 عمر گريبانش را گرفت و گفت: واي بر تو او مولاي تو و مولاي هر مرد و زن مسلمان است. نيز از «طبراني» روايت كرده كه به عمر گفتند تو چنان علي (ع) را بزرگ مي داري و اكرام مي كني كه با هيچ يك از اصحاب پيامبر (ص) چنان رفتاري نمي كني، وي پاسخ داد: او مولاي من است. (الغدير، چاپ سوم، ج اول، ص 382 و 383).
(87) ما در اين كتاب در صفحات قبل توضيحات لازم را آورديم واثبات كرديم كه خطبة غدير براي تفهيم خلافت الهي وجانشيني پيامبر نارسا است. 
(88) پيش از اين گفتيم كه در موضوع شهادت يا عدم شهادت زيد ابن ارقم در روايات اختلاف ديده مي شود.  
(89) شيخ صدوق در «خصال» اين روايت را به سند ديگري آورده كه در رجال شيعه از هيچ يك از آنها نامي نيست و در رجال عامه نيز بدنام اند! ومتن حديث نيز گواه بر كذب آن است. 
(90) بنا به حديث «ارتداد اصحاب پيامبر»، اين افراد غير از سلمان و ابو ذر و مقداد و عمار، از مرتدين بوده اند، ولي در اين روايت، همين مرتدين سوگند ياد كرده و مي خواهند مانع خلافت ابو بكر شوند و به نفع علي (ع) شهادت مي دهند ! كدام را بپذيريم ارتدادشان را يا ايمانشان را ؟!! بيهوده نگفته اند كه دروغگو كم حافظه است!
(91) در واقع ابو بكر همچون علي (ع) مامور به شركت در سپاه اسامه نبوده است. ابن كثير در «السيرة النبوية» ج 4/ ص 441 مي نويسد : «و من قال إن أبا بكر كان فيهم فقد غلط! فإن رسول الله (ص) اشتدّ به المرض وجيش أسامة مخيِّم بالجرف، وقد أمر النبي (ص) أن يصلي بالناس كما سيأتي، فكيف يكون بالجيش؟!» = "كسي كه بگويد ابوبكر جزء سپاه اسامه بوده است اشتباه كرده ! زيرا چنانكه خواهد آمد، چون بيماري پيامبر  (ص) در زماني كه سپاه اسامه در منطقة «جرف»  اردو زده بود، شدت يافت، دستور داد ابو بكر در نماز بر مردم امامت كند، بنا بر اين چگونه ممكن است ابو بكر جزء سپاه اسامه باشد؟!" سپس از صفحة 459 به بعد، روايتي كه دلالت دارد پيامبر(ص)  خود ابو بكر را به عنوان امام جماعت معين فرمود، ذكر مي كند. (x)
(92) چنانكه گذشت دانستيم كه اصولاً مقداد به منصوصيت علي (ع) معتقد نبوده است، ولي راوي ناشي او را براي اعتراض به ابو بكر برگزيده است.
(93) ما در صفحة 89 همين كتاب سخن بريده را به نقل از «الغدير» علامه اميني آورده ايم.
(94) آيا پيامبر فصيح پروردگار، مردم را در بيابان داغ متوقف فرمود و سخناني ايراد كرد ولي نتوانست مقصود خود را بيان و حجت را بر مستمعين تمام كند كه ناچار شوند كسيرا بفرستند تا بپرسد مقصود آن حضرت چه بوده است؟!! (x)  
(95) اگرچه پس از شهادت عمار صادقانه در دفاع از علي (ع) جنگيدند و شهيد شدند.
(96) أنساب الأشراف بلاذري، مؤسسة الأعلمي للمطبوعات، تصحيح محمد باقر المحمودي، ج2 / ص 313.
(97) أنساب الأشراف بلاذري، ج2 / ص 319.
(98) راوي دروغ پرداز تصور كرده كه عمر همچون پادشاهان مستبد، يكه تاز ميدان امر و نهي مسلمين بوده و چنان قدرتي داشته كه بتواند همچون مهره هاي شطرنج ابو بكر را خلع كند و سالم را به جاي او بنشاند و احدي دم بر نيآورد! كسي كه اندكي از تاريخ اسلام مطلع باشد مي داند كه عمر حتي نتوانست ابو بكر را نسبت به عزل خالد بن الوليد از فرماندهي سپاه مجبور سازد، تا چه رسد به اينكه خود او را عزل كند ؟!  روشن است كه بافندة اين خبر نسبت به تاريخ اسلام از جاهلترين مردم و يقيناً پروردة دورة ديكتاتوري مطلق بوده است.  
(99)  سورة مائده آية 24.
(100) محمد بن أبي بكر فرزند «أسماء بنت عميس» است كه قبلاً زوجة جناب [جعفر بن أبي طالب] بود و چون جعفر در سال هشتم هجري در جنگ «مؤته» شهيد شد، أسماء پس از شهادت او به عقد ابو بكر درآمد  ومحمد در سال دهم هجري تولد يافت، و أبو بكر نيز در سال سيزدهم درگُذشت، ودر اين موقع محمد بن أبي بكر دو سال و چند ماه بيشتر نداشت، پس چگونه پدرش را موعظه كرده است؟!
(101) علاوه بر مطالب بالا، مراجعه به چاپ اول كتاب [معرفة الحديث] تأليف شيخ «محمد باقر البهبودي» چاپ [مركز انتشارات علمي و فرهنگي] (ص 256 إلي 260) نيز بي فايده نيست. (برقعي)
(102) علاوه بر متن روايت، تاريخ نيز مؤيد كذب آن است زيرا حد اكثر خودداري حضرت علي از بيعت با ابو بكر شش ماه بيشتر نيست، بنا بر آن قول كه حضرت فاطمه (ع) شش ماه بعد از وفات رسول الله (ص) فوت نموده، و حال اينكه اكثر روايات شيعه حاكي است كه آن بزرگوار هفتاد و پنج روز پس از وفات رسول خدا درگذشته است، و تمام مؤرخين متفق اند كه علي (ع) پس از فوت حضرت فاطمه (ع) با ابو بكر بيعت كرده، هرگاه فوت حضرت زهرا عليها السلام را شش ماه بعد از وفات رسول خدا (ص) بگيريم و رحلت رسول الله (ص) هم در ماه ربيع الأول بدانيم در حالي كه شيعيان آن را در ماه صفر مي دانند، با اين حساب باز هم امير المؤمنين (ع) قبل از ماه رمضان با ابو بكر بيعت كره است، پس چگونه ممكن است كه بعد از بيعت با ابو بكر آن حضرت او را به مسجد قبا برده و چنان حادثه اي واقع شده باشد؟!!. بسم الله الرحمن الرحيم

شاهراه اتّحاد
(بررسي نصوص امامت)

تأليف
حيدر علي قلمداران

با مقدمه و حواشي
آية الله العظمى علاّمه «سيد أبو الفضل البرقعي»<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="text" href="w:text:31.txt">قسمت اول</a><a class="text" href="w:text:32.txt">الهوامش</a></body></html>از مطالبي كه تا اينجا گفته شد و مراتبي كه گذشت، براي جويندگان حق و طالبان حقيقت اين نتيجة محقق و مسلَّم شد كه:
1- مسألة امامت كه در اين امت تا آن اندازه گسترش يافته كه بيش از هر موضوعي دربارة آن سخن ها گفته و تاليفات و تصنيفاتي كرده اند كه سر به هزاران مي زند، هرگاه در نظر شارع اسلام امري مهم و لازم بود يعني اگر نظر به فرد يا افراد خاصي داشت، عقل و وجدان حكم مي كرد كه آياتي در اين باره از جانب پروردگار عالم نزول يافته و در پناه حفظ إلهي محفوظ مانَد تا امت از جهت آن در ضلالت نيفتند.
2- از نظر عقل، تعيين امام معيَّن و معلومي براي شريعتي كه ابدي است، و تا انقراض عالم بايد باقي بماند، امري نامناسب و نامعقول است، بلكه در حقيقت ناقض ابديّت دين است، زيرا چگونه مي توان فرد يا افرادي معدود را براي شريعتي كه از حيث مدت نامحدود است، به امامت تعيين كرد؟ و خود اين عمل دليل بر آن است كه شريعت مذكور، مدتش معدود و مهلتش محدود است. 
3- تعيين امام يا خليفة معين در شريعت ابدي دائرة تكليف مؤمنين و ميدان عمل و رُشْد آنان را تنگ كرده و از آزادي عمل و اختياري كه مقصود آخرين نبوت است محروم مي دارد، چنانكه قبلاً نيز بدان اشاره رفت كه اين امر بر خلاف حكمت اختيار و افتتان كه اساس شرايع إلهيه بر آن است.
4- أئمه اثني عشر كه إماميه قائل به عصمت و امامت ايشان اند به تصديق تاريخ هر كدام اعمالي مخصوص داشته اند كه با عمل امام ديگر آشكارا مخالف بوده(103) و علما نتوانسته اند آن اعمال را با يكديگر وفق دهند، مانند صلح امام حسن (ع) و جنگ امام حسين (ع) و سكوت و اعتزال أئمة ديگر، ناچار به احاديثي دستآويز گشته اند كه هر يك از امامان دوازده گانه نامة مخصوص و كتاب خاصّي از جانب خدا داشته اند، ومأمور بودند طبق مندرجات آن كتاب رفتار نمايند