اند و در سند جامعه به نام «موسي بن عبد الله» ذكر كرده اند اما در «عيون اخبار الرضا» صريحاً او را به نام «موسي بن عمران النخعي» نام برده و گفته: «حدثنا موسى بن عمران النخعي قال: قلت لعلي بن موسى بن جعفر: علمني يا ابن رسول الله قولا أقوله بليغاً إذا زرت واحداً منكم..،» = "موسي بن عمران النخعي به ما گفت كه به حضرت موسي بن جعفر گفتم: اي پسر رسول خدا سخن بليغي به من بيآموز كه اگر يكي از شما را ديدار كردم بگويم".  و از مشرب محمد بن جعفر نيز برميآيد كه با «موسي نخعي» كه زيارت جامعه را آورده است همين موسي است كه در اين حديث آمده است. حال يا موسي بن عبد الله است يا موسي بن عمران و گمان دارم كه اين اشتباه از كاتبين كتب رجال و يا حديث حاصل شده است زيرا «عبد الله» و «عمران» به يكديگر مشتبه شده (خصوصاً در خط كوفي) و به هر صورت موسي بن عمران يا موسي بن عبد الله اين حديث را از «حسين بن يزيد»  نقل كرده است كه عموي او بوده و حسين بن يزيد در كتب رجال به غلو مشهور است زيرا وي در آخر عمر به غلو مبتلا شده و طبق احاديث معتبره اهل غلوّ از يهود و نصاري و مشركين بدتر اند چنانكه در «تنقيح المقال» (ج1/ص 349) مي نويسد: «قال النجاشي: حسين بن يزيد بن محمد بن عبدالملك النوفلي،.. وقال قوم من القُمّيِّين أنه غلا في آخر عمره والله أعلم. وقد روى عن الحسن بن علي بن أبي حمزة» = "يعني نجاشي فرموده او در آخر عمرش غالي شده". ما نيز هر روايتي از او ديده ايم دلالت بر غلو دارد. «حسين بن يزيد» از «حسن بن علي بن ابي حمزه» روايت مي كند، اين حسن فرزند علي بن أبي حمزة بطائني است، در پاره اي از نسخ كلمة ثمالي را اشتباهاً به آن اضافه كرده اند، زيرا «ابو حمزة ثمالي» نوه اي به نام حسن ندارد، و در كتب رجال چنين نامي نيست بلكه اين «حسن بن علي بن ابي حمزة بطائني» است چنانكه نجاشي بدان تصريح كرده و دربارة ابو حمزه ثمالي در رجال خود (ص 89) مي نويسد: «وأولاده (أي أبو حمزة الثمالي) نوح ومنصور وحمزة قتلوا مع زيد» = "پسرانش نوح و منصور و حمزه با زيد كشته شدند" پس او فرزندي به نام علي نداشته. دربارة «حسن بن علي بن ابي حمزة بطائني» بنا به نقل «اردبيلي» در «جامع الرواه» (ج1/ص 208) و مرحوم تفرشي در «نقد الرجال» (ص 92) مرحوم كشي در رجال خود فرموده: «قال محمد بن مسعود: سألت علي بن الحسن بن فضال عن الحسن بن علي بن أبي حمزة البطائني فقال: كذاب ملعون! وإني لا أستحل أن أروي عنه حديثاً واحداً، حكى لي أبو الحسن محمدويه بن نصير عن بعض أشياخه أنه قال الحسن بن علي بن أبي حمزة رجل سوء!»(139) = "علي بن فضال گفته حسن بن علي بن ابي حمزه بسيار دروغگوي ملعوني است تا آنجا كه من جايز نمي دانم حتى يك حديث از او روايت كنم. ابو الحسن حمدويه بن نصير برايم از بعضي از مشايخ خود نقل كرده كه حسن مرد بدي است". 
ابن غضائري نيز دربارة او فرموده: «أبو محمد واقف بن واقفي ضعيف في نفسه وأبوه أوثق منه وقال الحسن بن علي بن فضال: إني لأستحي من الله أن أروي عن الحسن بن علي فلازم ترك روايات الرجل» = "حسن بن علي كه كنيه اش ابو محمد است واقفي پسر واقفي است (يعني ائمه پس از موسي بن جعفر را قبول ندارد، وطبعاً ضعيف است) و پدرش از او اوثق است، و ابن فضال گفته من از خدا شرم دارم كه از حسن بن علي بن ابي حمزه روايت كنم، پس ترك روايات اين مرد لازم است".
او از پدرش «علي بن ابي حمزه» روايت كرده است و پدرش «علي بن ابي حمزه» يكي از بزرگان مذهب واقفي است، در رجال نجاشي و در «خلاصة رجال» علامة حلي از قول ابن الغضائري آورده كه: «علي بن أبي حمزة لعنه الله أصل الوقف وأشد الخلق عداوة للولي من بعد أبي ابراهيم» = "خدا لعنت كند علي بن ابي حمزه را، او پايه گذار مذهب واقفيه است وشديدترين خلق خدا از حيث عداوت به ولي خدا پس از حضرت كاظم است، يعني دشمن بزرگ حضرت رضا عليه السلام بوده است".
در كتب رجال مذمت هاي فراواني از او شده است كه مي توان به آنه رجوع كرد. و نيز در رجال كشّي (ص 393) داستان حضور علي بن ابي حمزه را در خدمت حضرت رضا آورده كه با اينكه حضرت رضا با دلايل روشن به او ثابت كرد كه حضرتش وارث موسي بن جعفر و امام پس از او مي باشد و پدرش فوت نموده است، ولي او قبول نكرد !! آيا هيچ عاقلي مي تواند باور كند كه كساني چون او و پدرش كه خود پايگذار مذهب واقفيه بوده و از بدترين دشمنان أئمه پس از موسي بن جعفر به شمار مي رود، چنين حديثي روايت مي كند كه در آن نام حضرت رضا (ع) و نام ساير ائمه تا قائم به صراحت ذكر شده و در متن حديث آمده باشد، هر كس ائمه از فرزندان علي را به شرحي كه آمده منكر شود تمام نعمت هاي خدا را منكر شده و عظمت مرا كوچك شمرده و به آيات من كافر شده، و در عين حال منكر امامان مذكور باشد؟
بررسي متن و مضمون حديث - رسول خدا فرموده جبرئيل براي من از طرف پروردگار جهانيان حديث كرده، يعني اين حديث در رديف وحي و آيات قرآني كه خدا نازل كرده نيست ولي بهر حال جبرئيل آنرا برايم نقل كرده، از همين جمله معلوم مي شود كه اين حديث ساخته و پرداختة شخص جبري مذهب است، زيرا متن حديث رسانندة اين معني است كه خداوند متعال بدون اينكه به رسولش ماموريت بدهد كه چنين مطلب مهمي را به امت ابلاغ نمايد كه هر كس چنين و چنان نباشد من با او چنين و چنان مي كنم، فرموده: «كسي كه بداند خدايي جز من نيست و محمد بنده و رسول من است و علي بن ابي طالب خليفة من است و امامان از فرزندان علي حجت هاي من اند او را داخل بهشت مي كنم ..... الخ و كسيكه گواهي ندهد كه خدايي جز من نيست يا چنين گواهي ب