شمگين شده وناگهان سيلي محكمي به صورت صفيه زد وگفت: تو آرزو داري كه با پادشاه حجاز ((محمد)) ازدواج كني)).
خون در اطراف چشمش جمع شد كه بعدها جاي آن كبود ماند.
در يكي از روزها كه كشاورزان يهودي در مزرعه و باغهاي خود بودند ناگهان فريادي شنيدند كه محمد ولشكرش براي هجوم به يهوديان آمده اند و بدين صورت سرانجام واقعه جنگ خيبر رخ داد. جنگ خيبر در گرفت وسرانجام پيامبر صلي الله عليه وسلم پيروز شد وقلعه هاي خيبر را فتح كرد. صفيه ويكي از دختر عموهايش وقتي بستگان خود را ديدند كه كشته شده اند اشكهاي او بر گونه هايش سرازير شد ودختر عمويش نيز جيغ مي زد داد مي كشيد وفرياد وشيون سر مي داد.
صفيه ودختر عمويش وقتي نزد پيامبر صلي الله عليه وسلم آمدند صفيه به آرامي گريه مي كرد وسعي مي كرد پيامبر صلي الله عليه وسلم متوجه گريه او نشود اما دختر عمويش ولوله وزاري مي كرد وخاك بر سرش مي ريخت وبه سر و صورت خود مي زد، پيامبر صلي الله عليه وسلم صورت خود را از او برگردانده و گفت: اين شيطان را از نزد من دور كنيد.
پيامبر صلي الله عليه وسلم خبر شد كه بلال آنها را از كنار اجساد مقتولين گذرانده است، اين كار بلال را ناپسند دانسته و فرمود: اگر بلال بر آنها ترحم مي كرد و آنها را از اجساد مقتولين دور مي نمود بهتر بود.
پيامبر صلي الله عليه وسلم دختر عموي صفيه را سهميه دحيه كلبي داد ناگفته نماند كه قبل از اينكه پيامبر صلي الله عليه وسلم خيبر را ترك كند صفيه اسلام آورده بود.
هنگامي كه پيامبر صلي الله عليه وسلم به صفيه گفت كه يكي از يهوديت يا اسلام را بپذيرد صفيه گفت: اي پيامبر! قبل از اينكه تو مرا به اسلام دعوت دهي من علاقه داشتم مسلمان شوم. پيامبر صلي الله عليه وسلم او را آزاد كرد و آزادي او مهريه ازدواج او قرار گرفت وپيامبر صلي الله عليه وسلم با صفيه ازدواج نمود.
پيامبر صلي الله عليه وسلم شترش را نزد صفيه برد و به او گفت: پايت را روي ران من بگذار وسوار شتر شو اما صفيه گفت: كه من قدم خود را روي ران پيامبر خدا صلي الله عليه وسلم نمي گذارم بنابر اين به جاي اينكه قدم خد را روي ران پيامبر بگذارد زانوي خود را روي ران پيامبر صلي الله عليه وسلم گذاشته وبا كمك آن سوار شتر شد، وقتي به فاصله شش مايل از خيبر دور شدند پيامبر صلي الله عليه وسلم از شتر پايين آمده ومي خواست عمل زفاف را با عروس خود انجام دهد، اما صفيه نپذيرفت. پيامبر صلي الله عليه وسلم از عمل صفيه متأسف شد اما بعد وقتي به جائي بنام صهباء رسيد وبعد از اينكه ام سلمه وبعضي ديگر از زنان مسلمان عروس را آرايش كرده بودند عروس را نزد پيامبر صلي الله عليه وسلم بردند پيامبر از صفيه رسيد چرا ابتداء از انجام عمل زفاف اباء ورزيدي؟ صفيه گفت: ترسيدم كه يهوديان به تو گزندي برسانند. با اين سخن مقام صفيه نزد پيامبر صلي الله عليه وسلم بالاتر رفت.
انس بن مالك داستان اين ازدواج را اين گونه تعريف مي كند: ((ما به خيبر آمديم، هنگامي كه به ياري خداوند قلعه فتح شد، زيبايي صفيه دختر حيي بن اخطب براي پيامبر صلي الله عليه وسلم تعريف شد، شوهر صفيه كشته شده بود، پيامبر صلي الله عليه وسلم او را به همسري برگزيد، چون به صهباء رسيديم عمل زناشوئي صورت گرفت، سپس حلوايي از خرما وروغن و آرد درست كردند كه وليمه عروسي صفيه بود. بعد به سوي مدينه به راه افتاديم، من پيامبر صلي الله عليه وسلم را ديدم كه صفيه را پشت سرش با چادري پوشانده بود))(1) .
عايشه كه محبت وصف ناپذيري نسبت به پيامبر صلي الله عليه وسلم داشت رشك مي برد وغيرت او جوش كرده بود پيامبر صلي الله عليه وسلم فرمود: نظر تو درباره صفيه چيست؟ عايشه گفت: او يهودي است. پيامبر صلي الله عليه وسلم فرمود: «او به بهترين وجه اسلام آورده است».
هنگامي كه عايشه به صفيه گفت كه من از تو بهترم، صفيه گفت: چگونه مي تواني از من بهتر باشي، همسر من محمد است وپدرم هارون وعمويم موسي...؟!
پيامبر صلي الله عليه وسلم وفات كرد وبا مرگ او غيرت ورشك زنانش به همديگر از بين رفت، صفيه بعد از پيامبر صلي الله عليه وسلم در حالي زندگي مي كرد كه رابطه خويشاوندي را بر قرار مي داشت، وخانه اي داشت كه آن را صدقه نمود، وزماني كه شورشيان، عثمان بن عفان رضي الله عنه را محاصره كرده بودند آب وغذا براي عثمان مي برد. صفيه در سال پنجاه هجري از جهان درگذشت ودركنار بقيه خواهرانش (امهات المؤمنين) در جنت البقيع به خاك سپرده شد.
رحمت خدا بر ام المؤمنين ((صفيه بنت حيي بن اخطب)) باد.
----------------------------------------
1) بخاري – فتح الباري حديث ش 4211. <?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="text" href="w:text:49.txt">سرفصل</a><a class="text" href="w:text:50.txt">ازدواج با پيامبر (ص)</a><a class="text" href="w:text:51.txt">ملاقاتي مبارك</a><a class="text" href="w:text:52.txt">وفات ام حبيبه (رض)</a></body></html>((محمد بن عبدالله برايم نامه نوشته است كه ام حبيبه دختر ابي سفيان را به ازدواج او در بياورم، من خواسته محمد را مي پذيرم، ومهريه صفيه چهارصد دينار است)). نجاشي پادشاه حبشه.
ام حبيبه غمگين در كنار فرزند كوچكش كه تازه مي خزيد وبراي راه رفتن تلاش مي كرد وسعي مي نمود اما نمي توانست بلند شود، نشسته بود. غم واندوه ام حبيبه را دربر گرفته بود او خوابي را كه در حبشه در ديار هجرت ديده بود به ياد آورد، در خواب شوهرش عبيد الله بن جحش را كه به بدترين حالت وبا مشكل هجرت كرده بود ديد، او در خواب شوهرش را پريشان وبا حالتي نامفهوم ديد ام حبيبه پريشان از خواب پريد، بعيد مي دانست كه شوهرش از عقيده اسلامي خود برگردد واما اين خطر را احساس مي كرد.
ديري نگذشت كه تصور ام حبيبه واقعيت پيدا كرد ودر صبح يكي از روزها در ايام غربت ودر ديار هجرت شوهرش آمد وگفت: ام حبيبه من در دين فكر كردم دين مسيحيت كه قبلا بدان معتقد بود، به نظرم بهترين دين آمد. اكنون دوباره به دين مسيحيت بر ميگردم. ام حبيبه غمگين شد وبا نصيحت واندرز تلاش كرد شوهرش را از حالتي كه دارد بيرون بياورد. مسلمانان نيز تلاش نمودند تا او را دوباره به دين اسلام برگردانند اما او نپذيرفت وگفت:
ما چشمهايمان را باز كرديم وحقيقت را ديديم وشما هنوز تلاش ميكنيد تا چشمهايتان را باز كرده وحقيقت را ببينيد. گويا آن بد قسمت راهي را كه اختيار كرده بود غلط مي پنداشت. تلاشهاي ام حبيبه براي برگرداندن شوهرش به دين اسلام نتيجه اي نداد ودر نهايت ام حبيبه از وي جدا شد وتنها در سرزمين نجاشي به سر مي برد، شوهرش بر دين مسيحيت درگذشت، ام حبيبه به بلا ومصيبتي گرفتار شده بود زيرا شوهرش را در حالي از دست داد كه از دين اسلام برگشته بود، ديني كه به بخاطر آن از مكه به حبشه هجرت كرده بود.امهات المؤمنين (مادران مؤمنان) همسران پيامبر صلي الله عليه وسلم هستند وهمه مورد تجليل واحترام امت مي باشند و از آن جا كه مادر مسلمين هستند بعد از درگذشت پيامبر صلي الله عليه وسلم با كسي ديگر ازدواج نكردند.
امهات المؤمنين (مادران مؤمنان) همسران پيامبر صلي الله عليه وسلم هستند كه تعدادشان 